داستانک-۱

, , ۴ دیدگاه

مرضیه ترکمانی

نوار Baby check را توی سطل توالت انداخت. سر دلش می سوخت و آب تلخ تا گلویش بالا می آمد. این سومین کیتی بود که طی هفته ی گذشته استفاده می کرد. وقتی خواست از کاسه توالت بلند شود، دردی توی کمرش پیچیده بود. خم شد و دو طرف لگنش را فشار داد و توی رانهایش مشت کوبید. صورتش را شست و جلوی موهایش را توی آینه ی سراسری توالت جوری درست کرد که رگه ی سفید جلوی سرش لابه لای بقیه ی موهاش گم شد. روزنامه ی صبح را از روی کابینت برداشت.فنجان دسته کریستال چـِکش را زیر قهوه ساز Kenwood استیل مشکی گرفت و از قهوه ی فرانسه ی غلیظ پرش کرد . پشت open آشپزخانه نشست. سبد کاهوی شسته و کلم بروکلی پخته را جلو کشید. صدای لف لف ماشین لباسشویی می آمد و گاز و دیس پیرکس لازانیای رویش را می لرزاند. روتختی حریر صورتی ترک به شکل نوار باریکی در آمده بود و دور تا دور لباسها را می پوشاند.کاهو ها را خرد کرد و روی خیارهای حلقه شده ی درشت و هویج رنده شده ریخت. سرآستین دکمه فلزی پیراهنش به شیشه و بدنه ی ماشین سابیده می شد و صدا می داد. خرد کردن گوجه فرنگی را برای آخر گذاشته بود که آب نیندازد.

ماشین لباس شویی با دور تند می چرخید و همه ی لباس های زیر توی هم می لولیدند. قزن سوتین مشکی تورش  توی شیشه ی ماشین کوبیده می شد و دوباره دور روتختی می پیچید. پایین کمرش درد گرفت. دوباره ران هایش را فشار داد و آب تلخ توی گلویش را قورت داد.

ماشین لباسشویی از حرکت ایستاد. لباس ها را توی سبد ریخت. آستین های بلند پیراهن خواب راه راهش دور یقه اسکی پیراهن شوهرش پیچیده بود و نتوانست گره اش را باز کند.

صدای جعفر از توی حمام می آمد و آوازی را زیر لب می خواند. درد کمرش بیشتر شد. آب تلخ توی دهانش جمع شده بود و هر چقدر تلاش کرد نتوانست قورتش بدهد. لباس زیرش از خون داغ شد. بدنش را جمع کرد و روی تیتر «ایرانی کالای ایرانی بخر» روزنامه ی صبح بالا آورد.

الهام حیدری

همه چیز عروسی زهرا تک بود. اصلا دیگر چه بگویم؟ همه چیزش! از سر و ریخت داماد و فامیلش گرفته تا شام و تالار و لباس های عروس و داماد و… لباس های عروس را که نگو. از حق نگذریم برایش سنگ تمام گذاشته بودند. زهرا مثل ماه شده بود. می دانی لباسش چقدر تمام شده بود؟ به ندا گفته بود: «دور و بر سه تومان!» فکرش را بکن. مجبور نبود مارک دار بگیرد. شاید می شد با دویست سیصد تومان هم سر و ته قضیه را هم آورد، ولی زهرا همیشه می خواست همه چیز مجلسش کامل باشد. من هم اوّلش نفهمیدم ولی بعد که دقت کردم دیدم واقعا با تمام لباس عروس هایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت. ببین دامنش این جوری صاف بود ولی این جاهایش کار شده بود. آن قدر قشنگ! تازه تو دامن های جدید را ندیده ای هیچ کدام به آن قشنگی نیست. نمی دانی چقدر دستکش هایش به لباسش می آمد. چون ست همان لباس بود. فکر کن اینجا نداشته با نمایندگی دبی تماس گرفته برایش پست کرده اند! می بینی چقدر دقت؟ پول هم که ریخته! هرچند حالا این وسط یک ذرّه هم به خودش می رسید بد نبود گردنش آنقدر استخوانی شده که یقه اش مدام سر می خورد.

[اگر به تو هم تا دیروز می گفتند چاقالو، امروز می گفتند لاغر مردنی گریه می کردی!]

ولی خب زیر آن همه طلا و جواهر و آرایش خوشگل شده بود! داماد هم همین طور. به نظر من که اصلا هم پیر نبود. توی آن لباس ها محشر شده بود. چقدر هم به هم می آمدند. به ندا گفته: «لباس هایش را خواهرش از آنور خریده و فرستاده» کت و شلوار مشکی پوشیده بود…

[تو یک دست کت و شلوار مشکی می پوشی با یک پیراهن سفید که به این بیاید. ماه می شوی]

بعدش هم هر کس بالاخره یک ایرادی دارد. گل بی نقص خداست. اگر می خواست هی خوب و بد بکند که نمی شد. راستی از سفره ی عقدش هم چند تا عکس گرفتیم. زمینه اش صورتی بود وسایل تویش همه با رنگ های شاد. دور همه چیز تور سفید مثل لباسش! البته با این همه خرجی که کردند کار بابایش هم سخت می شود ها! دیگر نمی شود با چند تا جنس بنجل وطنی سر و ته جهیزیه را هم آورد! نمی دانم. من که همه اش دعا میکنم همیشه عین الآن خوشبخت باشند. حالا هی می گویند پول خوشبختی نمی آورد ولی ببین زهرا و شوهرش را…

[فکر می کنم برای من این چیزها مهم نیست ولی راستش گاهی مطمئن نیستم…]

تو امروز همه اش توی فکرهای خودت هستی. چیزی شده؟ اصلا به حرفهای من گوش کردی؟!

داشتم از عروسی دوستم، زهرا می گفتم…

 

۴ دیدگاه

  1. رحیم جعفری

    ۱۱/۰۲/۱۳۸۷, ۰۶:۵۵ ب.ظ

    سلام و خسته نباشید.
    اصلا جالب نبودند هر دو داستان می خواستند یک چیزی را بگویند ولی برای اینکه خواننده را به زور به فکر وا دارند مثلا خیلی مرموز موضوع را بیان کردند.ولی چون نویسنده ها خانم بودند همین هم قابل قبول است

    پاسخ دادن
  2. رضا کاظمی

    ۱۱/۰۳/۱۳۸۷, ۰۳:۴۹ ب.ظ

    من از داستان خانم ترکمانی خوشم آمد با اینکه حجم اغراقش زیاد است ولی خب فضای نمادین کار خوب از آب در آمده و قضیه گره خوردن لباسها محشر است.می شود مثلا روی این تیتر بالا نیاورد. به هر حال نظر من است.
    داستان خانم حیدری هم خیلی متن خوب و روانی دارد. کشش موضوعی اش هم واقعا در حد یک داستانک است و خیلی خوب است که مثلا با کش آوردنش به یک داستان کوتاه بدل نشده است.
    در کل دو متن بالا نمونه های خوبی از کارکرد داستانک هستند( بحث ارزشی و محنتوایی نمی کنم منظورم ساختار و فرم است).
    پیروز باشید خواهران عزیزم.

    پاسخ دادن
  3. فرشيد

    ۱۲/۲۷/۱۳۸۷, ۰۶:۵۳ ب.ظ

    درونمایۀ هر دو داستان تکراری است، اما از دید ساختار و پیرایش متن داستان نخستین کشش بیشتری دارد، بهتر می‌بود برای زمینۀ تهوع یک عنوان دیگری گزینش می‌شد، برای نمونه “آگهی آشنایی” یا Partnership Web یا چیزی مانند این!

    فرشید دلشاد، سوییس

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد