عروسی

دیشب خواب دیدم از سقف اتاقم چند تا عروسک آویزان است. عروسی ام بود. انگار دوباره داشتم با لیلا عروسی می کردم اما هر چه سعی می کردم نمی توانستم صورت عروس را ببینم. تمام خانه پر مهمان بود. صورت تمام مهمان ها سبز بود و دور سرشان هاله ای زرد. همه خوشحال بودند و دست می زدند و من وسط می رقصیدم. عروس سر سفره عقد نشسته بود. عاقد آمد تا ما را به عقد هم در آورد. روی شانه های عاقد مار بود. وقتی که می خواست خطبه عقد را بخواند عروس دستم را ول کرد و وسط مهمان ها گم شد. تمام مهمان ها دست می زدند و به من نزدیک می شدند.توی خواب ترسیده بودم. وقتی از خواب پریدم صورتم عرق کرده بود و قلبم خیلی تند می زد.

 

 

از خواب که بیدار می شوم هوا آفتابی است و پرنده ها می خواندند. حتما لیلا لای پنجره را باز کرده که نسیم به این خنکی توی اتاق می آید. با خودم فکر می کنم روز خوبی برای مردن است. از جایم که بلند می شوم و لیلا را می بینم. مثل همیشه موهایش پریشان است. لیلا کنارم می نشیند و صورتم را بوسید. دلم برای خودم می سوزد. این آخرین بار است که لیلا مرا می بوسد. دلم برای لیلا هم می سوزد. لیلا خیلی زیباست. مهربان هم هست.

صبحانه نمی خورم. لباسم را می پوشم. وقتی از خانه بیرون می روم لیلا از پشت پنجره برایم دست تکان می دهد. یک لحظه بغض گلویم را می گیرد، خیال کردم او هم همه چیز را می داند.

توی راه اداره  سعی می کنم با همه چیز، با همه کسانی که می شناختمشان خداحافظی کنم. می خواهم با نگاه ازشان خداحافظی کنم. دلم نمی آید صبح به این قشنگی را با به کار بردن جمله های مسخره ای که همه موقع خداحافظی، آن هم برای مردن، به هم می گویند، برایشان تلخ کنم. هر چه باشد خبر مرگ همیشه آدم را اذیت می کند. با تمام درخت های توی مسیرم خداحافظی می کنم. حتی با پیرمردهای توی پارک با راننده تاکسی ها. با همه.

هر بار که توی صورت کسی نگاه می کنم احساسم می گوید او هم همه چیز را می داند و همه به خاطر اینکه من دیگر پیششان نخواهم بود ناراحت به نظر می رسند و این کمی آرامم می کند. احساس می کنم اول دلم برای لیلا تنگ می شود و بعد برای این نسیم خنکی که توی این صبح بهاری توی صورت آدم می خورد. دلم می خواهد قبل از اینکه از خانه بیرون بیایم به لیلا سفارش می کردم که وقتی مُردم زیاد برایم گریه نکند. فکر اینکه لیلا شاید بعد از مرگم باز هم ازدواج کند دیوانه ام می کند. با خودم به این نتیجه می رسم که نباید توی روز به این خوبی به چیزهای بدی که فقط امکان دارد اتفاق بیافتد فکر کنم.

وقتی وارد اداره می شوم رئیس را می بینم. به خاطر خداحافظی یک ساعتی دیر رسیده ام و انتظار می رود سرم غرغر کند، اما هیچ چیز نمی گوید. او هم می داند که روز آخریست که آنجا هستم و با من مدارا می کند. روز کاری شلوغی است. انگار قرار است تمام کارهایی که بعد از مردنم ناتمام می ماند را کامل انجام دهم.

هیچ کدام از آدم هایی که وارد اتاقم می شوند تا کارهایشان را انجام بدهم روی شانه هاشان مار نیست. همه مثل روزهای دیگر فقط به فکر اینند که کارشان زود تر راه بیافتد، من هم کارشان را زودتر راه می اندازم. دلم نمی خواهد توی روز مرگم کسی از دستم ناراضی باشد و فکر می کنم این حق من است که قبل از مردنم آرزوها و خواسته هایم را تا جایی که می توانم برآورده کنم.

مردهایی که پیشم می آیند را نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم که لیلا بعد از من با کدام اینها خوشبخت می شود. کدامشان می تواند جای من را برایش بگیرد یا شاید از من هم برایش بهتر باشد، به این چیزها فکر می کنم و بعد دلم می گیرد. اصلا شاید مرد لیلا بین اینها نباشد. لیلا بعد از من خیلی تنها می شد. من و لیلا واقعا عاشق هم هستیم. ای کاش می شد به لیلا بگویم که برایم زیاد گریه نکند.

تا عصر آنقدر سرم شلوغ بود که برایم زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم گذشت. برای برگشت مسیر دیگری را انتخاب می کنم. هر چه باشد با تمام چیزهایی که توی مسیر صبحم بود خداحافظی کرده ام و دلم نمی خواهد دوباره آنها را ببینم. اینطور برایم جدایی سخت تر می شد و از طرفی توی مسیر جدید می توانم چیزهای جدیدی ببینم و با خیلی چیزهای دیگر خداحافظی کنم.

عصر دیگر نسیمی در کار نیست. مردم این خیابان مثل مردم خیابان صبح نیستند. اینها انگار هیچ کدامشان نمی دانند که من قرار است امروز بمیرم یا اگر هم می دانند برایش اصلا مهم نیست. دلم می گیرد ترجیح می دهم صبح توی همان خیابان می مردم تا اینکه الان اینجا بین این مردم سرد و بی احساس.

به خانه می رسم. لیلا موهایش را شانه کرده است. لیلا مرا می بوسد. چیزی انگار توی دلم چنگ می زند، با تمام وجود احساس می کنم لیلا را می خواهم. لیلا جاذبه دارد. دلم برای جاذبه لیلا هم تنگ خواهد شد. دلم می خواهد برای آخرین بار با لیلا باشم اما او نمی خواهد. لیلا روی پایم می نشیند. دیگر مطمئنم لیلا همه چیز را می داند.

شام را با لیلا خوردم. خیلی خوشحالم که آخرین شام زندگیم را با لیلا می خورم. همه ی خانه دلگیر و مرده است. اثاث های خانه انگار برای من یا شاید لیلا عزادارند. لیلا می گوید بخوابیم. با هم بخوابیم.

 

 

شب وقتی کنار لیلا خوابیدم سعی کردم تنها به گرمای بدن او فکر کنم و عروسک هایی که واقعا از سقف آویزان نیستند. لیلا خودش را توی بغلم جا می کند اما من واقعا می ترسم که بخوابم.

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۲ دیدگاه

  1. سعید محمدی — اردیبهشت ۷, ۱۳۸۸ #

    سینا خوندم
    صحبت دارم
    می‌بینمت از نزدیک با هم حرف میزنیم
    اینطور بهتره

  2. الهام میزبان — اردیبهشت ۷, ۱۳۸۸ #

    سلام عزیز
    خوندمت
    یکبار دیگه زمان فعل ها رو چک کن
    دوستش داشتم داستان رو
    ممنون

دیدگاه خود را بنویسید