شب بخیر بنجامین

«ماجرای عجیب بنجامین باتن» به کارگردانی دیوید فینچر، اقتباسی هوشمندانه از داستان کوتاهی به همین نام به نویسندگی اسکات فیتز جرالد است. فیلمی از نوع «جوان بدون جوانی» به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا، قبل از این، اشاراتی به جاودانگی و عشق داشته است. پیرمرد محققی که با اصابت رعد و برق به کالبدش دوباره جوان می‌شود و این جرأت را پیدا می‌کند که عاشق شود. اما در «ماجرای عجیب…» مسأله‌ی جاودانگی جور دیگر بیان می‌شود. فیلم با شروع و پایان دراماتیکش و همچنین با تکرار پیاپی دیالوگ «شب بخیر»، حتی در زمانی که بنجامین از دنیا رفته است و دیزی پیر به او در خیالش شب بخیر می‌گوید، این نکته را به ذهن یادآور می‌شود که مرگ، پایان زندگی نیست. رفتن از این دنیا را باید به پای یک خواب عمیق گذاشت که کسی از بیداری مجدد‌ش خبر ندارد. «ماجرای عجیب…» با واقعگرایی جادویی‌اش، از ابتدا مخاطب را با قهرمانی همراه می‌کند که دغدغه‌ی زندگی دارد. او دوست دارد زنده بودن، زنده ماندن و زندگی را تجربه کند. این فیلم، دارای پیرنگی مشخص است، با یک قهرمان مشخص؛ از این‌رو می‌توانیم بنجامین را یک قهرمان بپنداریم چون او در فضای ایده‌آل فیلم، در رویارویی با تمامی حوادث، جان سالم به در می‌برد. ساختار غیر متعارف این درام، شخصیتی آفریده است که حکم یک راوی در برابر مخاطب را بازی می‌کند تا زندگی ماجراجویانه‌ی تمام عیارش را شرح دهد.

کافکا در داستان کوتاه مسخ، دنیایی را خلق می‌کند، -هرچند واقعی- و برای آن دنیا شخصیتی درنظر می‌گیرد و به شکلی زیرکانه پیام‌هایش را صادر و او را نابود می‌کند. از این نوع داستان می‌توان به ‌«صدسال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز اشاره کرد. مارکز در آن رمان به‌ کمک چند مهاجر شهری را خلق می‌کند، به ساکنانش اجازه‌ی حیات و تولید مثل می‌دهد و خود او آن شهر را ازبین می‌برد. در اثر تاحدودی بدیع، همچون «ماجرای عجیب بنجامین باتن» هم این اتفاق می‌افتد. شخصیتی که به گفته‌ی پدر بنجامین، آقای باتن، هیولامانند خلق می‌شود، زندگی را تجربه می‌کند، به همه جا سرک می‌کشد، و سرآخر به خوابی عمیق فرو می‌رود. آقای باتن از کودک خود فراری‌ست و او را بر روی پله‌های یک خانه‌ی نگهداری از سالمندان می‌گذارد. زن سیاهپوستی بنجامین را میابد و با کمال محبت از او نگهداری می‌کند. به خیال او، این کودک پیر به زودی خواهد مرد و ابداً برای هیچکس دردسر درست نخواهد کرد. این زن سیاهپوست که جای مادر بنجامین را می‌گیرد، نمونه‌ی یک انسان طرفدار حقوق بشر است. اگر بخواهیم انسان را تعریف کنیم، باید بگوییم: «انسان، موجودی اجتماعی و دارای شعور است که فرزند محیط پیرامون خود بوده، ولی توانایی تغییر این محیط را هم دارد.» رفتار زن ساهپوست، یک رفتار انسانی‌ست و واکنش آن در برابر کودک را می‌توان با اشاره به کانت و نگاه او به انسان شرح داد: در نگاه کانت، مقام انسان بودن به خودی خود قابل احترام و ارزش خدشه‌ناپذیر محسوب می‌شود. در دید او، همه‌ی اشیاء دارای قیمت هستند و این تنها انسان است که دارای حرمت و منزلت است. رفتار غیر انسانی آقای باتن، زمانی برای مخاطب توجیه‌پذیر می‌شود که بنجامین، در تابوت او، یک شیشه از دگمه‌های ارزش‌دار می‌گذارد. این مسأله غیرقابل انکار است که برای آقای باتن، پول و آبرو از همه‌چیز مهم‌تر بوده است.

نکته‌ای که شاید ذهن بسیاری از مخاطبان را درگیر خود کرده باشد، لزوم به تصویر کشیدن هرچند محدود جنگ‌های جهانی اول و دوم، مسایل کلیسا و باورهای مردم در آن دوره از زمان است که با توجه به شواهد می‌توان گفت که تا به الآن رنگ باخته. بنجامین در شب پایان یافتن جنگ اول جهانی به‌دنیا می‌آید. با دادن آدرس‌هایی از وضعیت خانواده‌ی باتن در همان ابتدا، به این شکل که آقای باتن، با شمایل یک سرمایه‌دار و فردی بی‌اعتنا به جنگ وارد فیلم می‌شود، می‌توان از آن بعنوان زیرمتنی نام برد که در متن به جنگ دوم جهانی اشاره دارد و راه‌یابی بنجامین باتن به آن. در متن به تربیت بنجامین توسط افرادی که او را یافته‌اند اشاره می‌شود و با تردید او در تصمیم‌گیری برای شرکت در جنگ، رنگ و بوی اخلاق آقای باتن در ذات او پدیدار می‌شود. فضای غم‌بار ابتدایی فیلم، خود از نکاتی‌ست که با آنالیز پلان‌های حاوی مسایل اخلاقی بنجامین به بسیاری نکات می‌توان دست پیدا کرد. در صحنه‌ای از فیلم، بنجامین، با آن شمایل پیرمردگونه‌ی خود، سوار بر ویلچر سعی دارد رویداد‌های بیرون از فضای تیره و کدر خانه‌ی سالمندان را لمس کند. او که هفت‌ سال بیشتر ندارد، در کنار یک پیرمرد هفتاد یا هشتاد ساله بر روی ویلچر نشسته و با چشمان و نگاهش به مخاطب می‌فهماند که قصد ماجراجویی دارد، او تشنه‌ی یادگیری‌ست. به یاد بیاورید طرز نگاهش را هنگامی که بر روی ایوان خانه‌ی سالمندان نشسته، و بازی چند کودک را دنبال می‌کند و دلش می‌خواهد برود و با آن‌ها هم‌صحبت شود. با دیدن و شنیدن نریشن‌ها بسیار راحت می‌توان به لزوم استفاده از سکانس‌های اشاره شده، پی برد. بنجامین باتن خود به ماجرای عجیبش واقف است. او می‌داند که با پاگذاشتن به این دنیا، ازلی و ابدی نیست. و با روند معکوس‌اش از پیری تا جوانی‌ قصد دارد زندگی را، با تمام شیرینی و تلخی‌ تجربه کند. همین‌ها است که او را وا‌می‌دارد تا بر روی عرشه‌ی یک کشتی کوچک، کاری سخت را بپذیرد، به جنگ برود، عاشق شود، موتورسواری کند، زنی را که دوست دارد ترک بگوید، پیانو بزند، به کلیسا احترام بگذارد و در آخر، همچون نوزادی معصوم، «بمیرد».

مخاطب متوجه این أمر هست که بدن بنجامین سیر معکوس را پیش گرفته. پس در قسمت‌هایی که فیلم‌نامه نقاط عطف بسیار ضعیفی را ارائه می‌دهد و دیگر آن کشمکش خیره کننده‌ی ابتدایی را ندارد، چگونگی ادامه‌ی ماجرای عجیب بنجامین باتن برایش جالب است. اما نمی‌توان از شخصیت‌پردازی قوی فیتز جرالد و به‌دنبال آن اریک راث چشم پوشید. واکنش بنجامین در برابر نیاز جسمی، مزه‌کردن شراب برای بار اول و همینطور معاشرت با دیگران، از پرداخت خوب شخصیت او به دست فیلم‌نامه‌نویس «ماجرای عجیب…» خبر می‌دهد. در پلان سکانس بسیار کلیشه‌ای فیلم، روبرو شدن پدر با پسر، هنگامی که پدر رو به بنجامین اقرار می‌کند که او پسرش است، مخاطب، با توجه به سن بنجامین، انتظار دارد که او قهر یا گریه کند، همچنین یک سری دیالوگ‌های تکراری تحویل پدر دهد و از آن‌جا بیرون بزند. اما نباید فراموش کرد که بنجامین یک بیست و چندساله‌‌ی پیر است. او مانند یک پیرمرد ۶۰ ساله‌ی نه چندان کامل از لحاظ رفتاری، کمی باتجربه برخورد می‌کند و به‌جای هرگونه واکنش خسته کننده برای تماشاگر، به‌دنبال حقیقت می‌رود.

 در فیلم‌نامه‌هایی که ممکن است تک پرسوناژ بودن به آن‌ها صدمه بزند، معمولاً چندین شخصیت فرعی هم خلق می‌شوند. در «ماجرای عجیب…» علاوه بر بنجامین و دیزی، چند شخصیت تأثرگذار را می‌بینیم که هرکدام از آن‌ها به‌ همان خوبی شخصیت‌های اصلی پرداخت شده‌اند. به عنوان مثال کاپیتان و همکاران بنجامین بر روی عرشه؛ هنگام مقابله‌ با نیروی نازی‌ها در زمان جنگ جهانی دوم در دریا، یکی از همین آدم‌ها مقداری پول به بنجامین می‌دهد که بعد از مرگش به خانواده‌ی او برساند. همین برداشت مختصر کافی‌ست تا در ذهنمان برای او یک زندگی سگی را ترسیم کنیم و مکافات دوران جنگ را.

برادپیت، با آن گریم جالب توجه‌اش، بازی خوبی را به نمایش گذاشت. اما همان بازی، بدون گریم، چندان به دل نمی‌نشیند. سردی نگاه او هنگامی که بنجامین با مسائل مختلف و همچنین عواطف دیگران برخورد می‌کند، قابل تقدیر است. در گلدن گلاب، او نامزد دریافت بهترین بازیگر مرد درام شد، اما نتوانست جایزه را ببرد.

ماجرای عجیب بنجامین باتن یک اثر داستانگو با فیلم‌نامه و کارگردانی قوی است. یک تجربه‌ی فوق‌العاده در سینما و همچنین دلپذیر برای تماشاگران.

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. مرمر — اسفند ۲۶, ۱۳۸۷ #

    من فیلم رو دیدم ولی به نظرم براد پیت نقش بسزایی نداشت . براد پیت از فیلم ۵/۲ ساعت فقط ۱ ساعت بازی کرد به نظر من بازی اصلی رو اون پیرمرد انجام داد با همبازی شدن با اون دختر ۵ ۶ ساله .

    نمیدونم من از براد پیت خوشم میاد ولی نقشش قابل توجه نبود . فیلم خوبی بود ولی براد پیت لایق اسکار نبود

دیدگاه خود را بنویسید