بهاریه برای مسخ شدگان

, , ۵ دیدگاه

درود خدمت دوستانی که تا امروز همراه ما بودند و دوستانی که می خواهند همراه ما باشند.

یک سال گذشت و ما همچنان در برابر ناملایمات ایستاده ایم.در ابتدا باید از زحمات بی وقفه رفیق گرانقدرم رضا کاظمی که به واقع یک تنه تمام کار های سایت را به انجام رساند و می رساند، یک تشکر خشک و خالی بکنم و همچنین از دوستان دیگرم علی جعفر زاده و امیر آل بویه که به اتفاق هم پایه های سایت آدم برفی ها را بنیان نهادیم و هرکدام بنا بر دلایل شخصی از ادامه کار سر باز زدند نیز سپاسگزاری کنم.

من هم به عنوان مثلآ مدیر مسئول تا امروز به علت مشغله و گرفتاری اجباری کاری و به دنبال آن امتحان قلابی دستیاری پزشکی نتوانستم کمک چندانی در جهت پیشرفت سایت بکنم و مثل یک موجود مسخ شده بودم که « انگار رابطه ام را با جهان بیرون به وسیله یک دیوار شیشه ای قطع کرده بودند» البته «همه اشیاء کارتونی به نظرم نمی رسیدند».

اما اکنون در دوران نقاهت به سر می برم و به علت اینکه بهار فرا می رسد و انگار قرار است که به طور ناگهانی و مدت کوتاهی کورسوی امیدی داشته باشیم و شادمان باشیم و دیگران را نیز شاد کنیم،سرخوشم ولی می دانم که این سرخوشی نیز زودگذر است و روزهایی فرا خواهد رسید که هیچ تضمینی برای زود گذر بودن آنها وجود ندارد.

از خاطرات این روزهای پیش از بهار ،خاطره ای که در ذهن من بازی می کند،مربوط به اسفند دوران مدرسه است و بازار کارت های تبریک نوروزی که به همکلاس ها می دادم و می گرفتم و شعر ها و نوشته های پشت آنها:

 

“قلب من در قلب تو آمیخته است         دوستی ما تا ابد پاینده است”

 

“نمکدان بی نمک شوری ندارد             دل من طاقت دوری ندارد”

 

“گل سرخ و سفید ارغوانی                   فراموشم نکن تا می توانی”

 

“مرکب در قلم مانند آب است               خجالت می کشم خطم خراب است”

 

“به جایی می روم که لاله باشد           میان لاله ها نام تو باشد”

 

“ای دوست به راه دوست جان باید داد   در راه محبت امتحان باید داد

تنها نبود شرط محبت گفتن                 بلکه یک لحظه امتحان باید داد”

 

 

“این عید سعید باستانی را به شما دوست عزیزم و خانواده محترمتان تبریک عرض می کنم، دوستدار همیشگی تو………..”

اما خودمانیم ،امروزه چه آسان دوری ها را طاقت می آوریم و به راحتی فراموش می کنیم و خجالت هم نمی کشیم.

این هم نمونه هایی از آن کارت های قدیمی،ببینید و حالش راببرید.

 

 

 

 

 

چهار شنبه سوری آن سالها نیز کوچه کودکیم را به یاد می آورم که با بچه های محل جمع می شدیم و از بازار روز دسته های کاه می خریدیم و در پشته های جداگانه و به دنبال هم به آتش می کشیدیم و از رویشان می پریدیم و آن عبارت دم دستی را می خواندیم “زردی من از تو   سرخی تو از من”و گاهی هم بزرگتر ها نیز گویی که به کودکیشان برگشته اند،جوگیر می شدند و به ما می پیوستند.البته آن زمانها ترقه ،نارنجک ،فشفشه و این جور چیزها نبود(تا آنجا که یادم هست در شهر ما نبود) اما وسیله ای بود شبیه دارت که خوراکش گوگرد سر چوب کبریت بود و با پرتاب به هوا و پس از برخورد با زمین صدای مهیبی شبیه صدای تیر خلاص ایجاد می کرد.

تصویر دیگری از آن عید های کودکی به ذهنم می آید که هر سال نزدیک سال نو برایمان لباس نو می خریدند و لحظه تحویل سال آنها را می پوشیدیم و جمع می شدیم دور سفره هفت سین و عکس یادگاری می انداختیم و با تحویل سال بازار ماچ و بوسه و عیدی داغ می شد.

بهار این روزها وسالهای اخیر هر چه به ذهن آلوده ام فشار می آورم چیز تازه و کهنه ای برایم ندارد و حتی آن رویاهای شیرین کودکیم را نیز از من گرفته است.سرخ که نشدم هیچ بلکه زردتر هم شده ام،ای کاش در همان دوران کودکی با یکی از آن تیر های خلاص،خلاص می شدم و به این واقعیت های همیشه تلخ نمی رسیدم.

وجدان درد گرفتم از اینکه بهار دارد از راه می رسد و من فقط از یاس و نا امیدی نوشتم پس لطف کنید و سطر های بعدی را هم بخوانید.

“آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود   عاقبت در قدم باد بهار آخر شد”

سفره های عیدتان پر باشد از شین و سین،صفای باطن،لب های همیشه خندان ،نگاههای پرامید،دل های پر نشاط و دست هایی سرشار از سخاوت و مهربانی.

« و ما،در این لحظه،در این نخستین لحظات آغاز آفرینش،نخستین روز خلقت،روز اورمزد،آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و در عمق وجدان خویش،به پایمردی خیال،از صحرا های سیاه و مرگ زده قرن تهی می گذریم و در همه نوروز هایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است،با همه زنان ومردانی که خون آنها در رگهایمان می دود و روح آنان در دلهایمان می زند شرکت می کنیم و بدینگونه، بودن خویش را به عنوان یک ملت،در تند باد ریشه برانداز زمانها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدنها،خلود می بخشیم» (دکتر علی شریعتی)

 

نمی دانم باید بگویم بدرود تا ماه بعد یا سال بعد اما می دانم که باید بگویم خوش به حال بچه ها.

                                                  

 

۵ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد