مردها را بکش
مروری بر فیلم شیکاگو
هومن نیک فرد
شخصا شیکاگو را یکی از بهترین موزیکالهای تاریخ سینما میدانم. شیکاگو با بازی ریچارد گر، کاترینا زتا جونز و رنی زلوگز نسخه ی نمایش موزیکال برادوی است که داستان، سال ۱۹۲۹ در شیکاگو رخ میدهد. فیلم که قرار نیست تماشاگر را با نمادپردازی کسل کننده به چالش بکشد، حاصل یک کار گروهی و تبحر موزیسینی کارکشته است. جان کندر، آهنگساز فیلم، بدون شک موزیک را جزیی از شخصیتهای فیلم کرده و راب مارشال، کارگردان فیلم هم پاسخ این اعتماد را گرفته و اثر با برچسب بهترین و حاصل چندین و چند اسکار پیش روی شماست.
اگر بخواهیم بهترینها را در این فیلم آنالیز کنیم باید در یک کلام بگوییم: گفتار آهنگین، چهرهپردازی، انتخاب بهجای شخصیتها، نورپردازی، صدا، تدوین، طراحی لباس، طراحی صحنه، کارگردانی، بازیگری و… : عالی. این تنها نظر تماشاگر مجذوب هماهنگی بین کلام و موزیک و تصویر نیست؛ بلکه اسکار بهترین تصویر- کارگردان هنری- طراح لباس- ویرایش فیلم- صدا و بهترین بازیگر مکمل زن (کاترینا زتا جونز) نمودیست بر این واقعیت.
اما بحث ساختاری فیلم یک بحث ویژه میطلبد که در ادامه به آن میپردازیم. بدون هیچ مقدمهای باید شیکاگو را یک فیلم دارای فاکتورهای “پیچیدگی” نامید. در ساختار فیلمنامه، دو نوع کشمکش وجود دارد. نخست، پیچ و خم، که کشمکش فقط در یکی از مورد های کشمکش درونی، فردی و فرافردی اتفاق می افتد و در ادامه، پیچیدگی، که کشمکش در هر سه سطح یاد شده روی می دهد. کشمکش های درونی، مربوط به جریان سیال ذهناند. به یاد بیاورید توهم شهرتطلبی رنی زلوگر که خور را به جای زتاجونز میدید و بسیار صحنههای مشابه دیگر که شما را به درون ذهن زیبای بازیگران میبرد. پس این جزئی از کشمکش های درونیست. هنگامی که کارگردان در یک پلان سکانس مواجه شدن زلوگر و ریچارد گر (در نقش وکیل) با خبرنگاران تماشاگر را به نقط نمای دید زلوگر میبرد و بازمیگرداند، هیچ چیز نیست جز تبحر نویسنده و کارگردان آشنا به سبک و سیاق فیلم موزیکال.
اما کشمکش فردی که در تعلیمات فیلمنامه نویسی از آن بعنوان سریالهای سبک خانوادگی یادکردهاند، دراین فیلم به وفور دیده میشود. کشمکش فردی بیشتر صحنهی بحث و نه جدل، بین دو یا چند فرد را به تصویر میکشد. از سکانسهای به یادماندنی، سکانس دادگاهیست که قرار است زلوگر در آن مجازات شود. برعکس نظر خیلیها که این فیلم را یک شسته رفتهی ساده میدانند، باید گفت که سکانس دادگاه خود تعلیق آفرینترین قسمت است. نفس حبس تماشاگر و تماشای صحنههای دراماتیزه شدهی دفاع چند آدم دروغگو برای جلوگیری از رسوایی در برابر هیئت منصفه، خود قویترین پیرنگ فرعیست که برای جلب توجه مخاطب ضمیمهی پیرنگ اصلی داستان شده.
و در مورد آخر، کشمکشهای فرافردیست که چند مورد کتابی برای آن وجود دارد: اکشن/حادثهای، فارس. اما صحنهی ابتدایی فیلم کرامر علیه کرامر را به خاطر بیاورید. تقلای کرامر برای اجابت درخواست فرزند و درست کردن نوعی صبحانهی فرانسوی پس از به گند کشاندن آشپزخانه راه به هیچجا نمیبرد و پدر دست فرزند را میگیرد و می گوید: “به رستوران میرویم.” این صحنه ها فاقد جزئیات اکشن فیلمهای جان سختاند یا کشمکش های فارس/حادثهای جیمز باندی، اما به نوبهی خود درامی جالب توجهاند برای امیدوار کردن تماشاگر به تماشای ادامهی فیلم. باید بگردیم و از این دست صحنهها را در شیکاگو بیابیم. بگذارید از صحنهی جدال زلوگر با معشوقهاش یادکنیم. پس از عشقبازی دیدید که او رفتار خشنی با زلوگر داشت و با هول دادن او زلوگر مجبور شد در حین عصبانیت با اسلحه به او شلیک کند. بنگ، و همهچیز تمام شد!. یک کشمکش صعودکننده از فردی به فرافردی و بعد در ادامه باز هم فردی و سپس درونی. همه چیز به همین راحتی هم نیست حتماً وقت برای پرداخت چنین صحنههایی صرف شده که الآن از آن بعنوان یکی از بهترین موزیکالها یاد میکنیم.
به نظر شما باید هرمرد خوش قلب و بدذاتی را کشت؟ شیکاگو برعکس دیگر فیلمهای افراطی درأمر فمینیسم، زنان را دینامیک و مردان را استاتیک به تصویر کشیده. مرد منفعل، زن را به حد اعلای عصبانیت میرساند و زن با دست به اسلحه بردن و زدن تیر خلاص از خود واکنش نشان می دهد و سرآخر هم قانون از راه میرسد و زن را به زندان و مرد را به سردخانه میفرستد…به همین راحتی. (kill men)
یکی از دلایل موفقیت شیکاگو وجود قهرمانان پرداخت شده است. قهرمانی از پایینترین جایگاه اجتماعی به بالاترین میرسد و دیگری خلاف اولی. فیلم از پیرنگ طرحهای کلاسیک سود میبرد اما در ادامه و تعدد قهرمان وکشمکش درونی از فاکتورهای مینیمالیسم هم سود برده و در نهایت پرداخت عالی فیلم چه از نظر شخصیت و چه از نظر متن آن را به یادماندنی کرده است.
اما جدای از این بررسیهای قابل شهود و کنکاش نقادانه نباید جایگاه سیگار در این فیلم را نادیده گرفت. سیگار تبدیل به یک موتیف شده و حضورش در همهی صحنهها حس میشود. سیگار جزئی از شخصیتهاست و خیلی فراتر از آن باید گفت که سیگار در شیکاگو خود یک شخصیت است. سیگار که به او جایگاه شخصیت را اطلاق کردیم، در کنار دیگر نمادها موتیفی نگران کننده نیست، بلکه خلاف آن، کارگردانی قوی و استفادهی بهجا از نماد و رنگپردازیهای چشمنواز یک اثر کاملا سینمایی را به تماشاگر تحویل داده است.
برسیم به موسیقی و تنها ذکر یک صحنه، که بر دیگر صحنهها میچربد، کافیست. به یاد بیاورید رنی زلوگر را که در زندان نشسته و طی یک موومان صدای اطراف در گوش او طنینانداز میشود. ابتدا از چکهی آب شروع و با قدمهای زندانبان بر سقف سلول ادامه پیدا می کند و همینطور به آتش کشیده شدن چوب کبریت و دیگر افکت ها در کنار هم و با تکرار بیش از چندبار تبدیل به یک موسیقی گوشنواز میشوند. نمونهی دیگری از این موزیک گرفتن از طبیعت را در آگوست راش دیدیم. نابغهی کوچک با گوش فرادادن به بخار آب موجود در راهآب و صدای خشخش فراش و رد شدن ترن و دیگر افکتها مثل بال زدن پرندگان یک قطعه را خلق میکند.
پایان شیکاگو یک پایان کاذب نیست؛ بلکه همه چیز به خوبی و خوشی و با اندکی چاشنی لبخند بر لبان تماشاگر راضی، تمام میشود.
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



بدون دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید