مروری بر فیلم «مرد سیندرلایی»

از ویژگی فیلم‌های درام ورزشی می‌توان به تحول اساسی که در زندگی قهرمان فیلم روی می‌دهد، اشاره کرد. یک درام ورزشی، با درنظر گرفتن اخلاق، اراده‌ی یک شخصیت که سرلوحه‌ی پیام‌رسانی فیلم قرار می‌گیرد و همینطور تأثیری که اجتماع و دیگر شخصیت‌ها و به‌خصوص خانواده در قهرمان دارد، با سیری قابل پیش‌بینی و در عین حال سرشار از هیجان ساخته می‌شود. در این نوع فیلم‌ها، آغاز منفی و کشش پرهیجان، خبر از پایانی مثبت و باب طبع مخاطب دارد. در فیلم مورد بحث ما، «مرد سیندرلایی»، به کارگردانی ران هاوارد و با بازی زیبای راسل کرو و رنی زلوگر، شخصیت قهرمان، طی یک ورشکستگی که زیاد روی آن مانوور داده نمی‌شود، وضعی‌ اسف‌بار پیدا می‌کند و با پشتکار و اراده‌ای مثال زدنی زندگی سرخوشانه‌ای را از سر می‌گیرد. در این فیلم، هرچقدر که شخصیت جیمز بردک (راسل کرو) سرسخت در برابر ناملایمات و سختی‌های روزگار و همینطور با غروری که مختص یک قهرمان است، نشان داده می‌شود؛ اما با قولی که به پسر بزرگش داده با این مضمون که او را به خانه‌ی اقوام نسپارد، نمی‌تواند اشک‌هایش را در برابر مدیران ورزشی که از سر ناچاری به آن‌ها روی آورده، پنهان کند. جیمز به درون گاردن رفته و از آن‌ها (طبقه‌ی مرفهی که به ظاهرشان اعتمادی نیست!) درخواست کمک می‌کند. ران هاوارد بی‌دلیل و تنها برای بازی با احساسات مخاطب این پلان‌سکانس را خلق نکرده و در متن به تفصیل ماوقع را شرح می‌دهد. - البته این نکته حائز اهمیت است که «مرد سیندرلایی» براساس واقعیت ساخته شده است. - جیمز بردک برای از هم نپاشیدن زندگی خود تلاش می‌کند. او تن به حقیرترین کار می‌دهد تا زن و سه فرزندش در کنارش باشند و خانه‌ی سردشان با عشق گرم شود. رفتار مستأصل‌گونه‌ی او هرچندکه تأثربرانگیز است، ولیکن در پس چهره‌ی امیدوار جیمز و حرف‌های همیشه سرخوشانه‌ی مربی‌اش می‌توان بارقه‌هایی از امیدواری دید.

 

 

همانطور که اشاره شد، یک آغاز منفی سرانجامی مثبت در انتظارش است و بالعکس. در فیلم مذکور، این درست که شروع ایده‌الی به نمایش گذاشته می‌شود، اما دقایقی نگذشته که ما وارد زندگی فقیرانه‌ی جیمز بردک می‌شویم. جیمز یک شکست‌خورده است که برای چند دلار تن به هر رقابتی می‌دهد. با کشش قدرتمندی که درام‌های ورزشی می‌توانند ایجاد کنند، این فیلم‌ هم تماشاگرانش را از دست نمی‌دهد. بعنوان مثال، شش‌گانه‌ی راکی که با ورود به زندگی خصوصی یک ورزشکار (بکسور) لحظات خوشی را برای مخاطب رقم می‌زند (منظور از لحاظ تنوع تصویر است). در آخرین قسمت «راکی» ما با پیرمردی روبرو می‌شویم که تمامی شهر و رینگ‌های بوکسی که قبلا در آن‌ها پاگذاشته، برایش حالتی نوستالوژیک دارند. همین مسأله‌ی پابه‌سن گذاشتن راکی و علاقه‌ی او به مبارزه و پیداشدن رقیبی تازه‌نفس و جوان برای مبارزه، بهانه‌ای شد تا راکی شش هرچند که توفیقی در بین مخاطبین نداشت، ساخته شود. در «مرد سیندرلایی» که سیندرلایی را می‌توان صفت جیمز دانست و به معنای خوش‌شانس، جیمز برای بقا می‌جنگد. برای او دیگر مهم نیست که اسمش تیتر اول روزنامه‌ها شود، اما با درخواست مبلغی پول که مربی‌اش پیشنهاد می‌کند حاضر است با مرگ هم دوئل کند. از دیگر بارزه‌های شخصیتی جیمز که با بازی قوی راسل کرو به ثمر رسیده، دربرداشتن و ابراز دو حالت و احساس مختلف و در عین حال متنقاض است. به‌یاد بیاورید جیمز را در آخرین مبارزه‌اش، خشم، نگرانی و ترس می‌تواند او را از پا درآورد اما در برخورد با مربی‌اش لبخند می‌زند و امید را به سرتاسر زمان باقیمانه‌ی فیلم پیش‌کش می‌کند. کرو در این فیلم بی‌نظیر است. هرچند که «مرد سیندرلایی» در سال ۲۰۰۵ نتوانست توجه منتقدان را به خود جلب کند، اما فیلمی‌ست که تماشای آن تجربه‌ی دلپذیری‌ست.

شباهت این فیلم به «بارانداز» ساخته‌ی الیاکازان با بازی مارلون براندو در قسمت‌های بارانداز و این مسأله که شخصیت اصلی این فیلم یک بوکسور محتاج به پول است، غیر قابل چشم‌پوشی‌ست. صحنه‌های سرکارگر که برای انتخاب تنها چند کارگر از بین تعدادی زیاد محتاج به کار پشت میله‌ها می‌آید، خیلی نمی‌تواند از «بارانداز» الیا کازان دور باشد. البته این مسأله هم هست که کار در بارانداز در دهه‌ی سی، آن هم در نیویورک بهترین انتخابی‌ست که یک مرد زن و بچه‌‌دار می‌تواند به آن تکیه کند.

 پیش از این شاهد همکاری هاوارد، گلدزمن و کرو در فیلم «ذهن زیبا» بوده‌ایم. فیلمی زیبا با بازی تماشایی راسل کرو. کرو در آن فیلم نقش یک پروفسور شیزوفرن را به‌عهده داشت که فکر می‌کند نابغه است و گروه‌های جنگی برای شکست کد به سراغش می‌آیند. «مرد سیندرلایی» با وجود اینکه در همان ابتدا قابل پیش‌بینی‌ست - و این می‌تواند مخاطبان تنوع‌طلب را از دست بدهد - ، تجربه‌ای موفق است برای ران هاوارد، آکیوا گلدزمن و راسل کرو.

 

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۴ دیدگاه

  1. مرمر — فروردین ۱۵, ۱۳۸۸ #

    سلام بر هومن نیک فرد عزیز
    این نظرتو تا حالا ندیده بودم . من هم این فیلم رو دیدم ولی عالی بود . دوبار این فیلمو دیدم و راستش کلی هم براش گریه کردم . هیجان آخر فیلم هم که برای خودش عالمی داشت .

    امیدوارم سال خوبی داشته باشی . منتظر بقیه نظراتت هم هستم . راستی چند روز پیش هم فیلم سوپراستار رو دیدم . نظر تو راجع به این فیلم چیه ؟

  2. هومن نیک فرد — فروردین ۱۹, ۱۳۸۸ #

    سوپراستار رو در کل نپسندیدم. بحث محتوایی هم بماند برای بعد!

  3. سامان — مهر ۲۸, ۱۳۸۸ #

    سلام.
    خوش ساخت بودن خود یک امتیازی است برای ارائه ی هنر: یعنی طوری باشد که مخاطب در پی دیدن صحنه ی بعدی اشتیاق داشته باشد. شاید باز بتوان از کلمه ی تعلیق [suspense] استفاده کرد که لازمه ی هنر می باشد.
    جایی خوانده بودم: اگر داستان می نویسید باید طوری بنویسید که خواننده خط اول را خواند بخواهد خط دوم را بخواند، و خط سوم و خط چهارم…
    موضوع این فیلم به گمان تکراری هم باشد، دارد چیزهایی که بتواند ببیننده را بنشاند تا ببیند.
    مقایسه با بارانداز خوب بود.
    مرسی.

  4. maryam — اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۹ #

    لطفا باز هم به طرح دیدگاه های فیلم های ران هاوارد بپردازید.

دیدگاه خود را بنویسید