ماهیگیری برای یاسمین

, , ارسال دیدگاه

 

زن جوان ساکتی که در تخت شماره شش خوابیده است نامش یاسمین است؛ هم نام من. اما هم نامی وجه کم اهمیت موضوع است. چیزی است تنها در سطح قضیه. ما پیوند های عمیق تری داریم. همان هایی که مرا مجذوب اش می کنند و باعث می شوند تا در وقت های بیکاری کنارش بنشینم.

امروز روز سختی است. بخش پر است از بیمار و من بی وقفه مشغول خالی کردن میزهای روی تخت و پر کردن فرم ام. بالاخره، آخر وقت، چند دقیقه ای وقت پیدا می کنم که قهوه ای درست کنم و روی صندلی پلاستیکی نارنجی رنگ کنار تختش بنینم. خوشحالم که دیگر سر پا نیستم و بار دیگر هم صحبت او شده ام.

می گویم : ” سلام یاسمین ” انگار که با خودم احوال پرسی کرده باشم.

جواب نمی دهد. هیچ وقت جواب نمی دهد. عمیقا بیهوش است.

مانند من ، او هم زخم خورده دریاست. من هم دختر یک ماهیگیرم. کلمات را مانند طعمه به قلاب می زنم و به داخل گوش هایش می فرستم. انگار که در آب های تیره و سرد پایین می روند. آن قدر پایین تا به او برسند.

موهایش را نوازش می کنم و می گویم : ” امروز وقتم کمه!”.

وقتی با یاسمین هستم سخت است که نوازشش نکنم. او همان چیز نادر است، یک زن حقیقتا زیبا.

به همین دلیل است که آدم ها از خودشان دلیل می تراشند تا دور و بر او بچرخند. دیده ام شان که به او خیره می شوند و او را به درون می کشند. همه شان ماهی باراکودا اند. کارگرانی که صندلی چرخدار هل می دهند و هنگام عبور از نزدیکی تختش سرعت شان را کم می کنند و سلانه سلانه می روند. ملاقاتی هایی که با چشم های حریص این و آن ور می روند. پزشکانی که می ایستند، پرده را کنار می زنند و مدام چیزهایی را نیاز به معاینه ندارند را دوباره معاینه می کنند. همه شان باراکودا اند.

زیبایی اعلا چیزی است که من و یاسمین در ان شریک نیستیم. از این موضوع  خوشحالم.

می گویم :” پدرت دیگه بایدپیداش بشه. هفته پیش گفت که می آید”.

یاسمین هیچ نمی گوید. شاید پلک چپش لرزیده باشد.

از آن واقعه روی قایق پدرش دو ماهی می گذرد. از قایق پرت شد، در آب فرو رفت و لای تورها گیر کرد. تا کسی متوجه موضوع شود مدتی می گذرد. بعد از آن هرچه بود وحشت بود. پدرش او را روی عرشه کشید و به سمت خانه حرکت کرد. زمانی که رسید فکر می کرد که جسد دخترش را به ساحل می برد.

زمزمه می کنم: ” یاسمین “. می خواهم نام طعمه شده مان را بگیرد. می خواهم ببلعدش.

خوشبختانه، آن روز دکتری به دهکده آمده بود که اقوامش را ببیند. او بود که این زن غرق شده را از یک قدمی مرگ بیرون کشید و داستانش را برایم تعریف کرد. می گفت یاسمین چشم هایش را باز کرد، به پدرش نگاه کرد و کلمه ای گفت و دوباره غرق شد. این بار در اغما.

باراکودا همان کلمه ای بود که یاسمین گفته بود.

پدرش که به ملاقات می آید موهایش را نوازش می کند، گونه هایش را می بوسد، در صندلی پلاستیکی کنار تختش می نشیند و دستانش را می گیرد. مانند پدر خودم، او هم دستان بزرگ، آفتاب سوخته و رنج کشیده یک ماهیگیر را دارد. بوی دریا می دهد و وانمود می کند مرد ساده و خوبی است.

یاسمین ما خیلی چیزهای مشترک داریم. ما تقریبا یکی هستیم.

صبح های زود را به یاد می آورم. پدرم موهایم را نوازش می کرد تا بیدارم کند. مرا نیمه بیدار از تخت بلند می کرد و با خود می برد و داخل قایق می انداخت. صدایش گوشم را می خراشید و دستانش پوست ام را. هیچ وقت دوست نداشتم بروم. اما بچه بودم و او هر کار که می خواست انجام می داد. آب شور را به یاد می آورم. آفتاب داغ، تصویر مادرم که در ساحل کوچک و کوچک می شد، ضربه های قایق و فریاد مرغان دریایی.

یاسمین درون تو زندگی جاری است. صدایش را نمی شنوی؟

هیچ.

در بخش باز می شود و پدر یاسمین را می بینم که با گل به طرفمان می آید. لبخندی به من می زند. حتی هنگام مرگ ، فرزندم لبخند پدرم را دید. مطمئنم که فرزند یاسمین هم خواهد دید.

کنار تخت اش می ایستد و موهایش را نوازش می کند. چیزی درون ام به جوشش در می آید. به پلک های یاسمین نگاه می کنم. در انتظار بلعیدن طعمه.

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد