چند داستانک

, , ۵ دیدگاه

 

آناهیتا اوستایی

 

 

وقتی خواب بودم اومد تو اتاق از زیر بالشم پولارو برداشت. خیلی سعی کرد فرار کنه اما من اگر تا ستاره ی مریخ هم می رفت پیداش می کردم. خلاصه هم وقتی تو یه شهر کوچیک بین مونترال و سیدنی نوشیدنی می خورد دستگیرش کردم. هفت تیرمو آوردم اونا ۲۰ نفر بودن من ۱ نفر اما هفت تیرمو در آوردم تق تق تق همه شونو کشتم. من موندم و اون! می خواست هفت تیرشو پر کنه اما من امونش ندادم تق تق تق… اما نامرد نمرد گفت:‌ «قبول نیست! من اون دفعه کشتمت الان تو مردی.» هر چی گفتم نمرد. خیلی جرزنه نامرد…!

 

 

***

 

بهارک کاهه

 

 

حرفی بزن!

 

می گویم: دارم جارو می کنم صورتت را! از آشفتگی موهایت تا زخم کهنه ی روی چانه.

 

نمی دانم چرا خوب نمی شود. انگار هر روز تازه تر می شود.

 

لهجه ات آدم را به یاد دوتار می اندازد. خنده ام می گیرد از اینهمه غم.

 

: سیگار؟

 

دستت را تکان می دهی:

 

۵۰۰ سالی هست که ترک کرده ام.

 

 لابلای دود غریب تر می شوی.

 

: یادت هست در گوشم چه گفتی روز اول؟

 

در نگاهت سقوط می کنم به اعماق قرنها

 

می گویی: مهم نیست. تو به هر حال گوش نکردی.

 

و من به یاد طعم سیب می افتم

 

: عجب خدایی هستی تو!

 

 

 

روبرویت نشسته ام. چشم در چشم.

 

 

***

 

سیامک فارسی

 

 سر صبح پشت به اون، رو تختش دراز کشیده بودم. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا تو این چند وقت عوض شده. حس می‌کردم داره یه کارهایی می‌کنه. رفتارهاش مشکوک بود. احتمال می‌دادم با یکی از پسرهای دانشگاشون رابطه داشته باشه. بعضی وقت‌ها که بهش زنگ می‌زدم، یه جورهایی جواب می‌داد انگار می‌خواد چیزی رو پنهان کنه. پریشبم که ساعت هفت بهش زنگ زدم، خانوم هنوز تهران بود. می‌گفت از طرف شرکتشون، نمایشگا بوده. فکر می‌کرد من نمی‌فهمم. نمایشگاه چی بودی که تو رو تا اون موقع نگه داشتن؟ مگه نمی‌دونن خونه‌ات کرجه؟ معلوم بود داره دروغ می‌گه. هیچ جوره نمی‌تونستم حرفش رو قبول کنم. تمام دیروز رو به این قضیه فکر کرده بودم. مخم داشت می‌ترکید. باید بهش می‌فهموندم که فهمیدم. باید بهم می‌گفت کجا بوده و با کی بوده. برگشتم ازش بپرسم چی شده، اما نتونستم. لب_ا ش رو لب_ا م بود.

 

 

***

 

فاطمه محسن زاده

 

دخترک همسایه، دست و پا شکسته ترانه ای را به عربی می خواند و می رقصد و از من می پرسد: «نانسی رو می شناسید؟ ما خونوادگی عاشقشیم!» او سال دیگر دوره ی ابتدایی را تمام می کند. لبخند می زنم. تا می آیم حرفی بزنم، «شادی»ام سریع به اتاقش می دود و در حالی که یک دست ِ عروسکش را در دست گرفته، بر می گردد ونفس زنان می گوید: «نانسی اسم عروسق منه… هر شب تو بخل من می خوابه! من خیلی ی ی ی دوسش دارم

 

 

 

 

 

۵ دیدگاه

  1. سعيد محمدي

    ۱۲/۳۰/۱۳۸۷, ۱۰:۳۰ ب.ظ

    سلام خانم اوستایی
    سال نو مبارک
    فکر میکنم این داستان جزو فلش فیکشن‌ها بود، و من نشنیدم
    با زبان کار یکم مشکل داشتم اونجاها که میگه:
    خیلی سعی کرد فرار کنه اما من اگر تا ستاره ی مریخ هم می رفت پیداش می کردم
    و نوشیدنی می خورد دستگیرش کردم
    اون جمله معروف شما در مورد فلش فیکشن هم کاربرد داره؟
    سال خوبی داشته باشید

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد