از آدم برفی ها متنفرم

, , ۲ دیدگاه

 

بهار سال قبل نخستین شماره آدم برفی ها را روی وب بردیم.آن وقت چهار نفر بودیم و قصد داشتیم به جای اینکه هر کداممان یک وبلاگ داشته باشیم نوشته هایمان را در فضایی دوستانه و بی ادعا روی سایت بگذاریم. قرار بود من شعر و داستان و سینمایی بنوسیم. یکی دیگر طنزهای وبلاگی اش را که خیلی هم بامزه بود به اینجا منتقل کند.یکی دیگر به تناسب رشته اش نگاه انتقادی و جامعه شناسانه به پدیده های حوزه فرهنگ داشته باشد و شعر و داستانهایش را هم بیاورد. نفر چهارم هم که نویسنده نبود در امور فنی و … کمک کند.کار راه افتاد و شرحش را چند بار نوشته ام. خیلی بیخود همه چیز یکدفعه جدی شد. حرص برمان داشت که بیاییم سایت را گسترش دهیم. بلندپروازی های من باز هم بلای جانم شد.حرکتی که می توانست دویست سیصد مخاطب خوب و دوست داشته باشد یکدفعه به راهی افتاد که راه ما نبود. کم کم بچه ها پس کشیدند و یکی پس از دیگری میدان را خالی کردند. حق داشتند چون اصلا اهل کار مستمر و جدی نبودند و جز من هرکدام رشته  و راه دیگری را برای اصل و اساس زندگی شان برگزیده بودند.

کم کم آدم برفی ها شناخته تر شد هرچند هیچگاه به اندازه ای که شایسته اش بود قدر ندید و نمی بیند و مورد توجه علنی واقع نشد و نمی شود.یک دلیل اصلی اش حضور و نوع کاراکتر خودم بود که به شکلی ذاتی و سرشتی، دشمن تراش است و راه مصالحه را بلد نیست. سرش درد می کند برای نقد چیزهایی که فکر می کند دور از انصاف و مردانگی است و همین باعث بایکوت شدنش می شود.یک سری اصول اخلاقی سختگیرانه لعنتی هم دارم که مهمترینش فاصله دار بودن و پسرخاله نشدن و رعایت احترام سن و سال است و کسانی که به این موارد اعتقادی ندارند زود دلخور می شوند و می روند. در هر حال به خوبی آگاهم که آدم برفی ها بزرگترین ضربه را از خود من خورده است. تقریبا کسی وجود ندارد که با من همکاری کرده باشد و از دستم دلخور نباشد چون خیلی ایده آلیست بازی در می آورم و دورویی را هم اصلا تحمل نمی کنم. در یک کلام آدم بزرگواری نیستم که عافیت را بر حقیقت ترجیح بدهم. مهمترین مشخصه بزرگواری، گذشت است و من گذشت از ناراستی و دورویی را متاسفانه نیاموخته ام و الان هم خیلی دیر است که کاراکترم را تغییر دهم.

بر این اساس تقریبا همه نیروهای بالقوه ای که می شد ما را یاری دهند از این کار سرباز زدند. کلی همکار مطبوعاتی داشتم که اغلبشان دعوت من را بی پاسخ گذاشتند. در حالی که به سادگی می شد آدم برفیها مهترین پایگاه تحلیلی) و نه خبری) هفت هنر در اینترنت باشد که نشد. هرچند تا حدی موفق شدیم ولی روحیه ایرانی مانع از تحقق همکاری های اساسی می شود. مهمترین خصیصه روحیه ایرانی هم رودربایستی و ملاحظه کاری است که اسم دیگرش  را گذاشته اند محفوظ به حیا بودن و گذشت!!!

در هر حال، آدم برفی های امروز به قدری با ایده آل های من فاصله دارد که دیکر با آن احساس بیگانگی می کنم. بیگانه ای که روزگاری نزدیکترین دوستم بوده است. بارها خواستم کار را رها کنم که دوستانی از راه رسیدند و دلداری دادند و گفتند ما هم کمک می کنیم ولی یک هفته بعد هیچکدامشان نبودند و کم کم من هم سماجت لازم برای دعوت نویسنده و نیروی تازه را از دست دادم و این آغاز دلمردگی  بود. سقوطی که در من کماکان ادامه دارد و روحیه کار جمعی را به شدت از دست داده ام و دیگر علاقه ای به آن ندارم.

امروز آدم برفی ها به یمن لطف و کار چند نفر می چرخد. بخش ادبی اش مستقل و خودگردان عمل می کند و همیشه جان به لبمان می کند تا دقیقه نود مطلب برساند. سینمای جهان و موسیقی اش همینطور و من کمترین نظارتی بر این نوشته ها ندارم.دیگر حتی آنها را نمی خوانم و ویرایش هم نمی کنم. نوشته های تک و توک هم  گاهی می رسد و می گذاریم لای مطالب. سینمای ایران هم کماکان روی سرانگشت یکی دو نفر می چرخد و در کل  آن تضارب آرا و تنوع نویسنده ای که در پی اش بودیم کمرنگ و  کمرنگ تر شده است.

 با این حساب نمی دانم تا کی دوام می آوریم و با چه کیفیتی. هرچند زیربنای خوبی ریخته شده که در هز زمان که نیروهای تازه ای وارد کار شوند بشود این سایت را چندین و چند پله ارتقاء داد و این، تنها امیدواری من است.

در این آغاز سال تازه، کهنه تر و فرسوده تر از همیشه ام و چشم انداز مثبتی برای یک کار دسته جمعی به چشمم نمی خورد. امیدوارم من اشتباه کرده باشم. مثل خیلی از وقتها که اشتباه می کنم و شهامت یا حماقتش را دارم که به صراحت بگویم که اشتباه کردم.

بهار و سال تازه بر شما مبارک و خوش یمن باشد.آفتاب بر ذهن همه ما بتابد و همدیگر را بیشتر دوست داشته باشیم. آمین.

 

نمی دانم چرا احساس پیری می کنم. مثل بنجی فیلم فینچر . انگار قرنها رنج کشیده ام. به قول این شعر که روزگاری مخملباف سر ساختن گبه توی مستند گنگ خوابدیده هوشنگ خان می خواند:

 

من خسته ام تو تاب و توانی

 من تشنه ام تو آب روانی

 من پیر و سالخورده و فرتوت

 تو نوشکفته شاخ جوانی

 

۲ دیدگاه

  1. رحیم جعفری

    ۱۲/۳۰/۱۳۸۷, ۰۳:۱۳ ق.ظ

    آقا رضا گل امیدوارم خودت مثل همکارایی که میگی نباشی و از دستم دلخور نشی ولی می دونی به نظر من شما برای سایت یک رهبر خوب نبودید
    سایت رو نمی دونم چه طوریه ولی در نظر اول دافعه برانگیزه خود من هم در اولین شماره ای که از آدمبرفی ها رو خوندم نمی دونم چرا ولی حرصم در اومد و گفتم اینا دیگه چی میگن و کمتر توی این جامعه سریش هایی مثل من پیدا می شن که تا دمش هم باشن و بتونن صداقت آدمبرفی ها رو که زمان می برد تا آشکار شود ، درک کنن
    یک مثال ساده که میشه زد همین مسابقه داستان و شعر بود که هنوز چیزی نشده همه سر جایزه و نمره و باند بازی دعوا می کردند به نظر من سایت کمی باید انگیزه ایجاد کنه تا بقیه حرکت کنن همه ما به اندازه کافی نا امید و سرد هستیم دیگه لازم نیست و این حس رو تشدید کنیم باید حداقل برای شروع امید و آرزو حتی تو خالی داشته باشیم . جیمز دین میگه: طوری آرزو کن که انگار همیشه زنده ای و طوری زندگی کن که انگار همین فردا می میری
    و در مورد اینکه از آدمبرفی ها متنفرم درک این مطلب برایم سخت نیست ولی معنی آن را نمی فهمم آیا این فقط یک تیتر هست یا ما هم باید متنفر باشیم؟

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد