سفر ما به شهر مقدس گرگان! در چهار روایت

اول

 

(تمام غلط های املایی و نوشتاری این بند عمدی ست)

به نام خدا

موضوع: علم بهتر است یا ثروت؟

قرار شد با قطار به گرگان برویم. من قطار را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی با بچه های کنار ریل ولو می شویم زیر آفتاب و مامان می آید و دعوایمان می کند.

وقتی رسیدیم ایستگاه راه آهن سمانه(سرچمی) به من یک شکلات داد و اینطوری با هم دوست شدیم.الان که دارم به سفرمان فکر می کنم به اسم هر کدام از بچه ها که می رسم یاد چیزی می افتم.

مثلا مرضیه(ترکمانی) که دستپختش خییییلی خوشمزه بود و من را یاد قضای لزیز کلاس اول می اندازد و یاد مامان ها.

یا آناهیتا(اوستایی) که تازه آخر شب فهمیدم کارمند شرکت مخابراط است.

یا…

به اسم بعضی های دیگر هم که می رسم علامت سوال می کشم

مثلا آقای ضاویه که آخر نفهمیدم با خانواده ی ضاویه که خانم معلم هفته ی پیش من را با آنها آشنا کرد(بماند که چندان هم از این خانواده خوشم نیامد مخصوصا از دخترش حاده که همش خودش را جمع می کند و می نشیند یک گوشه و با هیچ کس حرف نمی زند) نسبتی دارد یا نه؟؟

وقتی رسیدیم گرگان آقایی که اسمش را نمی دانم که دوست آقای موسوی بود آمد دنبالمان و با هم به خانه ی آقای دیلم کتولی رفتیم. آقااا و خانوووم دیلم کتولی  خیلی مهربان بودند. بعد از زهر هم با آقای اسمش را نمی دانم رفتیم آبشار و جنگل. اینجا می رسم دلم می خواهد بگویم   زووووووووووووووووووووووو تا از فاطی (اختصاری) جلو بزنم.

این بود خلاصه ی سفر ما به گرگان.

حلا ربطش را با علم و ثروت خودتان پیدا کنید.

 

دوم

 

اولین بار فاطمه اختصاری مسیج داد که گرگان جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ  است. قرار بود آخرین چهارشنبه ی آبان باشد که یک هفته به تعویق افتاد و ششم  آذر برگزار شد. بعد همه که همه ی زحمت ها از جمله هماهنگی و رزو بلیت قطار و…. طبق معمول بر دوش آقای موسوی بود.

گرگان بهانه ای بود برای دیدن مجدد دوستان قدیم و و دیدن دوستانی که تا حال یا نمی شناختمشان یا فقط شعر ها و داستان هایشان را می شناختم (پس آنها را هم می شناختم)

اینکه با کسانی همسفر شوی که حرفت را می فهمند و حرفشان را می فهمی و بشینی ساعت ها از چیزهایی که دوست داری حرف بزنی خیلی لذت بخش است.

بالاخره علی رغم بعضی سنگ اندازی ها جسه نقد برگزار شد. «الهام  میزبان» «فاطمه اختصاری» و «مهدی معارف» به ترتیب نقد های مکتوب شان را ارائه کردند. اما جای مقاله «محمد حسینی مقدم» خیلی خالی بود. نمی دانم چرا فقط به خواندن یک شعر اکتفا کرد. و بعد هم نوبت نقد های شفاهی شد و …

 

دوربین خبرساز:

 

«محمد رضا شالبافان» شروع به صحبت کرد و چیزی مثل این گفت که: «خوشبختانه در این جلسه مجبور نشدیم به سئوالاتی پاسخ بدیم از قبیل اینکه «مگر غزل هم پست مدرن می شود؟» یا بحث سر عنوان پارادوکسیکال غزل پست مدرن.

همینکه آقای شالبافان حرفشان تمام شد یک آقایی پا شد گفت :«مگه غزل هم پست مدرن می شه؟؟؟؟» و اینکه «من فکر می کنم همه ی این بلاهایی که شاعران پست مدرن سر زبان می آورند به خطر ضعف زبانی ست.» این دفعه دیگر آنهایی که دفعه ی قبل خنده شان را قورت داده بودند بلند بلند زدند زیر خنده. و کلی حرف دیگر… که باعث شد بار دیگر یادمان بیاید که هنوز خیلی ها با این جریان پدرکشتگی دارند و نمی خواهند دست از تعصبات بیجایشان بردارند و کمی هم از مغزشان استفاده کنند.

اما در تمام مدتی که این آقای محترم؟ جوش آورده بودند و تند تند حرف می زدند آقای موسوی فقط می گفت: بچه ها آروم.

حالا بگذار بیایند و n  تا کامنت بگذارند که مهدی موسوی و نوچه هایش در فلان جلسه فلان کردند و بهمان کردند و دعوا راه انداختند.

آقای موسوی چرا با میکروفون زدی توی سر مریم جعفری؟؟ آقای موسوی الاکنگ تیشه… و این خزعبلات!!

حرف حمید ملک زاده هم در مورد این بیت مونا زنده دل «مثل غمگینی خود ارضایی، جلوی چشم گیج آدم ها» که گفت این بیت خانم زنده دل واقعا زیباست و به چیزی اشاره کرده که تقریبا ۸۰ درصد آقایون و بعضی از خانم ها هر روز تجربه می کنند از نکات جالب برنامه بود. (زیر هر روز خط بکشید و بخندید)

خلاصه جلسه با همه ی کمی ها کاستی هایش تمام شد.

 

 

سوم

 

همه سوار اتوبوس می شوند. چند نفر سوار اتوبوس غمگین مشهد، چند نفر سوار اتوبوس شلوغ تهران به جز من که تنهای تنها سوار اتوبوس تنهای رشت شدم.

 

درست مثل خودم غمگین درست مثل خودم خسته

سوار یک «اتوبوس پیر» به رشت می روم آهسته

 

و از اتوبوس « برایشان دست تکان دادم و آنها هم خیلی آرام برایم دست تکان دادند. دست تکان دادن مان مثل این بود که از راه دور و درازی برای هم دست تکان می دهیم، انگاری دو نفر در دو شهر مختلف، شاید بین تاکوما و سیلم، برای هم دست تکان می دادند و ما هم فقط ادای دست تکان دادن از این فاصله ی چند هزار کیلومتری را در می آوردیم» ۱

 

 

چهارم

 

چسب زخم

امروز عصر سرم پر است از احساسات بی زبان و اتفاق هایی که به جای کلمه باید در ابعاد چسب زخم تعریفشان کرد.

داشتم تکه پاره های بچگی ام را بررسی می کردم. این تکه هاسس از یک زندگی دوراند که نه شکل دارند نه معنی. این ها اتفاق هایی اند که درست مثل چسب زخم افتاده اند.  ۲

 

 

 

۱ و ۲: ریچارد براتیگان

 

   

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۴ دیدگاه

  1. مریم (جعفری) آذرمانی — بهمن ۲۷, ۱۳۸۷ #

    سلام خانم کوپالی. جسارت شما در به کار بردن هر اسمی در این متن واقعا تحسین برانگیز است. ولی محض توضیح عرض می‌کنم که آن میکروفن توی سر من زده نشد بلکه به سمت چپ گلوی من برخورد کرد و البته این قضیه هیچ ربطی به دیگران ندارد و از یاد خود من هم رفته است حالا نمی‌دانم شما چه اصراری دارید که حتما این جور مسایل را که بسیار اتفاق می‌افتد و بسیار هم گفته می‌شود در گزارشتان بازگو کنید می‌توانستید از آن چشم‌پوشی کنید چون تاثیری در گزارشتان نمی‌گذاشت. تازه مگر شما آن روز در خانه‌ی هنرمندان بودید؟ شما خودتان زن هستید یاد بگیرید که با احتیاط در مورد هم‌جنسانتان صحبت کنید و این قدر قضایا را کش ندهید چون هیچ‌کدام از ما نه معصوم از اشتباه هستیم و نه مصون از حوادث. این کامنت فقط برای نویسنده‌ی این گزارش است لطفا در صورت امکان آن را منتشر نکنید. موفق باشید

  2. جواد محمودی — اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ #

    درست مثل خودم غمگین درست مثل خودم خسته

    سوار یک «اتوبوس پیر» به رشت می روم آهسته

    خانم کوپالی ارادت بنده بشما از شعر مادرتان زور میزند آغاز گردید
    از شما و دیگر عزیزانتان عاجزانه خواستارم قلم مبارکتان به آلودگی سرزمین شعر نیالوده
    واندیشه های والای خود را در گنجینه مغز خویش نگهبانی نمائید
    دوستدار اندیشه والای بشریjavadmahmoodi36@gmail.com

  3. جواد محمودی — اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ #

    درست مثل خودم غمگین درست مثل خودم خسته

    سوار یک «اتوبوس پیر» به رشت می روم آهسته
    خانم کوپالی ارادت بنده بشما از شعر مادرتان زور میزند آغاز گردید
    از شما و دیگر عزیزانتان عاجزانه خواستارم قلم مبارکتان به آلودگی سرزمین شعر نیالوده
    واندیشه های والای خود را در گنجینه مغز خویش نگهبانی نمائید
    دوستدار اندیشه والای بشریjavadmahmoodi36@gmail.com

  4. جواد محمودی — اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ #

    درست مثل خودم غمگین درست مثل خودم خسته
    سوار یک «اتوبوس پیر» به رشت می روم آهسته
    خانم کوپالی ارادت بنده بشما از شعر مادرتان زور میزند آغاز گردید
    از شما و دیگر عزیزانتان عاجزانه خواستارم قلم مبارکتان به آلودگی سرزمین شعر نیالوده
    واندیشه های والای خود را در گنجینه مغز خویش نگهبانی نمائید
    دوستدار اندیشه والای بشری

دیدگاه خود را بنویسید