حال و روز نشر کتاب

, , ارسال دیدگاه

– اولی: “دوست عزیز، این نوشته هر چه باشد داستان نیست!”

– دومی: “دوست عزیز، برای بستن قرارداد این داستان هرچه سریع­تر مراجعه کنید!”

 

خیلی قبل­تر از اینها می­خواستم حرفی پیرامون وضعیت نشر کتاب -خصوصاً در زمینه­ی فرهنگ و ادبیات- به میان بکشم که هربار دغدغه­ای بهانه را از منِ بهانه­جو ربود. این بار اما نشستم و گفتم تا ننویسی، هر کار دیگری موقوف!.

برای هر نویسنده­ای که ایمانی به پیشه­اش دارد، پیش آمده یا خواهد آمد که بخواهد عاقبت قلم­فرسائی­هایش را به مخاطبی برساند که به نحوی با او در تجربه­ی زیسته­اش شریک باشد. این امر همانقدر طبیعی است که یک فیلم ساز بخواهد تماشاگرانی فیلم­هایش را ببینند یا … . به واقع اگر از حد خاطره و دل­نوشته­­های شخصی بگذریم، بی وجود انگیزه­ی شناخته شدن و نقد شدن، نوشتن هم مثل باقی تلاش­های بشر، بی­هدف و خالی از انگیزه خواهد بود. طوری که بعید هم نیست به مرور رو به نیستی بگذارد. نوشتنی که اگر تنها بخواهیم به جنبه­ی ادبی و داستانی­اش بپردازیم، بی­شک پایه­ی بالندگی هنرهایی مثل تئاتر و سینما خواهد بود، که همه شاهدیم چطور از ضعف و تکرارهای همیشه، در کلیشه­های رو به تعفن، دست و پا می­زنند.

داستان تکراری است… نویسنده­ای به هر قد و قامت، به دنبال پیدا کردن جایی برای به چاپ رساندن نوشته­اش، از این نشر به آن نشر سرگردان است. ابتدا همه­­ی نه شنیدن­ها را پشت گوش می­اندازد و بارها به خود می­قبولاند که هنوز امیدی هست!، تا سرانجام خسته و ملول، به همان چند نفری که گاهی به سراغش می­روند و داستان­هایش را می­شنوند رضایت دهد و هر شب در افسوس آرزوهایش به کتاب­های بی­کفایتی چشم می­دوزد که نمی­فهمد کدام سلیقه­ی ادبی آنها را قبول و او را رد کرده­اند…

نگارنده، در چند سالی که پا در این عرصه گذاشته، به وسعش آنقدر تناقض و چیزهای عجیب، امید و ناامیدی دیده است که خود داستانی است! اگر بخواهیم صادق باشیم، نمی­شود تمام تقصیر را بر گردن اداره­ی ارشاد انداخت و گفت، همه­اش همین است؛ که حرفی است مکرر که گفته­اند. خیر!… مشکل پیچیده­تر از این حرف­هاست… این ناتوانی مزمن که گریبانمان را گرفته، نه به خودی خود، که طبیعتاً در روندی طولانی و پیچیده بر تار و پودمان جان گرفته است. در این بین سه مبحث کلی به نظر نگارنده برای چندمین جای تامل دارند:

 ظرفیت فرهنگی: ظرفیت فرهنگی را می­توان، پتانسیل یک جامعه برای پذیرش محصولات فرهنگی تعریف کرد. و اما ظرفیت فرهنگی ما! برای نمونه، اگر تیراژ ۲۰۰۰ را برای یک کتاب در نظر بگیریم، سهم هر ایرانی از جمعیت ۷۵ میلیونی ایران ۰۰۰۰۲۷/۰ از آن کتاب است، که به احتمال زیادی هیچ وقت به تجدید چاپ نخواهد رسید و حتی تعداد زیادی از آن در انبار انتشارات یا خانه­ی نویسنده باقی خواهد ماند. این آمار وحشتناک جدا از آن است که تعداد زیادی از کتاب­ها در تیراژ ۱۰۰۰ به چاپ می­رسند! بله! ظرفیت فرهنگی ما…

این مسئله به تنهایی بر گردن متولیان نشر نیست، بلکه نیاز بازاری که کتابخوانان ایرانی از خود نشان می­دهند، تاثیر شگرفی در چاپ کتب دارد، که خود تحت تاثیر فقر فرهنگی­ای است که جامعه بابت عدم نیازش به قرار دادن کتاب در سبد خرید خانواده گرفتارش است. این نیز دردی کهنه است. درست است که تمام عوامل اقتصادی باعث می­شوند که هزینه­ی تمام شده­ی کتاب و به تبع آن قیمت پشت جلد آن افزایش یابد، اما واقعاً چند درصد از خانواده­های ایرانی حتی ۵۰۰۰ تومان در ماه برای خرید کتاب و مجلات هزینه می­کنند؟! این نیز در صورت محاسبه آمار قابل توجهی از آب در خواهد آمد، که ناشی از عدم احساس نیاز جامعه­ای است که روح خود را به فراموشی سپرده است. هنوز هم نشسته­ایم تا فرهنگ­سازی عمومی به دادمان برسد؛ تا هزار زرق و برق تبلیغاتی ذره­ای فرهنگ را به خانه­هایمان سرازیر کند؛ تا تمام افتخارمان شرکت فعال در نمایشگاه سالیانه­ای باشد که با وسوسه­ی تخفیف­های خفیف، چند کتابی که هیچ وقت نمی­خوانیمشان را تزیین کتابخانه­هایمان کند –که خود غنیمتی است- و یادمان برود که حمایت از چنین مسئله­ای، آن هم تنها در یک بازه ی ده روزه از سال، معنی ندارد! 

 

شرکت های چاپ و نشر: قبول! نگفته قبول! اصلاً بگذارید خودم بگویم… می­دانیم وضع چاپ و نشر خراب است… زمانی که طول می­کشد یک کتاب از ارشاد بیرون بیاید طولانی است… کاغذ به سختی فراهم می­شود… مردم کتاب نمی­خرند… و چند دلیل خرد و کلان دیگر… قبول داریم که قسمتی از این مشکلات به دولت و سیاست­های ارشاد بر­می­گردد. برخی هم به مردمی که در بخش قبل حسابی غیبتشان را کردیم. اما این مسائل دلیل نمی­شود که خود شرکت­ها از هر خطا و اشتباهی مبرا باشند.

در طول این سال­ها، نگارنده پای صحبت خیلی از مدیران و صاحبان شرکت­های معتبر-مخصوصاً در زمینه­ی ادبیات- نشسته است و با چند تایی هم سلام و علیک گرمی دارد؛ این حرف مسلماً شامل تعداد معدودی از بزرگواران این عرصه نیست. اوائل وقتی شروع به صحبت می­کردند، اینطور به نظر می­آمد که بله! بی­نقص­ترین بخش صنعت چاپ کشور همین بزرگواران هستند؛ اما به مرور، وقتی بیش از پیش معاشرتمان جدی شد، معلوم شد این آفت به نحوی دامن این بزرگواران را هم گرفته و مثل دیگر اقشار محترم، تنها رویشان را بر می­گردانند و هر کدام می­گویند “تقصیر من نیست!”.

نگارنده، بارها گزارشاتی ازغریبه و آشنا، مربوط به برخوردهای جالب شرکت­های چاپ و نشر دریافت کرده، که خود انگیزه­ی بزرگی برای کنجکاوی در این باب بوده است. باید به این نکته­ی بسیار مهم توجه داشت که یک شرکت نشر، نمی­تواند تنها با این دلیل که صاحب تجارتش است و هر طور که بخواهد می­گرداندش با سوالات مواجه شود. محصولات چنین شرکتی کیف و کفش و چیزهایی مثل این نیست که بخواهد ویترینش را تنها به میل خودش بچیند. او با تاریخ فرهنگی و ادبی یک ملت سر و کار دارد.

بارها و بارها اخباری از دوستانی که با بزرگان این صنف رو به رو شده بودند به گوشم رسید و هر بار این سوال برایم بزرگتر شد که حالا که امور به دست شما می­گردد، چرا اینقدر سلیقه­ای برخورد می­کنید؟! مگر معیار زیبایی شناسانه­ی شما همان معیار عمومی است که قرار است قضاوت کند؟! حتی پرسیده­ام، و جوابی بیشتر از این که “ما این گونه­ایم!” نیافتم. خودتان کلاهتان را قاضی کنید.. سرنوشت فرهنگ و ادب این خاک به دست شماست. خواستن و نخواستن شماست که تعیین می­کند حرفی زده شود یا نه؛ شعری خوانده شود یا نه؛ داستانی بماند یا نه… شما نه تماماً، ولی به جِد نیروی بالقوه­ی ادبی و هنری عصر خود را رهبری می­کنید. تا کی می­خواهید بگویید “نویسنده باید شناخته شده باشد… کار باید بفروشد… فقط کتاب تخصصی چاپ می­کنیم… و …” وقت آن نیست که از سلائق شخصی فاصله بگیریم، و مجالی برای ظهور قلم­هایی دهیم که ممکن است هر یک افتخاری برای این خاک بیافرینند؟! چرا همانطور که اینقدر وسیع به تئاتر و سینمای تجربی -با همه­ی خطاهای ممکنشان از معیارهای کلاسیک و مقبول- پرداخته می­شود، به نوعی از نویسندگی تجربی –که در مقاله­ای دیگر به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.- نیاندیشیم و حمایتش نکنیم؟! این دردِ همیشه، که فلان نویسنده توانست با هزینه­ی خودش نام هر نشر معتبری را در شناسنامه ی اثرش بگنجاند آزار می دهد آقایان.  به حتم هر بزرگ اندیشیدنی، روزی باعث افتخار نام خودتان خواهد شد.

 

متولیان چاپ کتاب: با چند سوال شروع می­کنم. از هنر پول در می­آید؟ اگر آن هنر نوشتن باشد چه؟! تفکر برایمان ارزش دارد؟! هزینه­اش را می­پردازیم؟!

نمی­دانم چند نویسنده، تنها به دلیل آنکه نتوانسته­اند هزینه­ی چاپ چند صد هزار تومانی یا شاید میلیونی خود را بپردازند، ناکام از ادامه راهشان باز مانده­اند و لاجرم پی کسب حلال و ناحلال دیگری راهشان را کج کردند. مسلماً تعدادشان از حد تصور خارج است و این خسارت بزرگ فرهنگی بیشتر جلوه گر خواهد شد وقتی بدانیم خیلی­ها می­توانستند با مشاهده­ی بالندگی چنین افرادی به جرگه­ی تولیدگران فرهنگ و ادب این مرز و بوم بپیوند تا هم عقل معاششان را توجیه کرده باشند و هم درونیاتشان را به تعالی رسانده باشند. حالا عقل معاش بماند؛ چه کار کرده­ایم که این همه اندیشه­ی ناگفته به زبان بیایند؟ تا این شعله­های کم­فروغ گُر بگیرند؟ جدا از سهمی که در قسمت قبل به عهده­ی شرکت­های چاپ نشر گذاشته شد، که خود به نحوی درگیر حمایتی است که در بخش اول مطرح شد، قسمت بزرگی از چنین حرکتی، بر دوش متولیان دولتی است. آماری که اداره­ی ارشاد از وضعیت چاپ و نشر به صورت سالیانه اعلام می­کند، مسلماً رو به بهبودی دارد، اما نگاهی مختصر به تیراژ و تعداد عناوین کتاب­ها، باز هم فاصله­ای عمیق را میان ما و یک جامعه­ی فرهنگی نشان می­دهد. گاه حتی به ذهن خطور می کند که کاش دولت به نویسندگانی که مجوز دریافت می­کنند، وام بی­بهره­ی طولانی مدتی می­داد، تا لااقل بهانه ای از دوستان انتشاراتی گرفته شود؛ باز جوابی می­آید که، لابد ضعف بودجه به صورت خودکار با سخت­گیری در مجوز دادن جبران خواهد شد. پس دست می­کشیم. برنامه­ریزی برای رفع چنین عقب­ماندگی عظیمی، بی­شک به همت و تفکر جمع کثیری از اندیشمندان محتاج است. در این مجال تنها می­شد به تذکری بسنده کرد..

 

***

این نه تمام حرف، که گمان می برم سهم بزرگی از آن بود. این روزها، توانی که باشد، کاری برای قلم­های تُرد و تازه­ای که نگاهی به این سمت می­اندازند می­کنیم -در این چند جایی که حرفمان می­رود-، که شاید آنقدر ناکامی که در آن اوائل چشیده­ایم را دیگری نچشد، اما مگر دست کوتاهمان به کجا می­رسد…

 

آهای آقایان … پدری کنید…

 

امین انصاری (سردبیر گاهنامه تخصصی هنرهای دراماتیک هلیا)

heliajournal@gmail.com

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد