داستانک!

, , ۳ دیدگاه

زینب صابرپور

 

ما داشتیم توی پارک می دویدیدیم که ناگهان کفش من که بندش شل شده بود توی پایم لق خورد و من ایستادم. نگاهم به کفشم بود. شاید فحشی هم زیر لب دادم. نشستم. مهدی چند متر جلوتر، کمبود من را احساس کرد. سرش را برگرداند عقب که ببیند کجا مانده ام. پایش رفت توی یک چاله کوچک. افتاد و سرش خورد به سنگفرش و مُرد. همه چیز تمام شد. با همان افسردگی ها، گریه ها و سر و صداهایی که این طور مواقع مرسوم است. مهدی یک بار به من گفته بود دوست دارد روی سنگ قبرش، بنویسند:

هرمرگ

اشارتی است

به حیاتی دیگر

بعد، مدتها بعد، همانطور که اغلب اتفاق می افتد من با دلتنگی کنار سنگ قبر مهدی نشسته بودم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم به آن جملات نگاه می کردم. حالا با خودم فکر می کنم که حتماً با دستهایم هم یک کاری می کرده ام؛ مثلاً لاک روی ناخنم را می کنده ام یا بند کیفم را دور انگشتهایم می پیچانده ام یا چنین چیزی، اما درست به خاطرم نیست. تا اینکه یک نفر که تقریباً پشت سرم ایستاده بود، و از این لحاظ میزانسنهای افتضاح تلویزیونی را به یادم می آورد، با صدایی که کیفیتش اصلاً به یادم نمانده گفت: «من عاشق این شعر مارگوت بیکل هستم». من سرم را برگرداندم و بی آنکه منظورش را فهمیده باشم، لبخند کجی بهش زدم. تا آن موقع فکر می کردم که این جملات حاصل طبع خود مهدی بوده اند و آن را طعنه ای به نازا بودن خودم محسوب می کردم. این مرد را، که تصادفاً اسمش هم مهدی بود و البته قابل تصور هم هست که همسرش را تازه از دست داده بود، چهره بی حالت من، آن شعر، و سردی عمومی سنگهای قبر، به این فکر انداخته بود که می تواند زوج خوبی برای من باشد. خیلی زود آگاهی از این که من از آن دست بیوه هایی هستم که روابط آزاد را ترجیح می دهم و دچار وابستگی های احساسی هم نمی شوم، باعث شد که تقریباً با خوشحالی، از رؤیاهایش صرفنظر کند.

 

***

فردین توسلیان

 

می شد یه ج.نده ای باشه که درست اول عشق و حال مایه رو برداشته و زده به چاک! شاید یه دختر نزار که از دست کتکای باباش یا برادر بزرگش فرار کرده، شاید زن بدبخت یه شوهر  نامرد که بعد از دعوای سر شب بیرون انداخته باشدش، شاید دختر دانشجویی که هم اتاقیاش واس خاطر عقب افتادن دنگش دست به یکی کردن و بیرونش کردن، شاید یه سوسول مایه دار که با رفیقاش شرط بسته  با اون سر و وضع کل خیابونو بدو بدو کنه، شاید یه فمینیست دو آتیشه که خواسته به بقیه هم نوعاش بفهمونه آزادی چه مزه ای میده یا شایدم یه آنارشیست بی بخار که وسط عملیات جفت کرده و با آخرین سرعت ممکن فلنگو می بنده…

اما به هر حال خیابون تو ساعت هشت شب، شلوغ تر از اونیه که یادش مونده باشه همین چند دقیقه پیش، یه دختر نوزده بیست ساله با یه تاپ و یه شلوار لی تنگ، پا برهنه و بدون روسری به سمت یه جا که هیچ کس نمیدونست کجا می دویید و نفس نفس می زد…

 

***

 

 

 

۳ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد