چرایی ضرورت تحول و امر ترنسندنتال
نقدی بر فیلم کنعان
پارسا بختیاری راد
الف)
دربارهی فیلم کنعان (ساختهی مانی حقیقی) در این روزها بسیار نوشتهاند و نقل محافل سینمایی شدهست. کنعان به اندازهی کافی مخالف و موافق پیداکردهست(البته تعداد مخالفینش بسیار کمتر از موافقینش است) که این در کل یعنی موفقیت فیلم. تقریبا اکثر نقدهاینوشتهشده درباره این فیلم را خواندهام. عمدهی موافقان فیلم، در دفاع از فیلم مانند سالهای گذشته به دستگاه همیشگی مونتاژ واژگان متوسل شدهاند(همان چیزی که در فارسی بهش میگویند لفاظی) و تقریبا کسی را ندیدم که با دلیل و مدرک از فیلم دفاع کند؛ جملگی، احساسی (و متاسفانه جوگیرانه) برخورد کردهاند. مخالفین کنعان روی پرسشهای اساسی داستان(فیلمنامه) دست گذاشتهاند و داستان را پر از ابهام میپندارند. بعضیها هم همچنان در عالم هپروت سیر میکنند و هنوز برای مرتضی و مینا و علی مثلث میسازند!. ولی سایرین از خود میپرسند چهطور مینا ناگهان از این رو به آن رو میشود؟. مگر این همان مینا نبود که یک سالست که مدام دنبال طلاقست؟ مگر مینا دنبال گرفتن بورس تحصیلی و ترک مرتضی و رفتن به خارج نبود؟. حال چه طور ناگهان متحول میشود؟. دلیلش چیست؟. تصادف با گاو؟. مرگ مادر مرتضی؟. بازگشت آذر و شکست زندگیاش در خارج از کشور(و تاثیرش روی مینا)؟. به بنبست رسیدن مرتضی در کار و زندگیاش و سوختن دل مینا به حالش؟. مینا عاقبت در میباید که زندگی در خارج از کشور چیزی بهتر از زندگی اش با مرتضی نمیشود(تجربه آذر در خارج)؟. چطور مینا ناگهان همه چیز را به تقدیر واگذار میکند(دخیل بستن)؟. اصلاً با شخصیت زن متمول و تحصیلکردهی همچون مینا میخورد که به دخیلبستن و تقدیرگرایی متوسل شود؟. در سکانس پایانی فیلم در نمای نقطهنظر مینا، در لانگشات، جمع علی و مرتضی و آذر را میبینیم. آیا مینا به همین دلیل تصمیم میگیرد که از این جمع جدا نشود و به زندگیاش با مرتضی(که چندان تغییری نکرده) بازگردد؟. تقدیرگراییای که خوشیمن شد(آذر که خودکشی نکرد)؟. مرتضی هم یک شبه تغییر کرد؟. آذر همینجوری فقط بهخاطر علی متحول شد؟. و قص علی هذا، فیلم پر از این سئوالات بیشمار و بیجوابست….
ب)
تقریبا همه مصاحبههای مانی حقیقی را راجع به فیلم خواندهام. همهی سئوالهای مذکور مکرراً از او پرسیده شدهست. جوابهای حقیقی هم اکثراً گنگ و بعضاً متناقضاند ولی فحوای کلامش در پاسخ به همهی این سئوالها یک چیزست: او معتقدست فیلمش سئوالهایی را مطرح کرده و تاویل و تفسیر را به مخاطبان واگذار کرده تا بهقول معروف هرکس از ظن خود شود یار فیلم. بسیار خب!؛ اصولا من نگارنده چندان در پی گشتن پاسخ برای این سئوالها نیستم. اصلا هم برایم اهمیتی ندارد. ولی چیزی را که میدانم اینست که این فرایند سرگشتهکردن مخاطب با ایجاد سئوالهای پرشمار و گنگ برایم هیچ جذابیتی ندارد(منظورم این نیست که مثل ملودرامهای آبکی هالیوودی باید از همه چیز رمز گشایی کرد! و به سلیقه آسانگیر جامعهی سرمایهداری مرتب باج داد). اینکه چرا پرسوناژهای کنعان براثر چند اتفاق ساده، از این رو به آن رو میشوند، برای مخاطب هضمناپذیرست و طبعا باور این پروسهی سریع و ناگهانی تحول برایشان کمی سختست. ولی آقای حقیقی!؛ من ایجادسئوال به این روش را بهفکرواداشتن مخاطب نمیدانم!. مشکل من دقیقا با فیلم همینست. این، به تفکرواداشتن مخاطب نیست. قرار نیست هر فیلمنامه گنگی الزاما تامل و تفکربرانگیز باشد، چون صرفاً گنگست(دقت کنید که گنگست نه پیچیده). اینکه یک زن بورژوای تحصیلکردهی مدرن، ناگهان تصمیمی سنتی درباره زندگیاش میگیرد(آن هم در پروسهای گنگ و اسرار آمیز) بهزعم شما تفکربرانگیزست ولی بهزعم من، متظاهرانه و محافظهکارانهست. آقای حقیقی؛ میدانم که شما و اصغر فرهادی (و احیاناً آلیس مونرو!) دغدغه جواب به این سئوالهای پرشمار درباره گنگی شخصیتها ندارید؛ ولی یک چیز را مطمئن هستم و آن اینست که شما دغدغهی این را داشتید که پرسوناژتان(مینا و تاحدودی آذر) باید متحول بشوند و عاقبت هم میشوند. بماند که پروسهی تحولش به نظر من آسانگیرانه، گلدرشت، متظاهرانه و محافظهکارانه انتخاب شده و همین هم برای اکثر مخاطبان عام ایجاد سئوال کردهست. ولی مشکل و مسئلهی اصلی، ضرورت متحولشدنست. چرا حتما باید متحول شد؟.
ج)
آقای حقیقی!؛ میدانید تفاوت نویسندهای چون چارلز بوکفسکی با آشغالنویسی مانند پائولو کوئلیو در چیست؟. پرسوناژهای بوکفسکی تحول نمیپذیرند؛ اصلاً به دنبال تحول نیستند. دست روزگار متحولشان نمیکند. آنها ساعتها در بار مینشینند و با شکم خالی یک بند آبجو مینوشند و سیگار میکشند و سرآخر در اکناف خیابانها استفراغ میکنند و راه خانهشان را در تاریکی شهر به زور پیدا میکنند. زنباره هستند؛ و بخاطر بدستآوردن پول بابت خرید آبجو و مستی بیشتر حاضرند یادگاریهاشان را هم بفروشند؛ کنایههای جامعه، متحولشان نمیکند؛ جواب طعنههای مردم اطرافشان را با بیخیالی و سکوت میدهند؛ در تنهایی نمیگریند چون چشمشان آب ندارد که برایشان اشک درست کند؛ معنویتشان بیپولی، دربدری، اروتیک و نشئگیست. مخاطب، دنیای حقیقی و حقیقت زندگی را از دریچهی بیحفاظ چشمانشان میبیند. بههمیندلیل چارلز بوکفسکیها و ویلیام باروزها و ریچارد براتیگانها و جک کروآکها در فقر میمیرند ولی پائولو کوئلیوی آشغالنویس سر از FashionTV در میآورد و دستدردست مانکنهای نیمهعریان در حالیکه صدها گرم جواهر به کتوشلوار چنددههزار دلاریاش آویزان کرده، مشغول میگساری و عشقبازیست. میدانید چرا؟؛ چون پرسوناژهایش متظاهرانه در جادهی وجودنداشتهی رسیدن به امر معنوی، مدام در حال تحول هستند.
د)
آقای مانی حقیقی عزیز؛ میدانید چرا شهر زیبا(اصغر فرهادی،۱۳۸۲) که من و میدانم شما عاشقش هستیم، فیلمی جاودانه شد؟. چون کاراکتر فرامرز قریبیان تغییر کرد ولی متحول نشد و همین متحولنشدنش همهچیز را تحتتاثیر قرار داد و پایان زیبای فیلم را رقم زد. ایکاش مینا و آذر هم اینقدر آبکی متحول نمیشدند؛ فقط کمی تحتتاثیر قرار میگرفتند و عاقبت کنعان به پایانی محافظهکارانه ختم نمیشد. ایکاش مینا(ترانه علیدوستی) هم مانند جنا رولندز کبیر در شاهفیلم زنی تحت تاثیر(جان کاساوتیس، ۱۹۷۴) متحول نمیشد. ایکاش محافظهکاری دست از سر سینمای ایران برمیداشت.
***
در پایان : کنعان به لحاظ فرم و ساخت، فیلم خوبیست. میزانسن و دکوپاژهای حسابشدهاش در فضای بستهی آپارتمان نشان میدهد حقیقی مدیوم سینما را به خوبی میشناسد و بههمین دلیل در انتقال حس به مخاطب موفق عمل کردهست. حقیقتاً نمیتوان بهسادگی از ابتکار تحسینبرانگیز حقیقی در صحنهی بهآغوشکشیدن مرتضی و مینا گذشت. بازیگریها البته چیز جدیدی ندارند بهجز افسانه بایگان که خیلی خوب از پس نقشش برآمدهست. فروتن مثل همیشه خوبست(به جز در اولین پلانش روی بالکن که خیلی باسمهای ژست گرفتهست). انتخاب ترانه علیدوستی در نقش مینا و ناگزیر بالابردن سنش به ضربوزور گریم(البته گریم عالی بود) کمی بدسلیقگی بود. ولی علیدوستی مثل همیشه عالیست. استفادهی مفرط از نمادها و نشانهها در فیلم خیلی گلدرشت و تکراری از آب درآمدهست(گرفتن چاه و استشمام بوی گند در فضای خانه، آسانسور خراب، درخت قطع شده، پردههای در باد، غدادادن مرتضی به سگها و برجها و خانههای قدیمی و شال؛ در کل، تقابل نخنماشدهی سنت و مدرنیته در خیلی از سکانسها…)، که البته به سلیقهی کارگردان برمیگردد.
به هر روی، ملال کنعان از نوع ملال بورژوازیست. از سنخ ملال پرسوناژهای بورژوای ویسکونتی و آنتونیونی و برگمان و فیلمهای موخر فاسبیندر و بعضی فیلمهای آلتمن. مانی حقیقی هم توانسته این ملال را خوب به تماشاگرش بباوراند. کنعان میتواند تلنگری به مخاطب عام ایرانیای که به دیدن ملودرامهای سهلگیرانه و مبتذل عادت کردهست، باشد.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



بدون دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید