بازگشت / آندری زویاگینتسِف

, , ۳ دیدگاه

« پسر بزرگ زخم های پدر را به ارث می برد؛ پسر کوچک رویاهای پاشیده اش را»     امیر احمد کامیار

 

                                              

 

 

«بابا آمد . بابا نان دارد.» از نخستین کلماتی که یاد می گیری «پدر» همواره حضور دارد. و امتداد این حضور قاطع در همه جا رُخ می نماید. از فریاد نیچه و مرگ خدایش تا اگزیستانسیالیسم سارتر و عصیان کامو؛از مرگ مولف رولان بارت ، بوف کور هدایت، اختراع انزوا پُل آستر ،تردید های هملت شکسپیر و ادیپ شهریار سوفوکل تا رستم و سهراب فردوسی ودُن کورلئونه ی کاپولا، سلام و خداحافظ آثول فوگارد و برادران کارامازوف داستایوفسکی ؛ و جالب آن که نام یکی از فرزندان کارامازوف،هم نام یکی از فرزندان پدر فیلم« بازگشت» است . پدران از خانه های ما تا عرصه ی سیاست جهانی هم هستند؛ و در قامت دولت هایی که برای خود حق پدری بر ملّت ها قایلند؛ و حکومت هایی که ادعای پدربزرگیِ جهان را دارند پدیدار می گردند.در ادبیات اما به گمان من هیچ کجا به اندازه ی رمان ها و داستان های فرانتس کافکا، پدر، این چنین سایه ی هراسناک خود را نگسترده است؛ که نمود بسیار واضح تر از همه جای آن را در داستان کوتاه «داوری» و «نامه به پدر» به تمامی شاهد هستیم. من تلاش خواهم نمود که درخلال نگاه به فیلم تا حد امکان نقبی هم به جهان کافکا بزنم. 

***

«بازگشت» از باز آمدن پدر می گوید. و نیز از باز رفتن اش؛ در کنایه یی دیگر بازگشت به اصل است؛ نه به معنای اصالتِ اصل؛ که درنگ در آن. این اصل هم  می تواند مفهوم ازلیّت – ابدیّت را با خود داشته باشد؛ و هم به اومانیسم و انسان گرایی ختم شود. « بازگشت» در شکل تصویرگرانه اش گریز از یک برج و در نهایت رجوع دوباره به آن است .  « بازگشت» فیلمی است که علاوه بر این که می توان آن را در بستر یک رئالیته ی نه چندان موزون تماشا نمود، اما از سویی زمینه ی مناسبی را برای نقدهای ادبی ، تاریخی‌، روان شناسی و اسطوره یی فراهم می آورد. از این رو یک فیلم چند سویه است. این نوشتار بیشتر قصد دارد از دیدگاه اسطوره یی به تامل و کنکاش در اثر بپردازد. چرا که نه به خاطر علاقه ی نگارنده ،که اصرار صریح و آشکار خودِ فیلم ساز که دیدِ معنایی ما را به سمت و سوی جهان تمثیلی رهنمون می کند، و با تمهیدات تکنیکی یی چون موسیقی ، انتخاب نما و زوایه ی دوربین، طراحی صحنه و رنگ بندی های حاکم بر آن ، طراحی لباس و… که در برخی فضاها به طرز آشکاری اغراق شده می نماید، و حتا بازسازی بینامتنی یی چون چیدمان پلان بر اساس یک تابلو نقاشی و مواردی از این دست، ما را بر آن می دارد که به شکل این نوع نگرش به نسبت سویه های دیگر بیشتر نزدیک شویم.

نخستین نمای فیلم قایقی غرق شده در زیر دریا را نشان می دهد.قایقی که بی گمان روزی بر روی آب دریا وظیفه ی حمل کردن را بر عهده داشته است. و اکنون در زیر آب ها مدفون گشته است. ما از درون یک شی وارد نخستین پرسش فیلم می شویم : چرا  و چگونه این قایق غرق شده است؟ و آیا این تصویری تمثیلی است و یا  کارگردان تنها  می خواهد شکلی تازه از وارد شدن به فضای یک اثر را نشان دهد؟من نخستین پندار را بر می گزینم.

شنبه: پریدن یا نپریدن؟!

داستان از روز شنبه آغاز می شود؛ و در شنبه ی هفته ی بعد به پایان خواهد رسید. یک هفته ، یک تداوم را در خود دارد . و تداوم در ذات خودش شکل دهنده و یا از هم پاشنده گی و زوال چیزها را به همراه دارد. چیزی قرار است ساخته شود. چیزی قرار است از بین برود. چیزی قرار است تعبیری نو به خود بگیرید. چیزی قرار است تفسیرِ تاریخیِ معناشده اش را از دست بدهد.و در میان همه ی این ها آن چیز در نهایت قرار است تغییر کند.« بازگشت» مدعی است که می خواهد داستانِ این تغییر را بنمایاند.پس برای این تغییر کردن باید از برج هایی که ساخته ایم بپریم.باید چون پرنده گان که صدای شان در گوش هامان ولوله گر است خود را رها کنیم. ولی ایوان نمی پرد. او می ترسد.اما تنها این ترس نیست. در واقع چیزی هست که او را به نپریدن مُجاب می کند. و آن این که به راستی دلیلِ این پریدن چیست؟چرا باید پرید؟ چه نیازی به این تغییر است؟و به قول روان شناسان که به خوبی می توانند از تصویر این برج کشیده به رابطه ی کودک و سپری شدن دوره ی بلوغ اش اشاره کنند، چه تصوّری از جهان و خود، پس از گذر از این دوره در ذهن انسانِ اکنون بالغ شده به وجود می آید؟ و او چه گونه می تواند با این دنیای به شدت نا امنِ تازه ارتباط برقرار کند؟ پس فقط ترس از پریدن نیست که باعث می شود ایوان نپرد . نامفهومیِ عمل پریدن است که اگر چه نه در ظاهر امر که در لایه های پنهانِ ذهنِ ایوان خانه کرده است. اما آندری به همراه دیگران می پرد. او با مفاهیم درگیر نیست. همین که این امر در نزد دیگران پذیرفته شده است که نپریدن مساوی است با ترسیدن او را مُجاب می کند که با دیگران همراهی کند.آندری به جمع باور دارد. جمع برای او امنیت و آرامش می آورد. اما ایوان با آن دیده ی شکّاکش که در جای جای فیلم از خود بروز می دهد نمی تواند به راحتی خود را با امر واقع همسو گرداند. تفاوت بین آندری و ایوان در این است که یکی بیشتر از دیگری عمل و آن دیگری فکر می کند. مادر در واپسین دقایق شنبه به سراغ ایوان می آید. مادر نشانه یی از فطرت و امنیت می تواند باشد. او را در آغوش می گیرد و در گوش اش زمزمه می کند که به هر حال روزی دیگر خواهد رسید که او می تواند بپرد. داستان شنبه در میان نوای غریبِ دودوک که بی شباهت به موسیقی ِ فیلم «آخرین وسوسه ی مسیح» ساخته ی مارتین اسکورسیزی نیست، و صدای بی امان پرنده گان و آغوش پناه پذیر مادر، با یک شکست و نپریدن آغاز می شود.

یک شنبه: مکث

یک شنبه تعطیل است.بنابراین در فیلم وجود ندارد. ما نمی دانیم یک شنبه ایوان و آندری چه می کنند.کارگردان یک شنبه را به ما واگذار کرده است تا اگر دلمان خواست به  وقایع فکر کنیم؛ و اگر هم نه، در انتظار روز بعد بمانیم.این در یک معنا فاصله گذاریِ هوشمندانه یی است.

دوشنبه: مسیحِ مرده ی زنده!

در درگیریِ بچه گانه ی دو برادر که به طرزِ مضحکی یادآور قتل هابیل توسط قابیل است،آندری ایوان را به دنبال خود می کشاند. او قدرت خود را در دویدن به رخ ایوان می کشد.در واقع این نه ناتوانی ایوان در دویدن بلکه بغض فروخورده ی اوست که باعث می شود چون سنگی راه جَستن اش را مسدود کند.  آن ها برای شکایت کردن به نزد مادر می آیند و مادر آن ها را از وجود و حضور پدر که پس از دوازده سال به خانه بازگشته است آگاه می کند. در امتداد جمله ی مادر : « پدرتون خوابیده » ما با دو نوجوان همراه می شویم؛ و تصویر پدر را برای نخستین بار از خلال دری نیمه بازمی بینیم. این تصویر که بی گمان به طرز هوشمندانه یی از تابلوی  «مسیحِ مرده» آندرئا مانتنیا (قرن شانزدهم میلادی) برگرفته شده است باز تاکید دیگری را نسبت به تمثیلی بودن اثر با خود به همراه می آورد. این تصویر تابلوگون در چند جای دیگر فیلم تکرار می شود. وقتی که پدر مُرده است و بچه هاجسم بی جان او را با خیزران ها می کشند. و یا زمانی که او را در قایق می گذارند عملن این تصویر تکثیر می شود؛ و تاکید اثر را نسبت به رابطه ی بینِ پدر و شخص مسیح بیشتر می کند. بچه ها پس ازدیدن پدر خوابیده شان با شتاب به سمت صندوقچه ی قدیمی بالای خانه می روند و عکس پدر را درمیان یک کتاب قدیمی می جویند. پدر باید جا پایی در تاریخ داشته باشد تا این ناباوری و بی اطمینانی را به یقین تبدیل کند. و عکس، چنین کارکردی دارد. بسا چیزها که تنها به صرف قدیمی بودن شان دارای ارزش و اهمیت می شوند. کتاب قدیمی به شکل مبالغه آمیزی با تصاویری از نقاشی های دوره ی اقتدار کلیسا تزیین شده است و در میان همه ی آن ها یک تصویر بیشتر از بقیه خودنمایی می کند: تصویر بریدن سر اسماعیل به دست ابراهیم.تصویری که به شکل کنایی خبر از جدال های آینده می دهد.جدال هایی که در روزهای بعد شاهد آن خواهیم بود. نمای بعدی روی میز شام است. شام اول؛ برگردانی از شام آخر ؛ که این بار نه برای وداع که برای شروع یک دوره ی جدید بعثت چیده شده است. این استعاره ی نه چندان پنهان با ریختن جام شراب و تقسیم گوشت – به جای نان – تاکید گذارده می شود. آری پدر / مسیح / خدا / ایمان دوباره بازگشته است تا قوانین حک شده ی ازلی – ابدی اش را بر لوحِ جهان بار دیگر غبارروبی کند. و در باور خودش فرزندان اش را از گمراهی به در آورد و آنان را در پناه خود بگیرد. و در همین نخستین میهمانی است که جدلی هر چند کوچک آغاز می شود. آندری : سلام پدر  … ایوان : سلام … آندری :خوشم میاد … ایوان : خوشم نمیاد. و پدر با همین چند جمله که از دهان فرزندان اش می شنود روزهای پیش رو را در ذهن خود ترسیم می کند. این دیدار نخستین بارقه های ترس را در ذهن ایوان به وجود می آورد.ترسی که با همه ی حضور بی تردید اش اما نامفهوم است. کافکا در اولین پاراگراف« نامه به پدر» این نامفهومی را چنین توضیح می هد: « پدر بسیار عزیزم؛ اخیرن از من پرسیدی چرا می گویم که از تو می ترسم. طبق معمول از اندیشیدن به پاسخِ پرسشت درماندم. تا اندازه یی به همان دلیل که از تو می ترسم و تا اندازه یی چون توضیح موجب این ترس یعنی وارد شدن در جزییاتی بسیار بیشتر از آن چه بتوانم حتا به تقریب در هنگام سخن گفتن در خاطر داشته باشم. و اگر اکنون می کوشم که پاسخی به نوشته ی تو بدهم باز پاسخی بسیار ناقص است. چون به صورت نوشته نیز این ترس و پیامدهایش دست و پای مرا در پیوند با تو می بندد؛ و چون به هر حال دامنه ی موضوع از گستره ی حافظه و توان استدلالم در می گذرد.» اما پدر از کجا آمده است؟ این موضوع گفت و گوی آن ها در خلوت است که در پرسش از مادر نیز بی نتیجه می ماند و تنها در دو کلمه ی او خلاصه می شود : « فقط اومده » … « چه سنگدل است خدایی که نمی گذارد مخلوق هایش او را بشناسند. هر پدری خود را به بچه هایش می شناساند. چون می داند نمی توانند درست فکر کنند؛ و درست حرف بزنند.» (کافکا ). اما آیا مادر نیز از بچه ها اصل ماجرا را پنهان می کند؟ ما نمی دانیم. و دستاویزی هم نداریم که به درستی به این پرسش پاسخی قطعی بدهیم. اما در غروب روز دوشنبه وقتی که مادر / زن در بستر شب به انتظار پدر / شوهر است، با کمتر شدن لحظه به لحظه ی نورهای اتاق مواجه می شویم. تا جایی که تنها صورت زن دیده می شود و صدای نفسی که نشان ازحضور مرد در کنار زن دارد. و این تصویری از ناشناخته گی و گم گشته گیِ یک حضور پر قدرت است که با همه ی ملموسی اش بسیار نامرئی است. دوشنبه با یک هستِ  چون نیست  خاموش می شود.

سه شنبه : بازگشت به بازگشتن

آن ها سفر خود را آغاز می کنند. این سفر به معنای فلسفی برای شناخت پدر وفرزندان نسبت به هم و جهان یکدیگر است. و به باور روان شناسان سفری است برای بالغ شدن. در گردن آندری دوربین وروی پایش نقشه یی قرار دارد. او در این نما در هیات یک کاشف و راهنما نمود می یابد. راهنمایی که به شکل پارادوکسیکال گونه یی چشمان اش بسته است و خوابیده. گویی هزاره ی قرون وسطا و سیطره ی بی بدیل کلیسا که حضور موحش خدا را با خود به همراه دارد و زیر سایه ی ترس او دیگران را به برده گی می کشاند،  همه و همه در این نما خلاصه شده است. هزاره یی که سرتاسر اروپا را به خواب عمیق فراموشی فروبرد. آندری مطمئن از حضور پدر / ایمان به راحتی خوابیده است.او جهان را به پدر واگذار کرده است و برای خود جهانی همساز با پدر را در ذهن ترسیم می کند. جهانِ بهشت گونی که پدر برای آن ها تدارک دیده است. رفتن به ماهیگیری. تعطیلات ؛ بهشت؛ پایان همه ی چیز های بد و ناخوشایند و نابهنجار و بازگشت عصر طلایی و رسیدن به آرمان شهر های آرام ِفنا ناپذیر. اما ایوان در این میان بیدار است. اوبا دیدی روسو وار  وبا دیده یی از تردیدهای ولتری، به طبیعت و نگاه حریصانه ی پدر از درون آینه به اندام یک زن می نگرد. او هنوز نیچه نیست. خدا هنوز زنده است؛ چون چندان با او درنیفتاده.هرچند خطر را دیری است که احساس کرده است. او هم چون اصلاح طلبان عصر روشنگری خواهان شکاف در اقتدار ناموجه ی کلیسا است. خواهان خلعِ دستِ قدرتِ ویرانگر آنان که دین را سپر مطامع دنیوی شان کرده اند.دور نیفتیم؛ پدر از این بیداری که هر لحظه بیشتر می شود به خوبی آگاه است. در واقع او دیرزمانی است که خود را برای مبارزه آماده نموده است. خدا با یعقوب کُشتی می گیرد. … پدر : ایوان … ایوان : بله … پدر : بله، پدر … ایوان : بله ؛پدر … پدر : توباید بگی بله پدر … و ایوان که از نابرابری این مبارزه آگاه است در نهایت با اکراه به فرمان پدر گردن می نهد.و بدین ترتیب نخستین جدل جدال گون تنها با در اختیار داشتن ابزار زور، به نفع پدر تمام می شود. و ایوان در سکوت تحقیر شده به روزهای سخت پیش رو می اندیشد. در صحنه یی که پدر برای خرید موتور قایق به اسکله می رود، ایوان و آندری هردو با دوربین به مناظر اطراف می نگرند. اما با یک تفاوت؛ و آن این که دوربین آندری یک دوربین عکاسی است؛ و دوربین ایوان تنها کارش دیدن تصویر در لحظه است. یکی حضور پدر را به اسناد تاریخ می سپارد و از این راه می خواهد مدارک مستندی از تایید حضور ناگهانی او به دست بدهد.دیگری اما تنها در پی کشف و شهودنیست؛ و می خواهد برای پرسش های توفنده یی که بی امان به ذهن اش هجوم می آورند پاسخی درخور بیابد. روز سه شنبه با جدال هایی بزرگتر ادامه می یابد. جدال در رستوران  که به قول کافکا : « خاموشی اندوه باری سر میز غذا بود که سرزنش ها گاه گاه آن را می گسست.»؛ درگیری با بچه های ولگرد؛ توبیخ آندری به خاطر دیر کردن. جدال بر سر گرسنه گی ؛ و در نهایت سوار کردن فرزندان در اتوبوس برای اتمام یک سفر نیمه تمام و بی نتیجه، به بهانه ی این که کاری پیش آمده است. و جدال همیشه گی پسرها باهم و این که ایوان تلاش  می کند آندری را متقاعد کند که پدر به آن ها بی علاقه است. اما تو گویی که پدر از این مکالمه چیزهایی به گوشش خورده آن ها را دوباره به ادامه ی سفر فرا می خواند. و این بازگشت، دوباره بازگشتن نخست را بی نتیجه می گذارد.اگر چه گفت و گوها ی بین آن دو هم چنان تا شب ادامه می یابد. و چه اندازه تصویر آن دو ماهیِ زنده ی درون پلاستیک که تلاش  می کنند از اندک آب داخل آن برای ادامه ی زنده گی بهره جویند، تداعی گر تصویر پس از آن یعنی ایوان و آندری در زیر چادر است که می خواهند با ربط دادن اندیشه های شان با هم و ثبت روزانه ی آن در دفتر خاطرات به نوعی مفهومی و چاره یی برای زنده گی این لحظه شان بیایند. و دفتر خاطراتی که تو گویی کتاب تاریخ جهان است که توسط دوقبیله ی قابیلی و هابیلی صفحه به صفحه و در امتداد زمان، با هم، تا به امروزپُر شده است.جالب آن که کافکا هم خود را در این گفت و گوهای شبانه درباره ی پدر شریک می داند: « تو بسا ما را با هم  می بینی که درگوشی حرف می زنیم و می خندیم. و گاه گاه می شنوی که درباره ات سخن می گوییم. همچو برداشت می کنی که ما توطئه گرانی وقیحیم. توطئه گران شگفت! از وقتی به یاد می آوریم مسلمن تو موضوع عمده ی گفت و گوی مان به منزله ی اندیشه هامان بوده یی. اما به راستی برای توطئه چیدنِ چیزی بر ضد تو نیست که با هم می نشینیم. بلکه برای آن است که با همه ی توان مان، به مزاح و به جدّ، مهربانانه، چالش جویانه، خشم ناک ، بیزار، فرمانبردار، آگاه از تقصیر، با همه ی منابع سر و دلمان در باره ی این محاکمه ی هراسناکی که میان ما و تو بلاتکلیف مانده مباحثه کنیم؛ در همه ی جزییاتش، از همه جانب. در همه ی مناسبت ها، از دور و نزدیک درباره اش مباحثه می کنیم. محاکمه یی که در آن تو همواره ادعا می کنی داور آنی در حالی که … تو نیز یکی از طرف های دعوای آنی . همان اندازه ضعیف و گمراه و فریب خورده.»این کشمکش های بزرگ روز سه شنبه با جملاتی به پایان می رسد که یاد آور مکالمات میان خداباوران و ناخدایان در طول تاریخ بوده است : ایوان : اون در مورد همه چی دروغ می گه … آندری : دروغ نمی گه ؛ اون بزرگه … ایوان : ما خیلی کوچیکیم؟! ؛ اون می تونه سرِ مارو تو جنگل ببره. اون می تونه گنگستر باشه؛ از کجا بدونیم اون پدرمونه؟! چرا بهش اعتماد داری؟! … آندری : احمق مادر ( فطرت ) گفت اون پدرمونه؛ تو با این فکرای احمقانه ی  تو سرت دیوونه می شی.

چهارشنبه : بارانِ رنج

اما برخوردها هم چنان ادامه دارد و شدّت بیشتری به خود می گیرد. هیچ کدام کوتاه نمی آیند. پدر ایوان را در میانه ی پل رها می کند. ایوان در این تنهایی خالی و ملال انگیز هیچ کاری نمی کند. می نشیند و ریزش باران را بر روی سرش پذیرا می شود. او در این سکوت به مفهوم جبّاریت می اندیشد‌: «در نظرم تو آن خصلت معمّایی را به خود می گرفتی که همه ی جبّاران دارای آنند. هم ایشان که حقوق شان برپایه ی شخص خودشان و نه بر شالوده ی عقل بنیان دارند.» ( کافکا ) اما ایوان هنوز نمی تواند این فقدان را با جایگزینی اطمینان بخش پر کند. پدر این را به خوبی می داند. و دقیقن به خاطر ثابت کردن همین نکته به فرزندش است که او را برای مدتی رها می کند و سپس پیروزمندانه و و تحقیر کننده تر از پیش به سوی او باز می گردد. درواقع جلوه های رفتاری زنده گی ایوان برای پدر بسیار جالب تر و هیجان انگیز تر از آندری است. اونه از آزار دادن ایوان که از بالیدن اش در میان این همه فشاری که به او تحمیل می کند، لذت می برد. و این لذت بردن به گونه یی یادآور کلام شوپنهاور است : « حقیقت این بود که امکان نداشته این جهان کار موجودی رحیم بوده باشد. بلکه کار شیطانی بوده که موجودات را آفریده تا از مشاهده ی رنج های آن ها لذت ببرد. داده ها به این نکته اشاره می کردند. و من به این امر عقیده پیدا کردم. »  پدر می داند که ایوان برای مستقل شدن اش نیاز به این کشمکش دارد. او خود را در نقش حریف جا می زند. آندری برای پدر موجودی تمام شده است. او در واقع نقش بَرده و فرمانبر را پذیرفته است؛ و پدر تمامی تلاش هایش برای به در آوردن او از این وضعیتِ رخوت گون به نتیجه یی نمی رسد. آندری حتا زمانی که از پدرش تو سری می خورد باز می خندد. و هم چون عارفان ما این زخم را موهبتی و حکمتی از جانب پدر/ خدا می داند: « من زجانِ جان شکایت می کنم؟! / من نیم شاکی روایت می کنم.‌» ( مولوی ) این جاست که نخستین بارقه های بیرونی این عصیان فروخورده در ایوان بالاخره رخ می نماید. تو گویی سارتر ، کامو و نیچه اکنون در قامت این ایوان کوچک در آمده اند؛ و در تیربارِ کلمات تندِ او فرصت دفاع را  به یکباره از پدر سلب می نمایند : ایوان : بهم بگو چرا اومدی ؟برای چی؟ چرا مجبورمون کردی بیاییم؟ تو به ما احتیاج نداری. ما بدون تو خوش بودیم با مامان و مامان بزرگ. چرا برگشتی؟ چرا مارو با خودت آوردی؟ به ما چه احتیاجی داشتی؟ می خواستی مارو سرزنش کنی؟ … پدر هیچ جواب قانع کننده یی ندارد. او درواقع مستاصل شده است. ایوان در رنج تنهاییِ باران خورده ی خویش، خسته می گرید. او رنج می کشد؟! چرا؟! چون « رنج سنگ بنای کُفر است.‌» ( بوخنر)

پنج شنبه : می کشمش!

آن ها برای رفتن به جزیره یی که هیچ کس در آن زنده گی نمی کند مشغول ساختن قایق می شوند. چونان نوحی که جهان را درونِ کشتی اش می نهد، آنان نیز کوله بار خود را درون قایق می نهند و رهسپار می گردند. اما این بار آن پسر ناخلف نه خارج از کشتی، که مجبور شده است داخل قایق و در کنار پدر بنشیند و به فرمان پدر که از او می خواهد هر چه سریع تر پارو بزند گردن نهد. او مجبور است که غذا و شراب را با وجود بی میلی اش بخورد؛ و چادر افراشته را دوباره برپا دارد. قدرت بی بدیل پدر دست های او را زخمی و پاهای او را خسته کرده است. پدر چه می خواهد؟! هیچ یک نمی دانند. اما یکی خود را با این ندانستن وفق داده و با آن کنار آمده است؛ و در هر حرکت و کلام پدر حکمت و قسمتی می بیند و همه را به دیده ی منّت می پذیرد. ولی دیگری اکنون دیگر فهمیده است که چاره یی جز ترسیمِ جهان سه گانه اش ندارد : «یکی که در آن من برده وار تحت قوانینی زنده گی می کردم که فقط برای من اختراع شده بودند و من هرگز نمی توانستم – بی این که چرایش را بدانم – کاملن بهشان سربنهم؛ بعد یک جهان دوم که بی نهایت از جهان من دور بود؛ که تو در آن می زیستی و دلمشغول بودی به حکومت کردن، به دستور صادر کردن، و به دلخوری از این که دستور را اطاعت نکنند. و دست آخر جهان سومی که در آن همه ی کسانِ دیگر نیکبخت زنده گی می کردند. رها از دستور دادن و دستور گرفتن.» (کافکا ).ایوان در انتهای این روز  با لقلقه کردن یک جمله در پندارش است که به خوابِ نامطمئن در می غلتد : «اگه دوباره به من دست بزنه می کشمش.» و این همان صدای آشکار ایوان کارامازوف داستایوفسکی در دادگاه است :« …ایوان ناگهان رویش رابه طرف حضار کرد : پدرم به قتل رسیده است. آن ها وانمود می کنند که چیز وحشتناکی است. پیش یکدیگر تظاهر می کنند. دروغ گو هستند. آرزوی مرگ پدرهاشان را دارند.»

جمعه : پسر؛ چرا مرا رهایم کردی ؟!

پندار شبانه ی کشتن پدر در ابتدای صبح جای خود را به شکل بالفعل دزدیدن چاقو می دهد.ایوان با پاهای آسیب دیده اش مجبور است که به دنبال پدر به راه افتد؛ او خود را هم چون آن پرنده ی مرده یی در علف زار می بیند که توان پرواز کردن و خواندن را از دست داده است.پدر آن ها را را به سمت برج می برد و به همراه آندری از آن بالا می روند. اما ایوان هم چنان در پایین می ماند. این بار علاوه بر ترسیدن، مسئله ی نافرمانی از پدر نیز مطرح می شود. پس به خاطر همین است که او ترجیح می دهد پایین بماند. پسرها برای یافتن کرم و پدر داخل کلبه ی خرابه یی می رود که گویی چیزی را در آن مخفی کرده است. پس پدر دیرزمانی در این جزیره گویا ساکن بوده است. پدر از دل خاک، صندوقچه ی کوچکی را با خود بر می دارد و آن را درون قایق جاسازی می کند. محتویات صندوقچه معلوم نیست چیست. و این رمز تا پایان فیلم باز نخواهد شد. و در نهایت با جسم مرده ی پدر در دریا مدفون می شود.اما جمعه، روز عاصی شدن – و نه عصیان – آندری نیز هست. و چه قدر جملات توفنده ی او یادآور شک غزالی، طعنه های خیام و بازیگوشی های حافظ، اندوه یعقوب ، وگفته ی ایوب است آن جا که می گوید : « ای یهوه؛ گناه آن ها که می خواهند عدالت تو را باور کنند اما نمی توانند چیست؟» و یا شکوه ی مسیح : « پدر؛ چرا مرا رها کردی ؟!». آندری جملاتی را بر زبان می راند که بسیار زخمی تر از سخنان تا کنون گفته شده ی ایوان به پدر است. آیا او هم چون ایوان به شکاف پی برده است؟ گمان نمی کنم. او تاوان و مزد ایمانِ راستین اش را می خواهد.  و پدر آن را از او دریغ می کند.و همین است که او این حق را به خود می دهد که برای لحظاتی هرچند کوتاه برآشوبد. آندری حتا وقتی که بدترین ناسزاها را به پدر  می دهد باز هم او را قدرت مطلق هستی می پندارد. کسی که اگر اراده کند می تواند او را بکشد و یا زنده نگاه دارد. آیا پدر از قصد و به خاطر این که  می داند آندری چه می اندیشد چنین شرایطی را برای واکنش او مهیّا می کند؛ و او را زیر ضربات بی امان مشت و سیلی  می گیرد؟‌آندری : ازم چی می خوای ؟ تو ترسویی آشغال. منو بکش. فقط منو بکش. تو یه حرامزاده یی. ازت متنفرم …. و این جملاتِ دور از انتظار آندری است که جرات بیشتری به ایوان برای گفتن واپسین سخنان به پدر را می دهد. و جالب این جاست که او در اوج این عصبانیت و در حالی که چاقو در دست دارد یکی از فطری ترین و رمانتیک ترین سخنان را بر زبان می آورد. ایوان : اگه تو انقدر بد نبودی می تونستم مثل یه پدر دوستت داشته باشم.ازت متنفرم. فکر نکن می تونی اذیتموم کنی. تو هیچ کس نیستی…. و یادآور این کلمات کافکا : « چیزی که من نیاز داشتم کمی دلگرمی، کمی دوستی، کمی باز نگه داشتنِ راهم بود که در عوض تو آن را برایم بستی، هر چند هر آینه به نیّت خیر آن که مرا به راه دیگری بیندازی. اما من به درد آن نمی خوردم.» . بوشنر می گوید : « چه طور می شود خدایی را دوست داشت که باعث رنج کشیدن بشر می شود؟!»  پس با این انکارکردن پدر از موجودیت اش است که فرزند از او می گریزد. پدر معنای این گریز را به خوبی می داند. او می داند که دیگر بازگشتی وجود نخواهد داشت. اما آندری با همه ی عصبانیت لحظه یی ِ چند دقیقه ی پیش اش دوباره به سوی او باز خواهد گشت. این است که آندری را رها کرده و به دنبال ایوان می رود.ایوان اکنون احساسی چون شخصیت ژاک از رمان «آدم اول» آلبر کامو دارد. ژاک نیز پدر خود را از دست داده است . او در پی این از دست دادن به دنبال هویت بخشی به هستی خود است : « ژاک خود را می دید، بی گذشته، بدون اخلاق، بی درس عبرت، بی دین، … ». خدا به دنبال بنده اش می دود تا او را به سویش باز گرداند. اما بنده که دیگر در بند نیست دیری است که فریاد : « خدا مُرده است »( نیچه ) را سر داده است.پدر برای اجرای حکم پسر به قتل گاه می رود.این بار این اوست که می گوید : « پسر؛ چرا مرا رهایم کردی؟! ». این بار این ابراهیم است که زیرِ تیغِ تیزِ اسماعیل زانو زده است. طنز هولناک در این است که گویا اکنون تنها مکان امن دنیا بالای برج است.جایی که ترس هزاره ها در آن لانه کرده است. چرا که جهان در سیطره ی پدر است.کافکا نیز در برابر پدرش چنین احساسی دارد : « گاهی خیال می بندم که نقشه ی جهان پهن شده است و تو به طور اُریب بر سرتاسرش دراز کشیده یی. و آن چه سپس من احساس می کنم آن است که تنها آن منطقه هایی برای زنده گیِ من مطرح می شوند که یا تو نپوشاندی شان یا از دستیازت بیرون اند. و همساز با تصوری که من از اندازه ات دارم این منطقه ها نه پُرشمارند و نه چندان تسلّا بخش …» . و پدر می میرد. او از برجِ ترسِ ریخته ی پسر فرو می افتد.برجی که تنها جای امنی در جهان بود که پدر نمی توانست به آن دسترسی داشته باشد. دو فرزند با باور مرگ پدر بر بالین او حاضر می شوند. آندری از این جا تا پایان فیلم به طرز اعجاب آوری حالتی خنثا و مردانه دارد. اونیزدر طی این سفر ناخواسته بالغ شده است.او نیز ناگزیر از مدرن بودن است. این معنا در راننده گی اش به خوبی تصویر شده است؛ و هم چنین به فرمان هایی که گاه و بیگاه به ایوان می دهد. اما ایوان می گرید. او رنج های بیشماری را برای کسب این استقلال به دوش کشیده است. استقلالی که لازمه ی به دست آوردن اش مرگ پدربود.چرا که به قول نیچه : « هر آن کس که بهشتی نو ساخته است، نیروی آن را فقط در دوزخ خویش یافته است.»

شنبه:  پریدن ازخاطره ی خدا

شنبه در سکوت غریب حاکم اش و در بی پدریِ جهان ما آغاز می شود. از آن شنبه تا این شنبه چیز های بسیاری تغییر کرده است. آن ها می خواهند پدر را با خود ببرند. اما پدر به همراه قایق و صندوقچه ی هرگز گشوده نشده اش –که پاره یی از گذشته ی اوست – در آب دریا غرق می شود. او نباید به همراه ما بیاید. از او نباید چیزی بر جا بماند. این است که او حتا در عکس های گرفته شده توسط آندری و آن عکس پنهان شده در ماشین هم  -که یکبار در میان کتاب قدیمی دیده بودیم اش – حضور ندارد؛ و در واقع غیب شده است. تنها در عکسی که مربوط به دوران کودکی است حضور جوانی اش دیده می شود.عصر آغازینِ خلقتِ بشر. جولیان جینز در کتاب منشاء آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی می گوید : « این نمایش ، این سناریوی عظیم که انسان طی چهارهزار سال گذشته برپایه ی آن بر این سیّاره ایفای نقش کرده است، هنگامی که به گرایش فکری اصلی تاریخ جهان نگاهی کلی می افکنیم آشکار است. در هزاره ی دوم قبل از میلاد صداهای خدایان را نشنیدیم. در هزاره ی اول قبل از میلاد کسانی که هنوز صداها را  می شنیدند یعنی اراکل ها و پیامبران مان نیز درگذشتند. در هزاره ی اول میلادی گفته ها و شنیده ها ی آنان در متون مقدس که از راه آن ها از خدایانِ گمشده مان اطاعت می کنیم نگهداری می شوند. در هزاره ی دوم میلادی این  نوشته ها اقتدارشان را از دست دادند. انقلاب عملی ما را از گفته های کهن دور می کند تا مرجعیت گمشده را در طبیعت کشف کنیم. آن چه در این چهار هزاره ی اخیر بر سر ما آمده بی مذهبی تدریجی و انعطاف ناپذیر ما بوده است. و در قسمت آخر هزاره ی دوم میلادی آن روند، ظاهرن در حال تکمیل است. این که در پی مرجعیت، یعنی در خواندن زبان خداوند در طبیعت باید بسیار آشکار بخوانیم که بسیار اشتباه کرده ایم. طنز عظیم انسانی شریف ترین و بزرگ ترین تلاش ما بر این سیاره است .»

آری انسانِ خسته از رنج،برای برخاستن، خدا راخاطره می کند؛ و از خاطر می برد.

 

 

 

 

 

 

 

۳ دیدگاه

  1. مرتضی

    ۰۲/۱۲/۱۳۸۸, ۰۹:۵۵ ق.ظ

    با سلام و سپاس !
    مطلب آقای حسندخت بسیار درخشان بود. ضمن تشکر از ایشان و آرزوی سلامت ، خوشحال می شوم نظر ایشان را درباره فیلم دوم زویاگینتسِف (تبعید) که به نظر من یکی از عمیق ترین آثار این سال هاست بدانم ، با توجه به این که آن اثر نیز سرشار از نمادها و تعابیر اساطیری- مذهبی ست.

    با آرزوی سعادت

    پاسخ دادن
  2. لونا

    ۰۹/۰۷/۱۳۸۸, ۰۸:۳۷ ب.ظ

    اولین بار که بازگشت را دیدم تا ساعتها حیران بودم. از زیبایی فیلم،از بازیهای زیبا،از عمق موضوعی که مطرح می کرد واز سکوتها وسکوتها وسکوتهای فیلم….. مثل موقعی که دبیرستانی بودم.آنسالها هر چند وقت یک بار فیلمی پیدا می شد که اینطور متحیرم کند مثل پول، مثل چشم اندازی در مه….. ولی سالها بود که اینطور بعد از یک فیلم گیج نشده بودم.حتی تبعید هم نتوانست به پای بازگشت برسد.منتظر فبلمهای بعدی این کارگردان بزرگ هستم.
    ممنون از نقد زیبایتان بر فیلم، هر چند من ترجیح می دهم فیلم را ببینم و فقط به برداشتهای خودم از آن اکتفا می کنم.اما خوشحالم که کس دیگری را می بینم که این فیلم زیبا را تحسین می کند.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد