پوچ قدیمی

, , ارسال دیدگاه

مرد مو جوگندمی ایستاده پای پنجره پرسید:” فکر می کنی کی تمومش کنن؟”

مردی که موهایش را کوتاه می کرد جواب داد: ” به نظرم چیزی نمونده”. مدتی بود که این مرد موهایش را کوتاه نکرده بود.

مرد اول جواب داد: ” واقعا جالبه چطوری خودشو سر پا نگه می داره”

” چیز جالبی توش نمی بینم. مگه چاره ی دیگه ای هم داره؟”. همه شان به این نکته توجه داشتند.

” فکر کنم حق با توئه”

” البته که هست”

آرایشگر، کسی که معمولا از گفتگو اجتناب می کرد، در این لحظه به حرف آمد.

” اون مرد مشتری خوبی بود”

مردی که موهایش را کوتاه می کرد گفت : ” چی ؟ “

” یه مشتری خوب. هر دو هفته یک بار موهاشو کوتاه می کرد. هیچ وقت غر نمی زد. همیشه هم انعام حسابی می داد.”

هیچ کس چیزی نگفت.

مرد پای پنجره پرسید : ” فکر می کنی خانواده هم داشته باشه؟”

آرایشگر جواب داد: ” نه. واسه خانواده دار شدن هنوز خیلی جوونه”

” منظورم زن و بچه نیست. خانواده به هر شکلی”

آرایشگر جواب داد: ” نمی دونم”

مرد پای پنجره فنجان قهوه اش را از اتاق پشتی دوباره پر کرد و پای پنجره برگشت.

” درست عین حیوون”

مرد، که حالا دم خط اش را کوتاه می کرد گفت : ” کی؟ “. با خودش فکر می کرد مردی به کم مویی او چرا باید دردسر کوتاه کردن مو را به جان بخرد.

” به نظرم همشون. شکارچی ها و شکار ها”

آرایشگر گفت : ” تشبیه با مزه ای بود”

” تشبیه چی ؟”

” تشبیه قربانی ها به شکار”

” خب اون الان دقیقا تو همین موقعیته. نه مگه؟”

کسی چیزی نگفت.

مرد پای پنجره پیش از آنکه مکث کند گفت : مساله اینه که… مساله اینه که واقعا نمیشه گفت”

مردی که حالا گردنش را برای اصلاح بالا گرفته بود پاسخ داد: ” چی رو نمیشه گفت؟”

” اینکه واقعا حقشه یا نه”. سکوت. ” گرچه فکر می کنم الان می گی که حق هیچ کس نیست”. به قهوه اش خیره شد.

آرایشگر گفت :” تلخه ولی حقیقت داره”

” چی تلخه ؟”

” اینکه ممکنه همیشه برای اتفاقاتی که می افته دلیلی وجود نداشته باشه”. برای لحظه ای از اصلاح کردن مردی که جلویش بود دست کشید و به پنجره خیره شد. کف اصلاح از روی تیغ لغزید و از روی آرنجش روی کفشش چکید. زیر لب گفت ” لعنتی “

مرد پای پنجره گفت: ” چیزی نیست فقط خمیره”

” به هر حال گندش بزنه”. به طرف دیگر اتاق رفت و کفشش را با حوله پاک کرد.

مردی که موهایش را کوتاه می کرد گفت:” این طرز نگاه کردن به موضوع درست نیست”

” همه گناه می کنن و همه هم حقشونه که مورد گناه قرار بگیرن. بهر حال اون شکار حقشه که این بلا سرش بیاد و گرنه می شه ادعا کرد طرف یه انسان کامله”

هیچ کس چیزی نگفت. خورشید از میان ابر ها سرک کشید.

مرد پای پنجره پرسید : ” فکر می کنی گرما سرعتشونو بگیره؟ “

” سرعت کیو بگیره ؟”

” شکارچی ها دیگه”

آرایشگر جواب داد: ” فکر کنم”. ” گرما همیشه آدما رو خسته می کنه”

مرد دیگری وارد آرایشگاه شد. زنگ بالای در صدای مختصری داد.

آرایشگر گفت :” من فقط با وقت قبلی کار می کنم”

مرد جواب داد :” اما من می خوام موهامو کوتاه کنم. کارم فوریه. منتظر می مونم.”

مرد پای پنجره خندید:” یه جایی پایین تر تو همین خیابون هست که دنبال مشتری می گرده. برو اونجا”

مرد به سرعت آرایشگاه را ترک کرد.

مرد که حالا داشت موهای پشت گردنش را کوتاه می کرد پرسید:” روزنامه امروزو خوندین؟”

هر دو نفر جواب دادند: ” یه کم “.

با این پاسخ مردی که قهوه می نوشید وسایلش را جمع کرد و به هر دو نفر شب بخیر گفت.

از در بیرون رفت و با اینکه مقصدش جای دیگری بود به سمت محل شکار رفت. از سمت چپ به طرفشان نزدیک شد و ایستاد تا نشانی نزدیکترین رستوران را بپرسد. شکار ، غرق خون، سرش را بلند کرد و به رستوران هستینگ اشاره کرد.

” راستش من دنبال یه جای با کلاس تر می گردم.متوجه منظورم هستین که”

همه شان ماندند. شکار نمی توانست سرش را بلند کند. یکی از شکارچی ها گفت :” دو بلوک پایین تر رستوران ترنت هست. ماهی خوبی داره”

” متشکرم” مرد قهوه اش را تمام کرد و به مسیرش ادامه داد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد