تحلیل دراماتیک فصلی از فیلم Heat

, , ۱ دیدگاه

 

این تکه ی دراماتیک فصلی از فیلم HEAT یا “مخمصه” ساخته ی “مایکل مان” است. این بخش از فیلم بیشتر از آن جهت معروف است که در آن دو استاد بازیگری، رابرت دنیرو و آل پاچینو در مقابل یکدیگر بازی میکنند. در تمام این فیلم این صحنه تنها موقعیتی ست که این دو بازیگر صحنه ی مشترکی را بازی میکنند. علاوه براین فصل مورد بحث تقابل دو سبک بازیگری متفاوت نیز است. بازیگری برونگرا و فنگرایانه ی پاچینو در مقابل بازیگری غریزی و درونگرای دنیرو جلوه مییابد.

 

آنهایی که در درون اثر به دنبال پیوستگی ارگانیک میگردند گاه این مسئله را که یکپارچگی اثر به نحوی باشد که نتوان بخشی از آن را حذف کرد، به عنوان نکته ی مثبت در نظر میگیرند. با وجود این، همیشه قابل حذف بودن یک بخش از اثر به معنای زیادی بودن یا اضافی بودن آن نیست. “محمدرضا اصلانی” نویسنده ی فیلمنامه ی فیلم “تنگنا”ی “امیر نادری” در گفتگویی به این موضوع اشاره میکند که گاه بخش کوتاهی از یک اثر ادبی یا هنری، خارج از ساختار آن، به مثابه ی عصاره ی کلی معنای اثر قرار میگیرد. او قطعه ی “بودن یا نبودن” را در نمایشنامه ی هملت “شکسپیر” دارای این ویژگی میداند. خود او سکانس بنگاه فروش اتومبیل را در فیلم “تنگنا” به همین منظور نوشته است.*

 

قطعه ای از فیلم “مخمصه” که با هم میخوانیم دارای همین ویژگی ست.. وینسنت (آل پاچینو) افسر اف.بی.آی در تعقیب یک پرونده ی سرقت در مسیر دستگیری یک سارق نابغه به نام “مک نیل” (رابرت دنیرو) قرار میگیرد. “مک نیل” سابقا در زندان فالسام هفت سال محبوس بوده است اما تیزهوشی اش به وینسنت اجازه نمیدهد که علیه او مدرکی به دست آورد. این دو دورادور وقتی درمییابند که دشمنشان پابه پای خود آنها ترفندهای عجیبشان را میخواند، به نوعی به هم علاقه مند میشوند. وینسنت در جریان تعقیب مک نیل او را در پارکینگ یک ساختمان به خوردن قهوه دعوت میکند. این برخورد و گفتگوها اولین برخورد پلیس و مجرم با یکدیگر است.

 

وینسنت           هفت سال در فالسام، توی یه سوراخ به اندازه ی جای سه نفر. مک نیل قبل از اون. مک نیل همون قدی که میگن سرسخته؟

 

مک نیل             تو میخوای جرمشناس بشی؟

 

وینسنت            تو میخوای به همونجا برگردی؟… میدونستی من یه گروهی رو تعقیب میکردم، آدمایی که دنبال دردسر میگشتن و من دستگیرشون کردم. که تو…

 

مک نیل             حتما گروه بی دست و پا و بیعرضه ای بودن.

 

وینسنت            من همه جور ترفندی رو به کار گرفتم.

 

مک نیل             تو تا حالا دیدی که من یه فروشگاه رو بزنم و خالکوبی هم روی سینه م باشه؟

 

وینسنت            نه، ندیدم.

 

مک نیل             درسته. من هیچوقت به اونجا [=فالسام] برنمیگردم.

 

وینسنت            پس با پلیس درنیفت.

 

مک نیل            من هرکاری که به صلاحم باشه میکنم. من کار خودمو میکنم، تو هم هر کاری رو که میتونی بکن. سعی کن جلو آدمایی مث منو بگیری.

 

وینسنت            تا حالا نشده بخوای یه زندگی عادی داشته باشی؟

 

مک نیل             یعنی چی؟ منقل کباب و بازی فوتبال؟

 

وینسنت            آره.

 

مک نیل             این زندگی عادی که میگی یه چیزیه شبیه زندگی خودت؟

 

وینسنت            زندگی من؟ نه، زندگی من جزء اون زندگیای نکبتیه. من یه دخترخونده دارم که از نظر روحی به هم ریخته س… چون پدر واقعیش از این آدمای عوضی پولدار کله گنده س. یه زن دارم که حالا جفتمون توی سراشیبی ازدواج قرار گرفتیم. ازدواج سوممه. چون که تمام وقتمو توی خیابونا صرف تعقیب و گریز با آدمایی مث تو کردم. این زندگی منه.

 

مک نیل            یه نفر یه زمانی بهم گفت وقتی کسی دنبالته و تو اینو حس میکنی هرچی رو که همراته ول کن تا بتونی سریعتر از مخمصه دربری. حالا اگه تو مأمور شدی که منو بگیری پس باید بتونی همزمان با من حرکت کنی. چطور انتظار داری بتونی زندگی خصوصیتو حفظ کنی؟

 

وینسنت            به نکته ی جالبی اشاره کردی. تو چیکاره ای؟ یه کاهن یا یه موبد؟

 

مک نیل             منم یه زنی رو دوست دارم.

 

وینسنت            بهش میگی چه کاره ای؟

 

مک نیل             بهش میگم تاجرم.

 

وینسنت            پس اگه دیدی که من دنبالتم اون زنو میذاری و فراموشش میکنی؟ بدون این که ازش خداحافظی کنی؟

 

مک نیل             اینم یه مرامیه واسه خودش.

 

وینسنت            خیلی پوچ و بیمعنیه.

 

مک نیل             همیشه همینطور بوده. یا اینطوریه یا هردو بهتره فکر یه کار دیگه ای باشیم.

 

وینسنت            من کار دیگه ای بلد نیستم.

 

مک نیل             منم همینطور.

 

وینسنت            اما من نمیخوام اینطور باشه.

 

مک نیل             منم همینطور.

 

وینسنت            میدونی، یه خواب و رویایی همیشه باهامه. که سر یه میز بزرگی نشستم و قربانیای همه ی اون جنایتکارایی که من روی پرونده شون کار کردم اونجا با من سر میز نشستن و همه شون به من خیره شده ن. از سروصورت زخمیشون خون میریزه. این آدما رو با سرهای ورم کرده و خونیشون دو هفته بعد از قتل پیدا کرده م. همسایه هاشون از بوی تعفن جنازه هاشون به پلیس گزارش داده ن و حالا همه شون اونجا سر یه میز با من نشستن.

 

مک نیل             حرفشون چیه؟

 

وینسنت            هیچی.

 

مک نیل             حرفی نمیزنن؟

 

وینسنت            چیزی برای گفتن ندارن. ما فقط به هم نگاه میکنیم. اونا به من نگاه میکنن.. همین. این رویا مدام با منه.

 

مک نیل             منم یه کابوس غرق شدن دارم. اینجور وقتا باید زود خودمو از خواب بیدار کنم و نفس بکشم وگرنه توی رختخواب میمیرم.

 

وینسنت            خوابت راجع به چیه؟

 

مک نیل             وقت کافی داشتن.

 

وینسنت            وقت کافی… برای کاری که میخوای انجام بدی؟

 

مک نیل             درسته.

 

وینسنت            اون کارو شروع کردی؟

 

مک نیل             نه، نه هنوز.

 

وینسنت            ببین، ما اینجا نشستیم… مث دوتا آدم معمولی. تو هرکاری میخوای بکن، منم هرکاری که باید انجام میدم. حالا که با هم رودررو شدیم بدون که اگر سروکله ی من پیداشد مجبورم بندازمت زندان. من از این کار خوشم نمیاد اما بهت میگم… اگه بین تو و من یه حرومزاده ی بیچاره ای بود که میخواستی زنشو بیوه کنی، برادر، کارت ساخته ست.

 

مک نیل             سکه یه روی دیگه هم داره. اگه تو خواستی همچین کاری کنی و من حسابتو رسیدم چی؟ چون به هر قیمتی که باشه نمیذارم سر راهم سبز بشی. درسته که ما الان رودررو نشستیم اما تردیدی به خودم راه نمیدم، حتی واسه یک ثانیه.

 

وینسنت            شاید هم این اتفاق بیفته، یا… کی میدونه؟

 

مک نیل             شاید هم هیچوقت دیگه همدیگه رو نبینیم.

 

                      

 

                         ترجمه ی بهتری از این گفتگو توسط مسعود

 

 

 

نویسنده در این گفتگوها الگوی تقابل پلیس و تبهکار را شکسته است. رمانتیسیسم پنهان این گفتگو عنصر جذاب آن است. گفتگوی وینسنت و مک نیل از تفاهم عمیقی حکایت میکند. شخصیت پردازی این دو از ابتدای فیلم تنهاییشان و جای خالی یک درک متقابل و صادقانه را در زندگیشان نشان میدهد. وقتی که وینسنت به زندان فالسام اشاره میکند گویی سعی میکند به رنجهای مک نیل اشاره کند و به او نزدیک شود. هیچکس بهتر از وینسنت زوایای مختلف زندگی مک نیل را نمیداند.

 

رابطه ی مک نیل و وینسنت در مجموعه ی این گفتارها به زیبایی ترسیم شده است. اما نباید از یاد برد که کنش دراماتیک هریک از این دو شخصیت با دیگری متفاوت است. با خوانش چندباره ی گفتگوها میتوان احساس اعتماد به نفس و موضع برتر وینسنت را دریافت. تلاشی که او برای برقراری ارتباط و نزدیک شدن به مک نیل میکند نشانه ی این اعتماد به نفس است. گویی وینسنت پیشاپیش خود را برنده میداند. از این رو در پایان گفتگو سعی میکند مک نیل را بترساند تا نقشه ی آخر خود را رها کند. وینسنت به طرزی زیرکانه قصد دارد مک نیل را از ادامه ی بازی منصرف کند. اشاره اش به یک زندگی عادی هم با همین انگیزه است. در واقع محبت وینسنت به مک نیل بیشتر از محبت مک نیل به وینسنت است. اما این باعث نمیشود که هیچیک از دو شخصیت نقش خود را –به عنوان پلیس و تبهکار- در مقابل دیگری فراموش کند. ظرافت گفتگوهای بالا در همین نکته است که مانند یک مسابقه ی طنابکشی در آن مدام جای طرف برتر گفتگوها عوض میشود.

 

میدانیم که آنتاگونیست و پروتاگونیست باید تقریبا نیرویی برابر داشته باشند تا درام به درستی شکل بگیرد. اگر مک نیل هم به همان شکل به وینسنت علاقه مند بود در این صحنه درام شکل نمیگرفت. کنش مک نیل در این صحنه کنشی انفعالی و واکنشی ست اما این به معنای آن نیست که مخاطب از مشاهده ی این کنش، ضعفی را از جانب مک نیل احساس کند. مک نیل خونسرد است و فقط به دعوت وینسنت برای قهوه پاسخ مثبت داده است. پس کافی ست به وینسنت نشان دهد که هیچکدام از روشهای او برای منصرف کردن مک نیل در او اثر نمیکند.

 

رابطه ی صمیمانه ای که بین این دوشخصیت در این صحنه شکل میگیرد به مخاطب نشان میدهد که این دو در واقع به جایگاه یگانه ای در زندگی هم رسیده اند و اگر این صحنه را از فیلم برداریم –که همانطور که گفتم شدنی ست و این صحنه در مسیر روایت داستان نقش تعیین کننده ای ندارد- تراژدی داستان به طور جدی شکل نمیگیرد. واقعیت این است که دزد و پلیس داستان، شبیه ترین و نزدیکتری افراد به هم هستند و یکی ناچار است دیگری را بکشد. دست آخر این را بگویم که بازیهای بدون گفتار پاچینو و دنیرو در این صحنه موثرتر از گفتارها عمل میکند. سکوتهای همراه با نگاههای دودوزن پاچینو و گارد بسته ی دنیرو در نحوه ی نشستن و نگاه کردنش خطوط سفید لابلای گفتارهارا برای مخاطب، خواندنی میکند. این مجموعه گفتگوی بین وینسنت و مک نیل مانند رجزخوانی دو سردار است که هیچیک اصراری جدی برای از میدان به در کردن حریف ندارد.

 

 

 

* این گفتگو در کتابی که “هوشنگ گلمکانی” درباره ی فیلم “تنگنا” تدوین کرده است آمده است و اولین بار دوست خوبم “غلامرضا صراف” من را متوجه تحلیل ” محمدرضا اصلانی” کرد. با سپاس از او.

 

یک دیدگاه

  1. مهسا

    ۰۹/۱۵/۱۳۸۹, ۰۲:۳۹ ق.ظ

    مرسی از تحلیل قشنگتون.
    این فیلم بی نظیره. شاهکار به معنای واقعی. پاچینو و دنیروی بزرگ رو در روی هم.وااااااااااااااااای!!!

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد