آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟

حتماً با خودتان می گویید که نوشتن درباره گوجه فرهنگی لطف زیادی ندارد (منظور نویسنده به طور مشخص خواندن درباره چیز مجهول و پارادوکسیکال ِ نام برده بوده است). این دقیقاً همان چیزی است که من وقتی قصد داشتم گزارشی برای شما بنویسم داشتم به آن فکر می کردم. حتی خیلی پیش تر وقتی داشتم اسباب و اساسیه ام را جمع می کردم تا به ایستگاه راه آهن تهران بروم. حتی شاید قبل تر وقتی سید مهدی موسوی اِس اِم اِس می داد که باید برای حضور در یک جلسه نقد کتاب در گرگان حاضر باشیم هم کسی به این فکر نمی کرد شاید لازم باشد درباره این که اصلا چطور می شود گوجه فرنگی را توی میوه ها جا زد یک گزارش کامل نوشته شود. به هر حال انسان در وضعیت هایی قرار می گیرد که هر کدام کالاهای خاص خود را می طلبند و باید برای عرضه بهتر این کالا ها توجیهاتی هم در «چرا به فایده بودن» آن کالا ها بنویسد.

حالا اگر شما هم دوست داشته باشید که من درباره این که چرا دارم درباره این مفاهیم پارادوکسیکال می نویسم و بعد مفاهمیم «متناقض نما»ی این گزارش را هم بخواهید که برایتان توضیح بدهم من حوصله اش را نمی کنم.

بگذارید برایتان از اصل ماجرا بگویم. گوجه فرنگی یک جور شیء است (تا اطلاع ثانوی می گویم شیء، شما که می دانید اگر بخواهم بگویم میوه خوب دیگر بحث تمام می شود و خواننده با خودش می گوید که این یارو ما را خیار تصور کرده است. با پیش فرض مطلبش را نوشته و از این طور حرف ها که من نمی توانم برایش پاسخ درست و حسابی ای داشته باشم.) به لحاظ ظاهری می توانیم ببینیم که گوجه فرنگی ها( حداقل آن هایی که ژاپنی ها توی آپارتمان و چینی ها توی گلدان پرورش نمی دهند) تقریباً گرد یا حالتی نزدیک به گردی دارند. معمولاً هر گوجه فرنگی مجموعه ای از خط هایی( این خط ها را فقط با چشم مسلط می توان دید) در درون خود هستند. دقت های ریز بینانه در هر کدام از این گوجه ها نشان می دهد که هیچ دو تا گوجه فرنگی ای شکل هم نیستند. درست مثل آثار انگشت دست آدم ها.

اصلاً نمونه بهترش همین آدم هایی بود که توی گرگان آمده بودند. مخصوصاً آن هایی که از ایستگاه راه آهن تهران حرکت کرده بودند. این آدم ها قرار بود توی یک جلسه نقد کتاب حاضر بشوند و درباره مجموعه ای که از آثارشان چاپ شده بود صحبت کنند. بعد جالب این جا بود که همه ان ها را به عنوان نمایندگان یک جریان پارادوکسیکال دیگری می دانستند که حتی از گوجه فرنگی هم چیز عجیب و غریب تری است. این آدم ها که انگار مثل دهاتی های جا و مکان ندیده بودند توی سالنی جمع شدند که تصورش را هم نمی کردند. توی سالنی که برای نشستن همه جا داشت. تازه تماشاچی ها هم جا داشتند و هرکس می خواست فقط گوش کند یک جای دیگری می نشست. این بیچاره ها که انگار هرکدام داشتند آرزو های خود را در یک سالن کوچک با این امکانات خلاصه می دیدند دور میز خشگلی که میزبان - راستی الهام میزبان را نمی گویم، میزبان معمولاً کسی است که میهمان هایی دارد- نشستند. بیچاره ها قرار بود درباره کتاب خودشان حرف بزند. اگر آقای محترم مجری آن جا نبود و آقایان محترم دیگری که آن ها هم بودند، اصلاً معلوم نبود چه بلایی سر خودشان می آوردند. این آدم ها اصلاً شبیه هم نبودند. قیافه هایشان را که اصلاض بهتر است درباره اش حرف نزنیم. بازصد رحمت به گوجه فرنگی های خودمان که حداقل قیافه هایشان- هر چند پیش تر عرض کردم که در ظاهر ماجرا- شبیه به هم است. بعد هم که داشتند درباره جریانی که ما فکر می کردیم همه در آن هستند حرف می زدند انگار اصلاً نه انگار که این ها دارند سر یک قبر فاتحه می خوانند. یکی می گفت آی مادر عزیزم مرد بی مادر شدیم و آن یکی از پسر عموی نازنینش می گفت که انگار توی صورتش اسید پاشیده اند و بعضی هایشان هم مانچی می خوردند و آتش درونشان را هی با آب خاموش می کردند. که انگاری اصلاً آمده بودند سینما آزادی تا ببینند از لحاظ فرم و محتوا چه تغییر اساسی توی آن اتفاق افتاده است. انقدر آدم ناهماهنگ. تازه این ها مرید بودند و مرادشان به نظر می رسید دریای عجیبی از حالات و باور ها بود و هر کدام از یک وجه مراد خوششان آمده بود. گویی اگر همه این آدم ها را توی یک آدم جمع می کردیم فقط به اندازه قد و هیبت مراد در می آمدند و از لحاظ روحی هم آدم شیزوفرنی از آب در می آمد که اصلا نمی تواسن هیچ کاری بکند. همه شان – حتی دختر دوربین به دستی که همه اش این طرف آن طرف بود و داشت عکس می گرفت از این و آن- هی می گفت که روایت های آدم های جدید در دنیای جدید و از این حرف هایی می زد که ما هنوز نمی توانستیم درکشان کنیم. چون باید اول آدمف بعد آدم جدی، بعد دنیا و دنیای جدید و این ها را هرکدام تک تک معنا می کردند و جلسه البته ان قدر ها هم وقت نداشت و ما هم بیکار نبودیم که بخواهیم به این حرف ها گوش کنیم.

حالا این گوجه فرنگی هایی که گفتیم هر کدام شکل خاص خودش را دارد و انگار هیچ دو تا را یکی نساخته است یک ویژگی اساسی هم در درون خود دارد. آن هم روایت های مختلفی است که در لایه های درونی هر گوجه فرنگی هست. این الهام میزبان( درباره الهام، میزبان و میزبان بودن پیش تر توضیحاتی داده شد که اصلا فکر نمی کنم خواننده محترم حوصله داشته باشد به آن دوباره پرداخته شود. خوانندگان عزیز که نکته بین اند به ارجاعات درون متن مراجعه می کنند و آن ها که از این نکته بینی بری هستند برای فهم بهتر ادامه این نوشته می توانند به گزارش متن قرائت شده توسط خانم فاطمه اختصاری در جلسه مذکورمراجعه کنند). این فاطمه اختصاری اسم یکی از همان آدم هایی است که بر خلاف تصور شما با قطار و از ایستگاه راه آهن تهران به گرگان نیامده بود. فاطمه اختصاری از دوستان مشهدی ان آدم هایی که دربارهشان مفصلاً صحبت کردیم بود که اتفاقاً به همین مسئله ارجاعات بیرون متنی پرداخت. خیلی حرف زد. اما انگار نه انگار. کلی هم فَکت آورده بود که ارجاع بیرون متنی یعنی چه و بعد هم نمونه هایی در کتاب آورده بود که کی کجا به چی ارجاع داده است.

داشتم این نکته را عرض می کردم که روایت های مختلفی که در لایه های زیرین و “رویین ِ” گوجه فرنگی ها وجود دارد معمولاً به کل های متفاوتی به خواننده ارائه می شوند. مزه های گوناگونی را هم ایجاد می کنند. بعضی وقت ها دو تا رگه مختلف توی لایه های پوست گوجه هست که شما می توانید ان ها را ببینید با مزه های مختلف. گاهی این لایه ها موازی با هم اند. گاهی این رگه ها درون هم اند و بعضی هی دارند می روند و می آیند.

راستی یک جایی خوانده بودم که تفنگ روی دیوار به هر حال باید شلیک کند. تفنگ که به اختیار خود شلیک نمی کند بالاخره باید شلیک کند حالا چرا این الهام میزبان اصلا نمی خواهد توی این گزارش حرفی زده باشد نمی دانم. خوب که فکر می کنم می بینم این چیز ها را هم قبلا توی همان سالن رویایی همین دختری که دربالا داشتم درباره اش می نوشتم و هی دیگران می امدند و اجازه نمی دادند حرف هایش را تمام کند شنیده بودم. درباره فرم و روایت و رگه های گوجه فرنگی و این جور چیزها.

اما انگار توی دنیا هیچ مسئله مهم تر از حل کردن این ماجرای اساسی که «ایا گوجه فرنگی هم از میوه جات است» وجود ندارد. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و ما هم داشتیم گوجه فرنگی مان را می فروختیم که ناگهان دسته ای از علما وارد کارزار شدند و از طرف اتحادیه صنف میوه فروشان «چو» انداختند که این اصلاً میوه نیست و معلوم نیست این چیز هایی که قرمز کرده اید و قالب می کنید به مردم را اصلا چرا میوه می دانید. حتی بعضی هایشان می گفتند این میوه ها که میو۹ نیست و بازار استدالال و بحث و این چیز ها داغ شد. بگذریم که روستاییان گوجه فروش هم خودشان توافق نداشتند که گوجه فرنگی حتماً میوه هست یا نه اما به هر حال ماجرا به این جا کشید که بخحث های وجود شناختی و اپیستمولوپیک درباره چیستی این چیزی که فروخته می شد و هم مطلوب بود و هم نه در گرفت. ما که کاری به این کار ها نداریم و نداشتیم. گوجه هایمان را می خوردیم و لذت می بردیم.

 

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. سید مهدی موسوی — دی ۳, ۱۳۸۷ #

    عکس چرا اینجوری شده؟
    توضیح: مهدی جون شاید سرعت اینرتنتت پایینه عکسو نصفه نیمه نشون می ده.

دیدگاه خود را بنویسید