همه خطرناک هستند

, , ۶ دیدگاه

۱-           خارجی- روز- خیابان

 

نگاه ما امتداد پیاده رو، در ورودی اورژانس، باجه تلفن و اندکی از خیابان را می بیند.

تصویر ثابت است. کاملا به شکل یک عکس ثابت است. با حرکت افراد تصویر رنگی می شود.

فرید از انتهای کادر به حرکت در می آید و به سمت ما می آید. پسر کارت پخش کن با فاصله ای چند متری از باجه گوشه ای نشسته است و ساندویچ   می خورد. ژاله از کنار کادر وارد می شود و مستقیم سراغ باجه تلفن می رود. فرید به کنار پسر می رسد و نگاهی به ساعتش می اندازد، او منتظر کسی است. ژاله کاغذ شماره تلفن را از کیفش در می آورد. فرید از داخل کیفش بسته ای کاغذ تبلیغاتی بیرون می آورد، نگاهی به پسر کارت پخش کن می اندازد و با او حرفهایی می زند، کاغذ ها را دست پسر می دهد، پسر کاغذ ها را کنارش می گذارد و مشغول بلعیدن ساندویچ می شود، فرید چیزی به او می گوید که پسر با پررویی ساندویچش را نشان  می دهد. فرید چند لحظه ای به پسر نگاه می کند و سپس به ساعتش نگاهی دوباره  می اندازد. ( ژاله در میان شماره گرفتنش  فرید را می بیند . فرید نگاهی به ساعتش  می اندازد که خراب است) پرستار از سمت راست کادر وارد می شود تا وارد بیمارستان شود که فرید را می بیند، با اشتیاق سمت فرید می رود، با هم خوش و بش می کنند، فرید به پسرک اشاره می کند، پرستار تحسین می کند. پرستار چیزی در گوش فرید می گوید که فرید آستر جیب شلوارش را بیرون می کشد: پولی ندارم! پرستار لبخندی می زند. ژاله کماکان در حال شماره گرفتن است و با خودکار و کاغذی که شماره را از آن نگاه می کرد بازی می کند. پرستار با فرید خداحافظی می کند و سمت بیمارستان می رود. از کادر خارج می شود، در همین لحظه دکتر از سمت راست کادر وارد می شود و گیج و گنگ به سمت بیمارستان می رود. چون سرش پایین است به فرید می خورد، فرید کنترلش را از دست می دهد اما نمی افتد. فرید دوباره به همان نقطه ای که از آنجا آمد حرکت  می کند.

ساندویچ لعنتی سرانجام تمام می شود. پسرک کارت پخش کن بلند می شود.

تصویر به سیاه فید می شود.

 

تیتراژ

 

تصویر باز می شود.

ژاله همچنان با تلفن حرف می زند. می خندد ، پسرک در حال پخش کاغذها است. کاغذها را دست مردم  می دهد ژاله ناگهان دستش را برای گرفتن کاغذ تبلیغات دراز می کند اما پسر او را نمی بیند و رد می شود. پسر از کادر خارج می شود . کاغذها رقصان روی زمین می افتند. دوربین به سمت پایین آرام تیلت می کند انبوهی کاغذ وارد کادر می شوند، ژاله دستش را به زحمت سمت کاغذها می کشد و یکی از کاغذهای تبلیغاتی را بر می دارد و به آن نگاه می کند.

کات.

 

 

۲- خارجی – روز- جلوی منزل فرید

 

ژاله به کاغذ تبلیغاتی نگاه می کند و زنگ خانه را می زند. پس از مکثی در باز      می شود. نامه ای پشت در منزل افتاده است. آن را برمی دارد. نگاهی به پاکت نامه    می کند شماره واحدی که روی نامه است با شماره واحد حراجی یکی است. وارد خانه می شود.

 

۳ – داخلی- روز –  منزل فرید

 

ژاله به دم در واحد فرید می رسد، زنگ می زند کسی جواب نمی دهد. در را هل   می دهد(در باز است). وارد خانه می شود. خانه را وارسی می کند.

 

ژاله: سلام ! [مکث] کسی خونه نیست ؟(آهسته تر) کسی نیست؟

 

فرید از پشت در بیرون می آید، در را می بندد و آن را قفل می کند. صدای بستن در حواس ژاله را به عقب جمع می کند. اما به ژاله از این حرکت اصلا جا نخورده است. لبخندی می زند.

 

ژاله: من هم عادت دارم در خونه رو همش قفل کنم.

 

فرید سمت مبل می رود و می نشیند، سیگاری روشن می کند و با دست به ژاله اشاره می کند که بنشیند.

 

ژاله: حراجی همین جاست ؟

 

فرید با سر تائید می کند. ژاله همچنان جستجوگرانه به اطراف نگاه می کند. منتظر دیدن لباس های حراجی است.

ژاله: (به کاغذ تبلیغات اشاره می کند)کو جنسهای اصل؟

فرید: شما همیشه دیر می رسید؟

 

ژاله: تازه امروز تبلیغاتتون رو دیدم.

 

فرید: مهم نیست. [سیگاری روی لب می گذارد.] براتون یه چیز دارم. نمی خواستم بفروشم اما همیشه اونهایی که دیر می یان چیزهایی خوبی می برن. بنجور منجورا رو بی پول ها می برن. [ به ژاله اشاره می کند بنشیند.] پولدارها همیشه خوش شانسند.

 

ژاله: اما فکر کنم بهتره من برم چون برای خریدن همون ارزونها اومده بودم.

 

فرید سیگارش را روشن می کند و می نشیند. آنقدر راحت که انپار دوست دخترش آمده دیدنش.

فرید: می گم ترکیه.  همین ترکیه (پُکی به سیگار می زند، با دست به شمال غربی اشاره می کند) شمال غربیه دیگه. فکر می کنم هزار یا دوهزار، نه حداکثر سه هزار کیلومتر از تهران فاصله داره. این سیگار هم [نگاهی به جعبه سیگار می اندازد. نگاهش را سریع سمت ژاله   می چرخاند] سیگارمی کشی؟

ژاله: نه. ممنون.

فرید: آره. این سیگار هم از آمریکا می یاد. ده، پونزده هزار کیلومتر نه بیشتر. بین صد و پنجاه عرض جغرافیایی اونطرف تر. اما [ نگاهی به سیگار می اندازد، لبخندی می زند] از کشیدنش لذت می برم.

ژاله: البته شما.

فرید: اما سلامتیم رو به خطر می ندازم چرا؟ چون ارزشش رو داره . آره داره.[ نگاهی به سیگار می اندازد گویا از سیگار می پرسد] حتما داره…

 

ژاله می خواهد چیزی بگوید فرید دستش را روی بینی اش می گذارد و از ژاله می خواهد ساکت باشد.

 

فرید: تا حالا واسه یه لباس سلامتیتو به خطر انداختی؟

ژاله: بله؟

فرید: فرض کن از لباسی خوشت اومده که قیمتش زیاده، مریضی، به جای اینکه بری دکتر، پولش رو ذخیره کنی واسه خریدن لباس.

فرید می خندد. بلند بلند قهقهه می زند.

ژاله: لباس پرستی؟

فرید نگاهی به سیگارش می اندازد.

فرید سیگار پرستی؟

ژاله: [جدی می شود] لباسها کجاست؟ اگه لباسی برای دیدن ندارید من باید برم.

فرید: فقط یه دست مونده . یه چیزه تاپ . ده ملیون قیمتشه.

 

ژاله: (با تعجب) من اومدم …

 

فرید: یه چیز مفت بخری، گفتی.

 

ژاله: مفتی که نه اما به این قیمت هم نه.(مکث و لبخند) نمی دونستم  تو حراجی تون…

 

فرید بلند می شود و به سمت اتاق می رود و در بین راه می ایستد.

 

فرید: تو حراجی مون چی؟ ببین ژاله تو حتی وسوسه نمی شی که یه لباس ده میلیونی رو ببینی. (مکث) ول کن. می دونی الان دخترهای هم سنّ و سال تو به چی فکر می کنن؟

 

ژاله: می دونم،(با دست انجام می دهد) غذا هم میزنن، به در نگاه می کنن و (دستی به شکمش می کشد) و به این فکر می کنن که سزارین بهتره یا زایمان طبیعی.

 

فرید: ( به ژاله نزدیک می شود) باشه ، هر جور راحتی. گفتم شاید یه لباس ده میلیونی حداقل واست جالب باشه. مهم نیست، در هر صورت شرمنده، حراجمون تموم شده.

 

فرید دوباره برمی گردد و می نشیند ژاله به فرید خیره می شود و سکوت می کند.

 

صدای پشت تلفن: چی؟ (مکث) حراجی؟ خُب برو ببین چه خبره. اگه خرید هم نمی خوای بکنی اقلا برو ببین.

 

فرید نگاهی به ساعتش می کند، هنوز خراب است. بی خیال به ژاله زل می زند.

 

ژاله: قبوله. می بینمش.

فرید بلند می شود و سمت اتاق می رود. نگاهی به ژاله می اندازد. با سر اشاره می کند که به اتاق برود. ژاله بلند می شود. نامه ای را که دم در برداشته بود از کنار لباسش روی زمین    می افتد. ژاله نامه را روی میز می گذارد.

ژاله: نامه واسه شماست . دم در افتاده بود.

 

فرید توجهی به حرف ژاله نمی کند. به دنبال فرید سمت اتاق می رود . فرید داخل اتاق سمت کمد لباسها می رود. لباس هایی را بیرون می ریزد. ژاله را به جلوتر فرا می خواند. ژاله نزدیک تر می شود. فرید پارچه ای را بر می دارد. جسدی خونین زیر پارچه است. ژاله جیغ می زند و روی زمین می افتد.

P.o.v  ژاله رو به جسد خونین. فرید دستپاچه می شود.

 

فرید: آهای. جسد برو یه لیوان آب بیار. بُدو مردا !

 

جسد می خندد و همین طور که می رود صدای جیغ ژاله را تکرار می کند و در مورد حرف های بی ربط فرید در مورد سیگار و ژاله چیز هایی با صدای محو می گوید و     می خندد و از اتاق خارج می شود.

 

فرید: زنگ بزن اورژانس . حالش بده . چه گریمی کردمت پسر.

 

۴- داخلی – روز – بیمارستان

 

پرستار در حال صحبت کردن تلفن با همسرش است و خواهش و منت می کند.

 

پرستار: گوش کن. خواهش می کنم. گوش کن.(مکث کوتاهی) ببین عزیزم امشب با هم حرف می زنیم. من… [مکث] چی می گی ؟[مکث] می یام خونه ]مکث[ نرو. تو رو خدا ! گوش کن.قطع نکن. الو. الو.

 

گوشی را می گذارد . دکتر(سکانس یک که با فرید برخورد کرده بود) می آید.

 

دکتر: برو این آمپول رو واسه این زنه تزریق کن.

 

پرستار با ناراحتی آمپول را بر می دارد و سمت اتاق می رود . بالای سر ژاله می ایستد و آمپول را جهت تزریق آماده می کند. آمپول را برای هوا گیری جلوی صورتش می گیرد در آخرین ثانیه های هواگیری بغضش می ترکد و چشمش پر از اشک می شود و هوای باقی مانده داخل آمپول را نمی بیند و آمپول را تزریق می کند. ژاله هر قدر دست و پا می زند فایده ندارد . ژاله می میرد.

تصویر بسته می شود.

 

۵- خارجی – روز – خیابان ( ادامه سکانس یک )

 

تصویر به ادامه سکانس یک باز می شود.

ژاله کاغذ تبلیغات را مچاله می کند و دور می اندازد . تلفن را قطع می کند.

 

 

۶ دیدگاه

  1. محسن خ

    ۰۶/۱۵/۱۳۸۸, ۱۲:۱۶ ب.ظ

    سلام
    خسته نباشید
    می خواستم این فیلمنامه رو بسازم.لطف می کنید شماره تلفنی از آقای قلی پور را به ایمیلم بفرستید؟
    مرصی،ممنون

    پاسخ دادن
  2. صادق

    ۰۳/۱۷/۱۳۸۹, ۰۲:۰۴ ب.ظ

    اصلا از این فیلمنامه خوشم نیومد . به نویسندش بگین اینقدر به تقلید از فیلمهایی که ساختار زمانی رو می شکنند نباشه چون اصلا این کاره نیست .
    من موندم اگه فیلم بدو لولا بدو رو نمی ساختن این دوستان باید چی می نوشتن.

    پاسخ دادن
  3. بهروز محمدي

    ۰۷/۰۱/۱۳۸۹, ۰۲:۲۳ ب.ظ

    با سلام من این فیلمنامه رو چند بار با دقت خوندم به اقای قلی پور تبریک میگم که سعی کردن این فیلمنامه رو بنویسند اما در این فیلمنامه صحنه های زاید زیادی به چشم میخوره و این فیلنامه اگه بخواد کامل تر شود بهتر است فیلمنامه شبه بلند نوشته شود تا فیلمنامه کوتاه با تشکر .
    بهروز محمدی .

    پاسخ دادن
  4. شهلا

    ۰۵/۰۱/۱۳۹۴, ۰۹:۱۰ ق.ظ

    استفاده از کلمه لعنتی در جمله ساندویچ لعنتی اصلا قشنگ و جالب نیست
    اما اگه بیشتر بهش پرداخت بشه فیلمنامه خوبی میشه
    سعی کنین کتاب اقتباس برای فیلمنامه نویسی رو حتما مطالعه بفرمایین

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد