بررسی داستان «معصوم دوم»

, , ارسال دیدگاه

«معصوم دوم» نوشته هوشنگ گلشیری پرورده‌ترین داستان از مجموعه پنج‌گانه «معصوم»ها است. این داستان را از حیث مایه و مضمون می‌توان با کهن الگوهای مذهبی و افسانه‌ای و انگاره‌های آیینی مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. اما باید در نظر داشت که توجه به منظرهای بیرون از داستان فقط تا آن‌جایی که تجربه شکلِ ادبی را تقویت کند جالب توجه هستند؛ یعنی فقط تا جایی که ساختار و مضمون داستان اجازه بدهد و درحقیقت به بحثی مربوط و معنی‌داری بینجامد.
بهارلو گفت: آن‌چه در این داستان اهمیت دارد مسئله سبک‌پردازی آن است؛ یعنی رابطه گوینده (نویسنده یا راوی) با گفته خود، که در واقع رابطه‌ای بسیار پیچیده و حساس است. طرح داستان به راوی امکان داده است که به روایتی بپردازد که در آن هم به عنوان راوی و هم به عنوان آدم اصلی داستان ظاهر شود. داستان نیز در طنین صدای او شکل می‌گیرد. بر اساس نظریه معروف باختین، که مهم‌ترین نظریه‌پرداز ادبی قرن بیستم است، گوینده گفته خود را بر پایه یک سلسله تأملات و ملاحظات اجتماعی و تاریخی که درون کل زبان جریان دارد نقل می‌کند؛ هر آن چیزی که گوینده به زبان می‌آورد نگرشی چندگانه و عینی در باب جهان پیرامون او است. بر این مبنا هر جمله‌ای که راوی به زبان می‌آورد رنگ و بوی زمینه و زمینه‌هایی را در خود دارد که ما باید هستی فردی و اجتماعی راوی را در متن آن‌ها بشناسیم. درحقیقت زبان راوی درمجموع چیزی پراکنده و آکنده از مقاصد و نیات درونی او است که هیچ آغاز و پایانی بر آن متصور نیست.
بهارلو توضیح داد اگر بخواهیم «معصوم دوم» را بر اساس نظریه باختین بازخوانی کنیم باید توجه خود را از ادراک حسی راوی داستان به مفهوم زبان او معطوف کنیم؛ یعنی برای این منظور باید دریابیم چه چیزی راوی را به روایت کردن واداشته است. انگیزه‌های روایت گری راوی ـ این‌که پیش از او چه گفتمان‌هایی وجود داشته ـ چه بوده است، و پس از این واکاوی است که احتمالاً قادر خواهیم بود به هویت فعلی او دست پیدا کنیم. آن‌چه راوی از همان آغاز داستان نقل می‌کند  درواقع پاسخی است به دیگران. کلام او را سخن دیگران ـ گفت‌وگوی دیگران ـ تعیین وهدایت می‌کند. ما به تدریج درمی‌یابیم اولیای «ده پایین»، که راوی نیز ساکن آن‌جا است، نقشه هول‌آوری کشیده‌اند که راوی ساده‌دلانه، بی‌آن‌که از عواقب و عوارض آن چیزی بداند، در اجرای آن نقش اصلی را ایفا می‌کند. بزرگان و ریش‌سفیدانِ «ده پایین» که نمی‌خواهند از اهالی «ده بالا کم‌تر باشند» ـ درواقع برای آن‌که ده‌شان «برکت» داشته باشد ـ راوی را که «شمرخوانِ» تعزیه است به عمل شقاوت‌آمیزی وامی‌دارند که قرینه واقعی نقش او در شبیه‌خوانی است. حالا آن‌چه راوی به زبان می‌آورد، مرثیه‌ای که سرمی‌دهد، نقل شگفت همین ماوقع است؛ پاسخی است که سیاق‌های گوناگون کلام دیگران در آن شنیده می‌شود.
بهارلو گفت که راوی در متن روایت خود، که جهانی از کثرت است، خود را به‌وجود می‌آورد. او در تک‌گویی بلند و مرثیه‌وار خود نشان می‌دهد که چگونه با کلام دیگران اغوا  و از خود بی‌خود می‌شود، برمی‌آشوبد و سرانجام بدترین عقوبت‌ها را می‌بیند و بُنه‌کن از زادگاه خود رانده می‌شود. گفتار درونی راوی درواقع نوعی گفت‌وگو است که در درون صداهای محیط انعکاس پیدا می‌کند. ما نوعی محرمیت در صدای راوی احساس می‌کنیم؛ زیرا آن‌چه او به زبان می‌آورد مکنونات قلبی او است که طبعاً با همه نمی‌تواند در میان بگذراد. او هستی خود را مکشوف می‌سازد، با وجود این‌که می‌داند مخاطب او پیشاپیش از همه‌چیز مطلع است، حتی از آن چیزهایی که خود راوی نیز از آن‌ها بی‌خبر است. درحقیقت در راوی نوعی «اجبار اعتراف» هست؛ اعترافی که به تزکیه و تسکین او می‌انجامد؛ زیرا با حضور قلب و طلب آمرزش همراه است.
بهارلو افزود: هیچ فاصله و حد و مرزی در متن تک‌‌گویی راوی احساس نمی‌شود. فاصله‌ای میان آوای نویسنده و آوای راوی وجود ندارد، حتی اختلاط زبان‌های گوناگون با علامت‌های نقل قول مشخص نشده است؛ اگرچه سطوح متفاوت سخن آدم‌ها و جنبه گفت‌وگووار روایت کاملاً محسوس و مشهود است. درواقع نویسنده روایت را به‌گونه‌ای پرداخته است که، از نظر ساختار کلامی، مناسب و مستعدِ خواندن است. ما به هنگام خواندن داستان، به وضوح، صدای زنده‌ای را می‌شنویم که گویی، در سکوت، از میان حنجره خودمان شنیده می‌شود. اما واضح است که این صدا به هیچ‌وجه صدای خود ما نیست؛ اگرچه ممکن است کاملاً برای ما آشنا باشد؛ یعنی نوعی هم‌حسی و این‌همانی موقت میان ما برقرار شود. واقعیت این است که بین «ما» و این «صدا» تفاوت وجود دارد، و غنایی که ممکن است از این تفاوت حاصل شود صرفاً به جهت جنبه گفت‌وگووار آن است.

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد