داستانک-۱

, , ۵ دیدگاه

سیامک فارسی

این آخریها دیگه واقعاً حالش بد شده بود. دائم نگاهش به کادویی بود که سعید، رفیقش، واسش آورده بود. از دفعه اولی که سعید رو دیدم ازش خوشم اومد. هر وقت میبینمش، محو ور رفتنش با ریشش و جویدن سیبیلاش می‌شم. بعصی کارهاش رو نمی‌فهمم ولی کلاً نسبت به اونها هم حس خوبی دارم. خیلی با معرفته. از بعد ختم به این ور دو سه باری بهمون سر زده. مامان می‌گه از بابت چهلم خیالش راحته. آخه سعید بهش گفته نگران نباشه، اون کارای چهلم رو انجام می‌ده. فقط بدیش اینه که زیادی مغروره. هر کاری می‌کنم، راه نمی‌ده. اصلاً یه بار نشد حس کنم یه جواب کوچیک به نگاه‌های من داده باشه. بهم نگاه می‌کنه، ولی فقط وقتی که لازمه. تازه اون موقع هم جای چشم انگار دو تا لوبیا تو صورتش کاشتن. نه حسی، نه چیزی. راستش وقتی اینجوری نگام می‌کنه، می‌خوام بپرم بغلش و چشاشو ماچ کنم. عاشق لباس پوشیدنشم. تیپ سنگین مردونه. شلوار پارچه‌ای اتو کشیده با پیراهن. با کفش واکس زده و موهای مرتب. هیچ وقت نشد لباسش کثیف باشه یا بو بده. کلاً خیلی رو این چیزا حساسه. انقد به داداش طعنه می‌زد که آخر مجبور شد جوراباش رو زود به زود بشوره. منم واسه اینکه توجهش رو جلب کنم، سعی می‌کنم لباسای تمیز و مرتب جلوش بپوشم. فقط یه دفعه که یکم ابروم رو برداشته بودم، یه جوری بهم نگاه کرد و بهم اخم کرد که داشتم آب می‌شدم. روزی بود که داشتن داداش رو از خونه می‌بردن. حال داداش بد شده بود. گفت زنگ بزنید سعید. با آمبولانس با هم رسیدن. داداش با اون حالش که صداش در نمی‌اومد، سعید رو بغل کرده بود و می‌گفت تو بهترین کادو رو بهم دادی رفیق. حیف که دیر فهمیدم. عوضش همش یاد تو می‌افتم. اونجا هم که بود هیچ وقت به ساعت رو دیوار نگاه نمی‌کرد. این اواخر هر ۱۰-۱۵ دقه یه بار، دستش رو می‌آورد بالا و نگاهی می‌انداخت و بعد هم لبخند می‌زد. وقت‌هایی که سعید پیشش بود، از اون می‌پرسید. می‌گفت: دوست دارم وقتی پیشمی با صدای خودت بشنوم چقد وقت دارم. سعیدم دستش رو می‌گرفت و می‌آورد بالا و بهش می‌گفت. بعد هم دستش رو می‌بوسید و می‌گرفت تو دستاش. به داداش حسودیم می‌شد. دوست داشتم جای داداش من رو تخت باشم. واقعاً حاضر بودم سرطان داشته باشم اما یه بار هم که شده اونجوری دستم رو ببوسه و بگیره تو دستش. هیچ پسری رو انقد دوست نداشتم. داداش همیشه بهم می‌گفت:«نگران نباش! بعد من، سعید داداش بزرگته.» از این حرفش خوشم نمی‌اومد. هرچند، خودم هم می‌دونستم هیچ وقت به سعید نمی‌رسم. از همون روزی که ابروهام رو گرفته بودم، مطمئن شدم. بعد از اینکه کلی چپ چپ نگام کرد، من رو کشید کنار و گفت: «اسماعیل جان! منم جای داداشت. اگه چیزی می‌گم ناراحت نشو. ولی پسر زشته ابروش رو برداره.»

***

فردین توسلیان

 

اولین قرارمون بود. از اول قرار گذاشتیم یک جای ثابت همدیگرو ببینیم و بیشتر آشنا بشیم. خب خیلی شبیه هم بودیم. البته الان که فکر می کنم خیلی هم نه! اما به حد کفایت شبیه بودیم دیگه! مثلا جفتمون از آدمای خنگ و گیج بدمون میومد! خلاصه زنگ زدم و گفتم بیاد سر میدون جلوی بانک وایسه و اونم گفت بلده کجا رو می گم و سر ساعت اونجاست. خوشتیپ کردم و راه افتادم سمت قرار و راس ساعت رسیدم اما خبری ازش نبود. زنگ زدم و گفتم: کجایی؟ گفت جلوی بانک!! گفتم منم جلوی بانکم اما نمی بینمت، کجای بانکی؟ خلاصه معلوم شد بانک سر چهار راه بعدی رو رفته. گفتم همونجا منتظر بمونه تا من بیام. راسته خیابونو گرفتم و رفتم بالا و بعد ده پونزده دقیقه رسیدم دم بانک اما هیچ کس اونجا نبود! ایندفه خودش زنگ زد و پرسیدم کجایی؟ گفت خیابونو گرفته و اومده پایین نزدیک بانکه. اعصابم بهم ریخت و گفتم مگه قرار نشد همونجا بایستی؟ خندید و جواب داد خواستم بین راه همدیگرو ببینیم، گفتم ببین من گوشیم شارژ نداره و الاناس که خاموش بشه! راسته سمت غرب خیابونو بگیره و بیاد بالا منم از همون سمت میام پایین تا همدیگرو اونجوری که دوست داره ببینیم! خلاصه گفت باشه و منم مجدد راه افتادم سمت پایین خیابون و رفتم و رفتم اما خبری ازش نبود! هرنوع آدمی بگی دیده می شده الا اون! خلاصه آروم آروم رسیدم به بانک که دیدم زنگ زده، پرسیدم کجایی گفت همون مسیرو اومده اما منو ندیده، گفتم کدوم مسیر؟ گفت همون مسیر که بانک توش بود دیگه، خواستم بگم اونور شرقه که گوشیم خاموش شد! بعد سوار تاکسی شدم و اومدم خونه و هنوزم گوشیمو به شارژ نگذاشتم! دلم می خواست یه کم بنویسم…

 

 

۵ دیدگاه

  1. سید مهدی موسوی

    ۱۲/۰۸/۱۳۸۷, ۰۳:۴۱ ق.ظ

    فردین
    دوستش دارم
    مگر می شود او را دوست نداشت؟
    هیچ وقت یادم نمی رود که به خاطر کارگاه
    از چه چیزهایی گذشت
    هیچوقت…
    اما این داستان از کارهای خیلی خوبش نیست
    فردین با آن عصیانش
    در شعر چیز دیگری ست…

    پاسخ دادن
  2. سید مهدی موسوی

    ۱۲/۰۸/۱۳۸۷, ۰۳:۴۱ ق.ظ

    فردین
    دوستش دارم
    مگر می شود او را دوست نداشت؟
    هیچ وقت یادم نمی رود که به خاطر کارگاه
    از چه چیزهایی گذشت
    هیچوقت…
    اما این داستان از کارهای خیلی خوبش نیست
    فردین با آن عصیانش
    در شعر چیز دیگری ست…

    پاسخ دادن
  3. سینا حشمدار

    ۱۲/۱۱/۱۳۸۷, ۰۸:۲۷ ب.ظ

    سلام
    خوبید روفقا؟
    داستان سیامک رو که قبل تر ها توی کارگاه خوانده بودم و صحبت ها در موردش زیاد شد و ضربه آخر داستان به نظر آن غافلگیری خاص را دارد.
    به نطر من مهمترین نکته داستان فردین کوتاهی وکشش آن است و اگر کمی بیشتر یا کمتر می شد به اثر ضربه بزرگی می زد.اما با پایان بندی اصلا موافق نبوذم(منظورم یک خط آخر است)اما در کل با حرف آقای موسوی موافق بودم که این جز بهترین کارهای فردین نیست.
    امیدوارم هر دو موفق باشید و زودتر ببینمتان…

    پاسخ دادن
  4. اديبه

    ۰۳/۰۵/۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ ب.ظ

    agar mishavad be in kesho ghos/haye matlabe aghaye fardin name dastan gozasht ke man movafegham ba aghaye moosavi.jozve karhaye khoobe oo nist.ama hanooz esrar daram dastan nist.aghaye fardin faghat khaste benevisad.va be nazar miresad ozae roohie monasebi ham nadashteand.behtarin neshane ham haman payanbandie namonaseb ast

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد