داستانک-۲

, , ۳ دیدگاه

سینا حشمدار

همه جا سفیده. سفیدِ سفیده.  داره تو اتاق برف می آد. می خواستش بیاد جلو. تو رو خدا نیا، قاطی می شها. دو تا هیولای گرد اونور اتاق نشسته بودن یکیشون سبز بود یکیشون زرد. هیولا سبزه وایساده بود و هی می خندید! اما هیولا زرده خیلی وحشتناک شده بود. بابایی اونورتر بودش و نگام می کرد. پرید بالا و گفت تلخ می شه ها. گفتم تلخ نه قاطی می شه! هیولا سبزه باز خندید. خانوم سفیدتره یکم نگاه به ساعتش کرد بعد ساعتشو کرد تو دهنم. قرمز تر شدش. هیولا زرده یه کم خندیدش. مامان بابایی رو بغل کردش بعد دوتایی به آقا مهربونه یه چیزی گفتن که من نفهمیدم. آقا مهربونه جوراب تو دستش کرد کشید رو سرم جوراباش بوی بابایی رو می دادن. هیولا سبزه که هی بالا و پایین می پرید یهویی عصبانی شدشو بابایی و مامان رو خورد. بابایی و مامان وقتی رفتن تو شکم هیولا سبزه یدفعه ای سه تاییشون با هم درخت شدن. سبز ِ سبز. تنه ی درخترو که نگا می کردی بابایی و مامان پیچ خورده بودن به هم اومده بودن پایین. انقد درخته خوشکل بود، برف می شست روش اما اصلا سفید نمی شد. فقط خوشکل تر می شدش. پایین ِ درخته هم کلی گل بود که همشون برام دست تکون می دادن. من خواستم گلا رو به خانوم سفیدتره و آقا مهربونه نشون بدم، اما خانوم سفید تره اومد دستمو گرفت ساعتشو از دهنم در آورد. من گفتم بابایی دیدی قاطی شدی. آقا مهربونه گفت تلخ شدش وایسا از اول. جوراباشو در آورد داد به هیولا زرده. بابایی از درخت آویزون شده بود و واسم دست تکون می داد. خانوم سفیده تره جوراب آقا مهربونه رو گذاشت رو سرم و شروع کرد بالا سر من و درخت مامان و بابایی پرواز کردن. آقا مهربونه بابایی رو کند، چهار قاچش کرد گذاشت جلوم. بعد هیولا زرد رو هم چار قاچ کرد. اما نمی دونم چرا دیگه مامان نبودش. هیولا سبزه اومد بوسم کرد. من گفتم نیا دیگه مگه ندیدی قاطی شد. بابایی رو که خوردم دیگه همه جا سفیدِ سفید نبودش، برفم قطع شده بود.خانوم سفیدتره ساعتشو دوباره کرد تو دهنم. قرمز نشد امّا یدفعه ای ساعتشو ورداشت تکونش داد بعد سر مامان که از درخت پریده بود پایین داد زد. دوباره شروع کرد به پرواز کردن. مامان اومد هیولا سبزه رو هلش داد نشست بالا سرم بوسم کرد.من مامانو محکم بغل کردم که دیگه با بابایی قاطی نشه. هیولا سبزه بابایی رو بوس کرد و رفت. خانوم سفیدتره هم رفت جای درخت بابایی و مامان وایساد. یه دفه ای رفتش تو دیوار، دیگه هم معلوم نشد. آقا مهربونه هم جورابشو از رو سرم برداشت و پوشیدشو رفتش تو لامپ. لامپ روشن شدش اما من دیگه ندیدمش. مامانو محکم بغل کرده بودم اما مامان پرید دوباره بابایی رو بغل کرد و بوسش کرد. دوباره همه جا سفیدِ سفیدِ سفید شدش. برفم دوباره شروع شده بود. من داد زدم نیا جلو قاطی می شه.

 

مدال افتخارِ اَمبروز بیرس

    

مسعود ظریف

 

من هیچ وقت در بیمارستان بستری نشده بودم.فقط شنیده بودم یا خوانده بودم که در بیمارستان اشخاص محترمی که بهبودی‌شان از بیماری است‌ و نابودی‌شان از سلامتی مرتب در حال شیفت عوض کردن اند(۱).برای همین وقتی نتوانستم زنم را مجاب کنم که حالم خوب است و لازم نیست کیلومتر‌ها راه طی کند تا به دیدنم بیاید،از پرستار محترمی که مثل پروانه به دورم می‌چرخید خواهش کردم تا او زنم را راضی کند که نیاید.(هر چه باشد آنها زن هستند و حرف هم رو بهتر می‌فهمند)

او زنم را مجاب کرد که من در سلامت کامل به سر می‌برم(همین‌طور است)و خوشبختانه خطر از بیخِ گوشم رد شده و تا سه چهار روز دیگر من را از ناکازاکی به شهرمان انتقال می‌دهند.بعد خداحافظی کرد و گفت که باید به هیروشیما برود. چون نیرو کمه.

 

خاموشی

سارا پورنجاتی

با تکه چوب ور می رفت . تکان تکان اش می داد . ” انقدر بکن تا خاموش شه ! ” خاموش شد .   جیب راست ، جیب چپ . ” دودش می ره تو حلقم ! خاموشش کن ! ” خاموش شد .” تا صبح یخ می زنم . تا صبحم نمی کشه ! صبح که شد لاشم افتاده اینجا ! زحمت کفن و دفن هم واسه کسی نمی مونه ! برسن ، دخلم اومده ! نوش جونشون ! ”  تق … تق … تق … تق … ” کفرمو در می آره !… هیچ خاصیتی که نداره ! ولش کن ! بندازش اون ور ! ” افتاد . ” تا یکی دو ساعت دیگه اگه معجزه ای نشد، میرم شکار ! دست خالی هم برمی گردم . احتمال هم داره که اصلا برنگردم . تا صبح صبر کنم که چی ؟ مرگ نکبت باری می شه ! عینهو گوشت یخ زده ! تازه چشماتم باز بازه . اگه خوابت ببره … یه چیزی ! ” یقه پالتویش را داد بالا . “  ولی فکرشو که می کنم ، می بینم تو خواب بدتره ! هیچی حالیت نمی شه ! … ” دستانش را چاله کرد. ها ! ” می دونی اگه می خواستی یه قبر بخری اصلا چقدر باید خرج می کردی ؟ خرج چی ؟ خرج کی ؟ دیگه خودت نیستی که ! جنازته ! جسدی ! یه تیکه گوشتی ! مُردی ! ” چشمانش را می بندد . کف دستانش می چسبند . ” پاک یادم رفته بود . بچه که بودم عینهو سگ از گرگ می ترسیدم ! آقام چله زمستون … آخ که یادش می افتم … مگه مرض داری ؟… میگه کار داره … مگه من بچه ام ؟ … داشت . یک عالمه هم داشت . یه گله ! همه جام بودن . صداشون که بود … واسه چی منو می بری ؟ … یه بار ، فقط کافیه یه بار صداش تو گوشت جمع بشه … خانم جان سینه پهلو می کنه . تب می کنه ، می افته گوشه خونه … دختره خوشگل بود … آخ که یادش می افتم … تا کمر تو برف بودیم … دیگه دختر نیست که ! واسه خودش خانمی شده ! … گرگا رو می اندازم به جونت … نفهمید ” من ” گفتم ! … صداشون تو گوشم جمع شده بود . همه جام بودن … نفهمید ؟! … ” دهانش را باز می کند … دستش … بسته . ” چی مونده واست ؟ هان ؟ دیگه حتی یه تیکه چوب هم نداری ! یه نخ سیگار ! یه فندک ! … ” خودش را بغل می کند . ” میگی بی رگ ! سر چی خون خودمو کثیف کنم ؟ با کی دربیفتم ؟ هیچی نمونده بود ! آره داداش من … ” محکم می خواباند توی گوش راست . ” مامان ؟! … حالا دوس داشتی تو بگو مامان زری ! هرجور راحتی ! ” توی گوش چپ . ” مگه این خونه در و پیکر نداره ؟ زبون نفهم اون یاالله رو … ” صدایشان جمع می شود . ” خو … دم … زدم … بی ی ی ی … ر و و و و ن … ” همه جا هم هستند! ” گُ … گُ …. گُ …. ر … ” می میرد !  

  

 

۳ دیدگاه

  1. رحیم جعفری

    ۱۱/۰۳/۱۳۸۷, ۱۱:۲۶ ب.ظ

    سلام وخسته نباشید
    داستان اول مرا یاد خیلی از افکار کودکی می اندازد و بعضی مواقع باز این افکار به ذهنم می آید مثل همین حالا که داستان را خواندم ولی حالا اگر داستان هر چیز دیگری را می خواست بگوید برایم مهم نیست یعنی مهم است ولی از همه مهتر یاد آوردن آن افکار کودکی بود.
    داستان دوم کوتاه بود چیزی از داستان مرا درگیر نکرد و نمی توانم نظر خاصی نسبت به آن داشته باشم.
    داستان سوم خیلی جالب بود نویسنده خیلی سعی کرده بود حسش را در قالب نیز نشان دهد ولی به نظر من به داستان خیلی آسیب زده بود

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد