روزی که بدکاره ها آمدند تنیس بازی کنند*

[ ۵ آذر ماه ۱۳۸۷ . مشهد- گرگان . ساعت ۲۱/ ۵۶۴ km]

 

الهام میزبان بعد از مجری میکروفون را روشن کرد و شعرش را خواند. بعد هم محمد حسینی مقدم و طاهره کوپالی و خانم اعتمادی.

.

[با الهام میزبان  و الهام حیدری تا ۱ صبح بحث می کردیم. از فیلم و کتاب گرفته تا تابوهایی مثل سقط جنین وپروژه ی آلفا و...]

.

الهام میزبان بعد از مجری میکروفون را روشن کرد و نقد مکتوبش را خواند. راجع به ارجاعات درون متنی کتاب بود و کمی هم فرم و طرز پخت باقالی پلو با مرغ . صندلی ها همه پر شده بود. یکی داشت دلش می ترکید!

.

[با الهام میزبان  و الهام حیدری تا ۷ صبح بحث می کردیم. راجع به کلاس زبان و جلسات شعر ارشاد مشهد و طرز پخت باقالی پلو با مرغ و...

که یکدفعه هر سه تایی متوجه شدیم اتوبوس نگه داشته و از ردیف اول تا ششم همه برگشته اند و یک صدا می گویند: «پیاده شین! پیاده شین! اینجا علی آباده!»]

.

مهدی معارف نقدش را خواند. را جع به اتفاقات شاعری در کتاب می گفت و جسته گریخته راجع به چیزهای دیگر کتاب. صندلی های کنار سالن هم پر شده بود.

.

[خانه ی آقای دیلم کتولی پر از شاعر بود، بچه های کارگاه تهران آقای موسوی. ما بچه های کارگاه مشهد هم خودمان را برای صبحانه رساندیم. از حمیده محمدرضا پور و سعید محمدی(شاعر!) بود تا تخم مرغ نیمرو و کره ی محلی و مرتضی شاهین نیای عزیز(از بچه های خیلی قدیمی کارگاه مشهد).]

.

مجری گفت حالا نوبت یک گرگانی است: میثم ریاحی نقدش را خواند. آنتراکت دادند. از شعبان بالاخیلی و مهدی خطیری (شاعر!) بود تا کیک و آبمیوه و محمد شعبانی عزیز(نماینده مجله).

.

[جلسه ی شعرخوانی داشتیم. و البته داستان خوانی. و البته تر نقد. تقریباً یک نیمه کارگاه خودمانی تربود.]

.

نقدم را خواندم. راجع به ارجاعات بیرون متنی کتاب بود و تغییراتی که از گذشته ی خیلی دور! تا الان داشته و ویژگی های پست مدرن بودن و کارکرد های جدیدشان.

.

[راه افتادیم طرف آبشار. با یک مینی بوس پر از شاعر. گاهی اوقات یاد شعرهای سهراب می افتم.

روی یک زمین کم شیب تر، روی برگ ها، مثل سال ۸۴ توی النگ دره، زوووووووو کشیدیم.

یکی ترانه می خواند. یکی داشت عکس می گرفت. یکی برای استقلال کُری می خواند ولی یکی داشت دلش می ترکید!]

.

نقدهای مکتوب تمام شده بود. حرف ها مانده بود! محمد رضا شالبافان شروع کرد.  حرف هایش برای این جلسه! بی نظیر بود! « گرگانی ها چقدر مردم فرهیخته ای هستند، واقعا خوشحالم که ما اینجا سوال هایی مثل (غزل مگه پست مدرن میشه؟) و( ما که هنوز به مدرنیته نرسیدیم که به پست مدرن برسیم!) و … را نداریم»

حمید ملک زاده هم کلی راجع به ترکیب «غزل پست مدرن» و اینکه پست مدرن هر مانیفستی! را رد می کند حرف زد. گوشمان خسته شد.

.

[خسته به خانه برگشتیم. به میهمان نوازی گرگانی ها! از برنج و مرغ و سالاد و ترشی بود تا...]

مصطفی تیرگر(شاعر گرگانی) که خوش آمد گفت و بعد شروع کرد به تیرباران شاعران و جریان! غزل پست مدرن. « اول باید شعر بودن اینها ثابت شود تا بعد برسیم به اینکه پست مدرن هستند یا نه. صرفا با داشتن چند ارجاع بیرون متنی که…»

.

[یکی خودش را شارژ می کرد. چند تا موبایلشان را. یکی توی اتاق بود. چند تا توی حیاط. یکی نقدش را اصلاح می کرد. چند تا سیگار می کشیدند. یکی داشت دلش می ترکید!]

.

آقای خاندوزی گفت اگر اسم این جریان! را «مانگولا» می گذاشتید اینقدر فحش نمی خوردید! (کارت موافق!)

.

[جلسه درشورای شهر گرگان بود. از علی آباد راه افتادیم.نصف راه را با همان مینی بوسی رفتیم که سهراب دیده بود. نصف راه را با تاکسی. نصف دیگرش را پیاده.]

.

آقای فرهادی دبیر ادبیات فارسی دبیرستان های گرگان گفت من وقتی شعرهای گذشتگان را سر کلاس می خوانم هیچ کس گوش نمی دهد ولی وقتی شعرهای این کتاب را خواندم همه یواشکی یادداشت می کردند. (کارت موافق! چند تا از شاگردانش هم آمده بودند.)

.

[یک سالن بزرگ بود. با صندلی های راحتی دور تا دور میز کنفرانس. میکروفون و سه تا کارت «موافق»، «مخالف» و «ممتنع» جلوی هر صندلی.]

.

یکی از میان جمعیت داد زد: « اصلا مگر ما مدرن را رد کرده ایم که حالا بیاییم و شعر پست مدرن داشته باشیم؟»

یکی به زور آمد پشت میکروفون و گفت: «اصلا مگر غزل، پست مدرن هم می شود؟ غزل به شعر عاشقانه ای می گویند که…»

.

[آقای نیما صفار مجری بود. میکروفون را روشن کرد و خوش آمد گفت و...

چند تا مجله ی شماره ی ۲ و ۳ «همین فردا بود» را آورده بودم که دادم به آقای موسوی.]

.

یکی گفت: « اصلا چه کسی این جریان را ساخته؟ مانیفستش به درد نمی خورد. باید عوض بشود.»

(این «یکی» ها همه گرگانی بودند و من حافظه ای در به یاد آوردن فامیل هایشان ندارم!)

.

[تا حالا چشمهای محمد رضا شالبافان را به این گردی ندیده بودم. کارت مخالف را برداشته بودم و هی با آن ور می رفتم. یکی داشت دلش می ترکید!]

.

آقای کریمی از شاعران شمالی گفت : شاعری که در شعرش «اگر» را به «گر» و «گر» را به « ار» تبدیل می کند ناتوانی و عجز خودش را نشان می دهد و در واقع اصلاً شاعر نیست!

غزل ساختار خاص خودش را دارد و مولفه های خاص خودش. قالب های مختلف در شعر ما تقسیم بندی شده. اگر غزلی این مولفه ها را نداشته باشد اصلاً شعر نیست!

شما اگر به گذشتگان و بزرگان شعر کلاسیک پارسی احترام نگذارید و بخواهید برای آنها مراسم تدفین بگیرید ولدالزنا هستید!

(به افتخارشان همه کف زدیم!!)

.

[دوست داشتم مثل جشنواره ی یزد یکی بپرسد کدام نابغه ای اسم این کتاب را انتخاب کرده؟ و من توی دلم بگویم «من»!!]

.

سید مهدی موسوی آخر از همه صحبت کرد. راجع به خیلی چیزهای امیدبخشی که وجود دارد. راجع به نگاه های ختلفی که می شود به شعرهای این کتاب انداخت. راجع به سه کار مهمی که داریم انجام می دهیم و قرار است انجام بدهیم. راجع به بلوتوث شعرخوانی بچه ها و خداحافظی با شعر کلاسیک. دلش داشت می ترکید!

.

[وقت نداشتیم. باید برمی گشتیم مشهد و تهران و کرج و رامسرو علی آباد و ... دَم در شورای شهر همه ایستاده بودند. یکی چاقویش را توی جیبش لمس می کرد. یکی شعر می خواند. . یکی سیگار می کشید. یکی از کتاب می گفت. یکی روی شانه ی یکی دیگر گریه می کرد. یکی بلوتوثش را روشن کرده بود و یکی داشت دلش می ترکید!]

.

به عنوان آخرین صدا! میکروفون را روشن کردم و خواندم:

پرنده ی نخی ام، زیر چرخ خیاطی       تو، فکر تو، همه، توی سرم قر و قاطی!

بدون درد زمین خورده و شکسته دلم     بیا و جمع کن این وضع را، به چی ماتی؟

.

پیاده ی پیاده رفتیم تا ترمینال و توی یک ساندویچی کنار ترمینال ساندویچ خوردیم و پیاده ی پیاده رفتیم ترمینال و بلیت گرفتیم و خداحافظی کردیم وآمدیم و آمدیم.

.

۶ آذرماه ۱۳۸۷  .گرگان – مشهد. ساعت ۲۲/ ۵۶۴ km

بدون اینکه قرار بگذاریم ساعت ۱ بخوابیم، بدون اینکه بحث کنیم، بدون اینکه چیپس و پف فیل و تخمه بخوریم، خوابیدیم. ولی یکی آن دورها هنوز داشت دلش می ترکید!

 

* نمایش نامه ای از آرتور کوپیت

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۲ دیدگاه

  1. م - رنجیده — بهمن ۳۰, ۱۳۸۷ #

    سلام
    ====
    خسته نباشید
    ——————
    حیف که سعادت نداشتم که باشم
    ——————————————–
    عالی بود هم متن هم تصویر
    ———————————–

    در سفر بعدی تان انشاالله
    ———————————-

  2. علی شفاعت پناهی — فروردین ۱۱, ۱۳۸۸ #

    سلام… سفرنامه ی جالبی بود…کارت موافق

دیدگاه خود را بنویسید