نقدی بر نیویورک جزء به کل نخستین فیلم چارلی کافمن

, , ۴ دیدگاه

Synecdoche, New York 2008

از نظر من”موجز، نیویورک” را باید دو بار دید. هنگام تماشای فیلم برای بار اول دریافتم که فیلم بزرگی است و هنوز نتوانسته ام که بر آن چیره شوم. برای بار دوم فیلم را دیدم چون نیاز بود. برای سومین بار هم فیلم را خواهم دید چون باید بازم دیده شود. دیدن آن برای بار سوم تماشاگر ِ سردرگم را آگاه میسازد و تا مدتی با شما همراه می گردد. امروزه بسیاری حتی یک بار هم به سینما نمی روند. چاره ای برای این کار وجود دارد، شما مجبور نیستید که این چیزهای را در سینما ببینید، هرطوری که باشد ما به نوعی “خواب” می‌ببینیم. اگر ما به هرصورتی به “این”سینما(خواب دیدن) نرویم، ذهن ما پژمرده و مریض می شود.

“موجز، نیویورک” فیلمی است با پرمایگی یک قصه عالی. فیلم همانند رمان (suttree) اثر کورمک مک کارتی که من همیشه به آن اشاره می کنم، اثری نیست که مجبور باشی برای فهمیدن آن، دوباره به آن رجعت کنی. اثری است که باید به آن را دوباره ببینی تا دریابی که چقدر اثر پرمایه ای است و چقدر استادانه پرداخت شده است. سطح ظاهری ممکن است شما را بترساند و اعماق آن شما را در تو در توی خود درگیر کند. اما مفهوم فیلم، سراسر در طول پخش خودش را آشکار می سازد و این احتمال وجود دارد که همانند یک طلسم، باز به دیدن دوباره فیلم رجعت کنید.

این ریویو هرگز یک “ریویوی پولکی” نیست. چگونه مردم با عجله فیلم هایی که از نظر آنها “آشغال” است را تشخیص می دهند اما از فیلمی چون این فیلم می ترسند که “ممکن” است خوب نباشد؟ موضوع ِ “موجز، نیویورک” چیزی کمتر از زندگی بشر و چگونگی ِ کارکرد آن نیست. با قرار دادن یک کارگردان عصبی تئاتر ساکن ایالت شمالی نیویورک در مرکز ماجرا، به زندگی همه ما اشاره می کند و چگونگی ِ پستی و بلندی آن را به نمایش می گذارد. اندکی در این باره به فکر فرو روید، خدای من، فیلم درباره شماست. حالا هرکسی که هستید.

اینجا نشان داده می شود که چگونه “امرار معاش”، زندگی پنداشته می شود. ما از {جسم} خودمان بیرون می آییم و در دنیایی رها می شویم که سعی بر تحقق بخشیدن به آرزوهایمان را داریم. باز، به خودمان باز می گردیم و سپس میمیریم. “موجز، نیویورک” یک زندگی را از سن ۴۰ سالگی تا ۸۰ سالگی دنبال می کند. کادون کوتارد(فیلیپ سیمیور هافمن) یک کارگردان تئاتر است با تمام غرغرهایش، دلسوزی‌ها، تو دماغی صحبت کردن ها و با تمام تکبرات و ترسها و خصایصی که شاخصه این حرفه است. واضح تر بگویم، من میتوانم جای او باشم، شما می توانید جای او باشید. او می تواند جو پلامر باشد. شغل، جنس، نژاد، محیط، تمام این تغییرات در ما هست. اما انسان {درآخر} همانی می شود که بود.

فیلم چگونگی این جریانات را نشان می دهد. اگر خوش شانس باشید و یک زندگی ِ معمولی همانند اکثر مردم داشته باشید، به چیزهایی که نیاز به انجامش داریم و دوست داریم انجام دهیم، میرسیم. ما از آن به عنوان راهی برای بدست آوردن غذا، سرپناه، پوشاک، همسر، آسایش، خرید اولین دفتر شکسپیر، دختران زیباروی آمریکایی، یک مشت برنج، خلوت، سفری به ونیز، نوشیدن آب، جراحی پلاستیک، پرستار بچه، سگ، تحصیلات، ماشین، آرامش معنوی و هرچیزی که فکر می کنیم به آن احتیاج داریم، استفاده می کنیم. برای انجام این کار(ها) قانونی را به اسم “من” وضع کرده ایم و سعی می کنیم که خودمان را به عنوان شخصی که می تواند و باید به این چیزها دست یابد، نشان دهیم.

در این پروسه، ما مردم را در مغز خودمان در اتاقک هایی قرار می دهیم و معین می کنیم که آنها چطور باید در جهت منفعت ما قدم بر دارند. به این دلیل که نمی توانیم آنها را در مسیر رسیدن به آرزوهای خود تحت فشار قرار دهیم بلکه با تصویری که از آنها در ذهن خویش ساخته ایم، سروکار داریم. اما {درمی یابیم که} آنطوری نیست که ما فکر می کنیم و آنها در جهت رسیدن به آرزوها و امیال خویش گام بر می دارند. عاقبت امر، تقابل تصاویر ساختگی ذهن ما از آنها با تصاویر جدید آنها است. بعضی اوقات تصاویر ساختگی ما از آنها با واقعیت جور در نمی آید و ساز مخالف می نوازد. در مقابل وسوسه سر تعظیم فرود می آوریم اما–اوه– پدر روحانی– دیگر چه کاری می خواستم انجام دهم؟ احساس می کنم در جهنم هستم. توبه می کنم. باز انجامش می دهم.

این خط سیر را در ذهن نگه دارید و اجازه دهید که با سن شما، حس دلسردی شما، دانایی شما و تردیدهای شما، اثر متقابل داشته باشد. سپس شما خواهید فهمید که “موجز، نیویورک” سعی دارد چه چیزی را درباره زندگی کادن کوتارد و زندگی های درون زندگی او به ما بگوید. چارلی کافمن یکی از مهم ترین نویسندگان حقیقی است که فیلم نامه هایی همطراز با سن خودش و محیط پیرامون آن می نویسد. دیگری دیوید مامت است. نمی شود گفت که با فیلم نامه نویسان بزرگی همچون فالکنر، پینتر و کوکوتا در یک سطح قرار دارند. کافمن در سطحی می نویسد که با برگمان در یک ردیف قرار دارد. اکنون برای اولین بار، او کارگردانی هم می کند.

آشکار است که او فقط یک دغدغه دارد، ذهن. و تنها یک طرح، چگونه ذهن با واقعیت، خیال، توهم، اشتیاق و رویا به گفتگو می پردازد. “جان مالکویچ بودن”،”آفتاب ابدی یک ذهن بی آلایش”،” اقتباس”،”طبیعت انسان”،”اعترافات یک ذهن خطرناک”. این فیلم ها به چه چیز دیگری می پردازند؟ کافمن در سطحی عریض به این مقوله پرداخته است. در یکی از فیلم ها، مردم به درون کله جان مالکویچ می روند. در دیگری، یک نویسنده برادر دوقلویی دارد که قادر به انجام کارهایی است که خودش نمی تواند انجام دهد. در دیگری، فکر میکند یک مجری بازیهای رایانه ای یک جاسوس بین الملل است. در “طبیعت انسان” مردی که طفولیت اش توسط والدین سلطه جو به طرفی شکل گرفته است، مجبور است هیمشه همانند موش سر یک میز کوچک بنشیند و همیشه هم در ظرف نقره ای غذا بخورد. آیا “رفتار” یادگرفتنی است یا تحمیل کردنی؟

“موجز، نیویورک” فیلمی درباره تئاتر نیست، هرچند که اینطور به نظر می رسد. یک کارگردان تئاتر کاراکتر ایده آلی است برای نمایش دادن نقشی که از نظر کافمن همه ما درحال ایفای آن هستیم. نماهایی مجلل در ذهن ما (که بطور مستقلی اتاق ها یکی بعد از دیگری بر روی هم قرار دارند) اتاقک هایی هستند که ما به “تشکیلات” زندگی خود، اختصاص میدهیم. بازیگران آن مردمی هستند که ما در ذهن خود آنها را به بازی گرفته ایم. بعضی از آنها نقش المثنی یی هم بازی میکنند که ارجاعی است به اینکه وقت کافی به شکل گیری کاراکتر آنها در ذهن ما نبوده است. آنها بطور مستقل در تخطی با دستورالعملها، در ذهن ما بازی می کنند. آنها سعی می کنند که امیال خود را کنترل کنند. در این اثنا، منبع تمامی این فعالیت ها به مرور پیر، خسته، مریض و نومید می شود. آیا این واقعیت دارد یا فقط یک رویا است؟ دنیا وجود دارد اما یک صحنه است و ما همگی بازیگرانی محض بر روی آن هستیم. تماما یک نمایشنامه است و نمایشنامه واقعی.

 

۴ دیدگاه

  1. بهار

    ۱۰/۰۴/۱۳۸۹, ۰۹:۰۳ ق.ظ

    ممنون از نقد بسیار عالیتون
    من این فیلم رو دیدم.
    خیلی خاص و عجیب به نظرم اومد. و چون از اواسط فیلم یه جورایی گیج شده بودم، رغبت چندانی برای دنبال کردن فیلم نداشتم، ولی به هر حال سعی کردم تا اخر فیلم رو ببینم هرچند به درک درستی از فیلم نرسیدم.والان با خواندن این نقد تصمیم گرفتم یک بار دیگه فیلم رو ببینم.
    سپاس

    پاسخ
  2. آرش

    ۱۲/۰۱/۱۳۹۲, ۰۱:۳۶ ق.ظ

    اوووووووووووووف واقعا این فیلم مغز آدمو میترکونه انقدر کارکتر وارد فیلم میشه و میره آدمو گیج میکنه رووی هم رفته تا ۸۰درصد فیلم خیلی کسل کننده است اما به قول منتقد نمیشه با یک بار دیدن فیلم در موردش نظر داد .
    ولی باید قبول کرد این نوع سبک فیلم سازی نه تنها برای مخاطب عام درکش سخته بلکه برای مخاطب سینمایی هم دیر هضمه

    پاسخ
  3. رام

    ۱۰/۲۱/۱۳۹۶, ۱۲:۱۷ ق.ظ

    من امشب تازه این فیلم دیدم بنظرم داستان زندگی انسان برای دراختیارگرفتن تقدیرشه…. تابتونه ازنوبسازه واین شاید به درازای عمرش طول بکشه ودرآخر معلوم نیس که چقدرموفقه این فیلم باید دوبارحداقل دید

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد