پاتوق
داستانی از مجید اسطیری
نقد و نظر فراموش نشود
چرا توی این سرما روی نیمکت نمناک این آلاچیق نشسته ام ؟ چرا مونا روبروی من نیست ؟ چرا باید دستم را روی این میز چوبی سرد بکشم ؟ چرا باید سرم را توی یقه ی پالتویم فرو ببرم ؟
حالا که چی ؟ مونا که نیست . آمدم این جا که چی بشود ؟ که آن گرمای لاغر غم انگیزی که خیلی ازش خوشم می آید توی دلم هی راه برود؟ گه توی روحم . با همین مسخره بازی ها بود که مونا را فراری دادم . حق داشت . از این فکرهای مزخرف من سر در نمی آورد . می ترسید نتواند تا آخرش پابه پایم بیاید . می ترسید نتواند به اندازه ی من دیوانه باشد . گه توی روحم . نه این فحش خیلی دم دستی است . باید یک فحش مخصوص خودم داشته باشم . مثلا گوه توی گوشم . چرا باید این فحش را الآن فریاد بزنم ؟ چرا باید دماغم را بخارانم ؟ چرا گریه نکنم ؟ چرا به مونا زنگ بزنم ؟ چرا گریه کنم ؟
دو نفر دارند می آیند طرف قهوه خانه جعفر آقا . چرا به آن طرف نگاه کنم ؟ چرا نگاه نکنم ؟ یک پیرمرد و یک پیرزن . دارند به من نگاه می کنند . سرووضعشان خوب است . می روند داخل قهوه خانه . یکی دو دقیقه بعد با جعفر آقا می آیند بیرون و می آیند این طرف . چرا باید نگاهشان کنم ؟ پیرزن عقب تر می ایستد و مردها می آیند داخل آلاچیق . جعفر آقا می گوید : منصورجان خوبی ؟ ببین عزیزم ، میشه بری توی اون یکی آلاچیقه بشینی ؟
نگاهش می کنم .
می گوید : ببین . ایشون از مشتریای قدیمیه بنده س . امروز سالگرد ازدواجشونه . با خانومشون اومده ن اینجا . حالا اگه امکان داره شما لطف کن برو توی اون یکی آلاچیقه که این دو تا بشینن این جا . ممنونت میشم . عجله دارن . می خوان دو تا قهوه بخورن و برن .
نگاهشان می کنم . چرا باید نگاهشان کنم ؟
می گوید : گرفتی چی میگم ؟
نگاهش می کنم . چرا نباید نگاهش کنم ؟
دستش را می گذارد روی شانه ام : منصور حالت خوبه ؟ چرا امروز تنها اومدی ؟ خانومت کجاس ؟
می گویم : خوبم .
جعفرآقا می گوید : نه به جون خودم یه طوری هستی امروز . بیا بریم داخل یه چای نبات بهت بدم .
می گویم : نه ، خوبم . مرسی .
پیرمرد یک قدم جلو می آید و می گوید : پسرم اگه لطف کنی و اجازه بدی من و خانومم این جا یه قهوه بخوریم یه دنیا ازت ممنون میشم . ما یه خورده عجله داریم .
جعفر آقا می گوید : امروز سالگرد ازدواجشونه .
من فقط نگاهشان می کنم . پیرزن حتما آن گوشه ایستاده و برای این که سردش نشود دارد تکان تکان می خورد . چرا باید به پیرزن نگاه کنم ؟
جعفر آقا می گوید : پس چرا هنوز نشستی ؟ فهمیدی چی گفتم ؟
پیرمرد به جعفرآقا می گوید : بذار خودم براش توضیح بدم .
می نشیند روی نیمکت آن طرف میز ، روبروی من ، جای مونا . چرا باید سرش داد بزنم ؟
لبخند زده اما چشم هایش می ترسند . حرف هاش بخار می شوند و می خورند توی صورتم : ببین جوون ، من و خانومم الآن دقیقا چهل و یک ساله که دقیقا همین امروز رو که هیفده دی باشه میایم اینجا ، به یاد سالگرد ازدواجمون . یعنی ازدواج که نه ، آشنایی . آشنایی هم در واقع نه . یعنی ، ببین …
لبخند می نشیند روی لبش . سرش را می آورد نزدیک تر و با صدای آهسته ای می گوید : ببین ، من دقیقا چهل و یک سال پیش همین جایی که تو الآن نشستی نشسته بودم که از خانومم خواستگاری کردم . جالبه ، نه ؟ به یاد اون روز ما هر سال هیفده دی میایم اینجا دو تا قهوه می خوریم . باور کن توی این همه سال ما هر وقت اومدیم این جا ندیدیم کسی توی این سرما بیرون نشسته باشه .
جعفر آقا می گوید : الآن می برمش داخل کنار بخاری یه چای نبات دبش هم بهش میدم . چطوره ؟
چرا باید به چشم های پیرمرد نگاه کنم ؟ چرا باید الآن موبایلم را دربیاورم و زنگ بزنم به مونا ؟ چرا اگر گوشی را برداشت بهش بگویم تا چهل و یک سال بعد دوستت دارم ؟
پیرزن می گوید : چی شد پس ؟
پیرمرد سرش را برای زنش تکان می دهد و باز به من می گوید : اگه لطف کنی ممنونت میشم . خانومم پا درد داره .
چرا باید سرم را بلند کنم ؟ چرا باید جواب بدهم ؟ چرا باید حرف پیرمرد را باور کنم ؟ یعنی این آلاچیق ها از چهل و یک سال پیش این جا هستند ؟
پیرمرد با همان لبخندش می گوید : برای شما که فرقی نمی کنه . لطف کن توی اون یکی آلاچیقه بشین .
نگاهش می کنم . شالگرن زرشکی رنگش از زیر بارانی ضخیمش پیداست . می گوید :
برای شما فرق می کنه این جا بشینی ؟
چرا مونا الآن اینجا نیست که با هم برویم توی آلاچیق آن طرف بنشینیم ؟ واقعا چرا الآن این جا نیست ؟
پیرمرد آرام می گوید : جوون فهمیدی چی میگم ؟ صدامو شنیدی ؟ میگم اگه برات فرقی نداره برو توی آلاچیق اون طرف . برات مهمه که اینجا بشینی ؟
چرا باید جوابش را بدهم ؟
می گویم : نه .
می گوید : دستت درد نکنه . پس لطف کن اجازه بده من و خانوم بشینیم اینجا . برای ما مهمه که بشینیم اینجا . باشه ؟
چرا دو تا خرس قطبی همین الآن از کنار این آلاچیق رد نمی شوند ؟
باز می گوید : باشه ؟ چی میگی ؟
و دستش را جلوی صورتم تکان میدهد ، به جعفرآقا نگاه می کند : حالش خوبه ؟
جعفرآقا شانه ام را تکان می دهد : منصورجان تو امروز چته ؟ پاشو بریم پیش خودم . پاشو دیگه .
چرا باید از جایم بلند شوم ؟
جعفر آقا صورتم را می چرخاند به طرف خودش : خوبی ؟ خانومت نیست ناراحتی ؟
می گویم : آره . نه . نمی دونم .
چرا باید از جایم بلند شوم ؟
جعفرآقا می گوید : پا شو این دو تا بنده خدا رو توی سرما علاف نکن . اینا می خوان دو تا قهوه بخورن برن دیگه . درست میگم ؟
پیرمرد می گوید : بعله . فقط همین . بعدش باز شما بیا بشین این جا . خوبه ؟
چرا الآن مونا به من زنگ نمی زند بگوید تا چهل و یک سال دیگر دوستت دارم ؟ چرا موبایلم را بکوبم توی صورت این پیرمرد ؟
پیرمرد می پرسد : پا نمیشی ؟
وقتی می بیند تکان نمی خورم از روی نیمکت بلند می شود ، می گوید « عجب » و می رود به طرف زنش . آرام با هم حرف می زنند و من صدای پیرزن را می شنوم که می گوید : « بعد از این همه سال ؟ »
سه تا پسر جوان می آیند طرف قهوه خانه .
جعفر آقا می گوید : مشتری اومد . خوبیت نداره اینا رو اذیت می کنی ها . والا ما که از کار شما جوونای امروزی سر در نمیاریم .
و می رود به طرف آن دو . بهشان می گوید : حالا نمیشه شما برید اون طرف ؟
پیرزن می گوید : به خاطر یه آدم مغرور ؟
جعفر آقا می رود به قهوه خانه اش . پیرزن می گوید : خب برو بهش یه چیزی بگو .
پیرمرد می گوید : گفتم دیگه .
پیرزن می آید داخل آلاچیق و می گوید : ببخشید آقا شما تا کی می خواید اینجا بشینید ؟
چرا باید جوابش را بدهم ؟
می گوید : آقای محترم گفتم تا کی می خواید این جا بشینید ؟ مگه این جا رو خریدید ؟
چرا باید از جایم بلند شوم ؟
پیرمرد می آید داخل آلاچیق و می گوید : آقا ما که نمی خوایم شما رو اذیت کنیم . ما یه قرار دیگه هم داریم . اینه که یه کم عجله داریم . اگه می خوای مثلا تا ده دقیقه دیگه بشینی خب مسئله ای نیس ، ما صبر می کنیم . اصلا یه ربع ، خوبه ؟
نگاه می کنم به پیرمرد و می گویم : نمی دونم . نمی دونم تا کی می خوام این جا بشینم .
پیرزن موبایلش را بیرون می آورد و شماره می گیرد . پیرمرد می گوید : کجا رو می گیری ؟
پیرزن می گوید : پلیس . اصلا از همون اولش باید با پلیس تماس می گرفتیم .
پیرمرد می گوید : این چه کاریه ؟ قطعش کن . می خوای اوقات تلخی درست کنی ؟
چرا باید بترسم ؟
پیرزن می گوید : نه خیر . اصلا هم اوقات تلخی نمیشه . پلیس همین جا ها به درد می خوره دیگه .
پیرمرد جلو می رود و موبایل را از دست زنش بیرون می کشد : بده من بابا . فقط مونده که پلیس بیاد .
چشم های پیرزن گشاد شده . چند لحظه چیزی نمی گوید ، بعد می نشیند روی نیمکت روبروی من و به شوهرش می گوید : من نمی دونم ، خودت اینو بلندش کن .
پیرمرد مانده است که چه کار کند . کمی توی آلاچیق قدم می زند و بعد می رود آرام می نشیند کنار همسرش . پیرزن می گوید : چرا نشستی این جا ؟ نمی بینی جا نیست ؟
چرا باید از جایم بلند شوم ؟ راستی چرا باید از جایم بلند شوم ؟
پیرمرد بلند می شود و می آید که کنار من بنشیند . آرام می گوید : میشه یه کم برید اون طرف ؟
چرا باید حرف بزنم ؟ اگر حرف بزنم مونا برمی گردد ؟
پیرمرد طوری که تنش به من نخورد به سختی روی لبه ی نیمکت می نشیند . سروکله ی جعفر آقا با یک سینی که سه تا فنجان داخلش هست پیدا می شود . از فنجان ها حسابی بخار بلند می شود . می آید داخل و می گوید : آفرین . همین طوری خیلی هم خوبه . بشینید کنار هم . یه تنوعی هم هست . سه تا ترک براتون ریختم . بخورید گرم بشید .
سینی را می گذارد و می رود .
یکی دو دقیقه چیزی نمی گویند . پیرزن از توی کیفش سیگاری بیرون می آورد و با فندک قرمز رنگی روشن می کند . بعد به ترکی چیزی می گوید . از لهجه اش می فهمم که ترکی ست . باز چیزهای دیگری می گوید و به من اشاره می کند . پیرمرد رو به من چیزی به ترکی می گوید . وقتی خیالشان راحت می شود که ترکی نمی فهمم شروع می کنند به حرف زدن . پیرزن اول با لحن آرامی حرف می زند . بعد لحنش حالت سرکوفت زدن می گیرد . پیرمرد همان طور آرام حرف می زند و گه گاه وسط حرفش می گوید « هـــی هــی »
پیرزن سیگارش را پرت می کند به کناری و فنجان قهوه اش را برمی دارد . پیرمرد با لحن آرامی حرف می زند . انگار که شعر می خواند . کلمه ها را می کشد . یعنی دارد شهریار می خواند ؟ بعد لبخند می نشیند روی لبش و شروع می کند به بشکن زدن و خواندن یک ترانه ی ترکی . پیرزن انگار می گوید : « خجالت بکش جلوی این پسره ی غریبه . این مسخره بازیا چیه از خودت درمیاری ؟ »
اما پیرمرد صدایش را بالا می برد و می خندد . انگار می گوید : « بی خیال عزیزم . اینم یه دیوونه ایه مثل خودمون .» دستش را می اندازد روی شانه ام .
پیرزن لبخند می زند و انگار می گوید : « فکر کنم بیچاره شکست عشقی خورده . »
پیرمرد وسط ترانه خواندنش رو به من می کند : « غصه نخور . این نشد ، یکی دیگه » و بلند می خندد .
پیرزن می خندد : « دلم براش می سوزه . ولی حقشه . خیلی مغروره . همین جوری دختره رو فراری داده دیگه . »
پیرمرد فنجانش را برمی دارد و می گوید : « جوونای این روزگار هیچ کاری بلد نیستن . »
قهوه شان را که می خورند پیرمرد می گوید : « این هم از امسال . به یاد موندنی شد ها ! »
پیرزن می گوید : « یعنی تا چند سال دیگه ؟ »
پیرمرد می گوید : « تا صد سال دیگه » و می خندد .
پیرزن به ساعت مچی اش نگاه می کند و می گوید : بریم دیگه ، دیر شد .
از جایشان بلند می شوند . پیرمرد می گوید : جوون ما میریم . ببخش که مزاحمت شدیم . ان شاالله بر می گرده . غصه نخور . اینم نشد ، یکی دیگه .
چرا باید باهاشان خداحافظی کنم ؟
می روند .
چرا باید قهوه ام را بخورم ؟ چرا باید از جایم بلند شوم ؟
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



salam…. in chera chera kardanesh aeli bud… chera man bayad nazar bedam? chera man bayad az in dastan khosham biad? chera shoma in nazaro mikhunid? cheraaaa?
سلام
داستان پسری بود با روحیه ای متفاوت که برای هر کاری دلیل می خواست اما نمی یافت و در درونش غرق بود
زیاد جالب نبود یا شاید من نفهمیدم
اما کشش داشت