صلات ظهر / ماجرای نیمروز

, , ۱ دیدگاه

 سه رفیق بیرون از شهر به اتفاق سوار بر اسب هایشان به سوی شهر راه می افتند.دوربین نمای نزدیک چهره ی هر سه آن ها را به تصویر می کشد.مردم شهر این سه رفیق را می شناسند.زنی بعد از دیدن آن ها از ترس بر روی سینه اش صلیب می کشد.چهره ی مردم شهر با دیدن آن ها برافروخته و وحشت زده می شود.عده ایی به داخل خانه هایشان می گریزند.فضای ترس شهر را فرا می گیرد.

 

 این سر آغاز فیلم ماجرای نیمروز یا صلات ظهر (به کارگردانی فرد زینه من) است.فیلمی که همچون فیلم های وسترن دیگر قهرمان می طلبد.شر می طلبد و مردمی وحشت زده که به دنبال عدالت خواهند بود.این روال اصلی اغلب فیلم های این دوره است.کلوز آپی که ابتدای فیلم چهره های مخوف سه اسب سوار یاغی را نمایش می دهد تصویری از شر فیلم خواهد بود؟ این سه یاغی تمام شهر را طی می کنند تا به ایستگاه قطار برسند.منتظرند.منتظر شخصی به نام فرانک میلر که برای تمامی مردم شهر آشناست.این انتظار تا سکانس های پایانی فیلم ادامه می یابد بی آنکه تصویری از این ضد قهرمان به نمایش در آید.او با ویژگی های مخوفش در ذهن بیننده شکل می گیرد.با تصاویر ریل در چشم اندازی بی انتها,عقربه های ساعت,صندلی دوران محکومیتش و … و این تصاویر تا پایان فیلم مدام تکرار می شود.

 

 آنطرف شهر قهرمان فیلم ,مارشال ایالیتی, ویل کین(با بازی گری کوپر) با زنی زیبا ازدواج می کند.ازدواجی که باید سرآغاز آرامش و زندگی تازه او باشد.قرار است شهر را به کلانتری واگذارد و آنجا را به اتفاق همسرش برای همیشه ترک کند.اما خبری برایش می آورند.فرانک میلر نتنها اعدام نشده بلکه از زندان آزاد شده و با قطار امروز تا ساعاتی دیگر به شهر باز می گردد.فساد دستگاه قضایی زمانه همچون دیگر آثار وسترن بستری می شود برای پررنگ شدن حضور قهرمان. او چه راهی را باید انتخاب کند؟او مثل همه ی قهرمان های آن دوره خواهد ایستاد.حتی اگر تنها بماند.حتی اگر همه از او بخواهند که بگریزد.حتی اگر فرار به معنای رستگاری اش باشد .و ما در تعلیق خواهیم ماند تا منتظر رویارویی او با فرانک میلر باشیم.تقابلی که سال ها پیش با دستگیری و زندانی شدن فرانک میلر به پایان رسیده. فرد زینه من ساده ترین راه را انتخاب نمی کند و برای توصیف گذشته به فلش بک متوصل نمی شود.و ما همه ی ماجرا را از میان دیالوگ ها و تصاویر موجز در میابیم.برای نمونه در گفتگویی به ویل کین می گویند : (( فرانک میلر روی همین صندلی نشسته بود که گفت انتقامم را می گیرم)). و تصویر صندلی را می بینیم که چون تصاویر دیگر بر ترس ها  و هراس ها ی ما می افزاید.تصویر صندلی در طول فیلم چندین بار تکرار می شود تا بر نزدیک تر شدن حضور فرانک میلر تاکید شود.

 

 ترانه ی ((آه عزیزم.ترکم مکن)) همچون موتیفی در سرتاسر فیلم تکرار می شود و شاید در برگیرنده ی تم اصلی فیلم  باشد.علاوه بر این حس تنهایی یک مرد را به خوبی شکل می دهد.انگار تمامی ترانه از زبان کین در خطاب به همسرش سروده شده:همسر کین در تقابل با ایستادگی و رشادت او قرار می گیرد و او را تهدید به ترک می کند.اما کلانتربر تصمیم خود استوار است.به دنبال معاونی در شهر پرسه می زند و از هیچ نمی هراسد.اما مردم شهر او را تنها می گذارند.چگونه می شود که یک مرد یکه و تنها می ماند؟مردی که به دنبال برقراری عدالت است ؟ جوان ها از سر حسادت و شهردار برای نام شهر و بسیاری دیگر از سر کینه.هیچ کس حاضر به همراهی او نیست.با اینکه او خیر مطلق است و همه این را می دانند.و اینجاست که شهر بخشی از شر می شود و تک تک اجزای آن در تقابل با این عدالت پیشگی قرار می گیرند(مردم,معاونین,شهردار,کلیسا,رفقا,اهل بازار و… )

در صحنه ایی از فیلم کلانتر برای یافتن معاون به کلیسا می رود و کشیش به جای یاری,طعنه می زند و از عدم اجرای مراسم مذهبی دم می زند.ولی این انتقاد کوتاه از کلیسا لحظاتی بیشتر دوام نمی آورد و در نهایت کشیش کاتولیک به درخواست ویل کین تن می دهد.اما ته دلش با او نیست.کلیسا همچون باقی مردم شهر تنها به خود می اندیشد.و کلانتری که مراسم ازدواجش را در کلیسا به جا نمی آورد از دیدگاهش مرطود است.تنهایی قهرمان فیلم برای لحظاتی او را از پا در می آورد.اما این لحظات چندان طول نمی گشد: ((آدم خسته,خیلی حرف ها می زنه))

 

ماجرای نیمروزخارج از شهر آغاز می شود و با خروج کین و همسرش از شهر پایان میابد.شهر قهرمان فیلم را تنها می گذارد.سه یاغی با ورود به شهر سر آغاز هراس می شوند و انتظار برای حضور فرانک میلر در شهر تعلیق اصلی فیلم را شکل می دهد. شهر همچون دیگر آثار وسترن مورد انتقاد قرار می گیرد و خروج از شهر می تواند نوید رستگاری دهد.همچون جویندگان جان فورد که نمای پایانی اش تصویر مردی را نشان می دهد که رو به فضای خارج از شهر در قابی بسته ایستاده است.تصویری که بسیار ستوده شده و دربرگیرنده ی تم اصلی اغلب آثار فورد است.

 

 

 فیلمنامه ی قوام یافته ی ماجرای نیمروز به همین داستان اصلی محدود نمی شود.داستان های فرعی مدام به داستان اصلی افزوده می شوند تا شاهد شکل گیری کامل شخصیت ها باشیم.رامیرز پیوند میان گذشته و حال می شود تا بی آنکه به فلش بک های متعددی نیاز باشد قهرمان فیلم را بیشتر بشناسیم.این شخصیت که تا حدی مرموز باقی می ماند رابطه ی فرانک میلر و ویل کین را ملموس تر می سازد.معشوقه ایی که در گذشته و حال حضور داشته و می تواند راز های بسیاری را برای همسر ویل کین ایجاد کن.حتی برای لحظاتی حس حسادت او را بر انگیزد و در تخیلش ماجرای استقامت همسرش رابه این عشق قدیمی ربط دهد.

 

 فرد زینه من همچون دیگر آثارش(از این جا تا ابدیت,مردی برای تمام فصول) به مولفه های سینمای وسترن کمتر اهمیت می دهد.شخصیت ها و وجدان ها برای او اهمیت دارد.هرچند گری کوپر در سیمای مارشال ایالتی تنهایی که از مرگ هراسی ندارد همچون دیگر قهرمانان دهه ی پنجاه در نهایت پیروز می شود:عزیز او,همسرش,به داد او می رسد و برخلاف میلش مرتکب قتل می شود.تا این پایانی باشد برای حضور شخصیت های که در شهر تنها مانده اند.حتی اگر نفرت این مردم به احترام و تحسین بدل شود.

 

یک دیدگاه

  1. بندار بیدخش

    ۱۱/۲۵/۱۳۸۹, ۱۰:۴۶ ب.ظ

    در یاداشتتون چند بار در اشاره به کاراکتر گری کوپر گفته شده قهرمانی که از مرگ نمی هراسد
    در صورتی که زینه مان در طول فیلم بارها سعی کرده به طرق مختلف ترس قهرمانش رو نشون بده
    بارها در بازی گری کوپر ترس خودش رو نشون میده
    اصلا در آغاز فیلم دلیل اون برای نجات برگشتنش نجات شهر یا هر بهانه قهرمان پردازانه ی مشابهی در فیلم های وسترن نیست
    بر میگرده چون هر جا بره فرانک میلر پیداش میکنه و بهترین راه نجات شخص خودش برگشتن به شهر ه
    و در نهایت هم تصمیم میگیره از شهر فرار کنه و در اون سکانس طلایی در اصطبل صریحا اشاره میکنه که میترسه اما مجددا منصرف میشه
    و دقیقا فرق ماجرای نیمروز با وسترن های قهرمانپرداز روتین زمان خودش در همین شکنندگی و آسیب پذیر بودن پروتاگونیستش ه
    این ه که فیلم و تازه نگهداشت ه

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد