کاریکاتورهایی از غزل

 

برای بسیاری از غول ها و به ظاهر غول های ادبیاتی امروز این مملکت چیزی به نام غزل دیگر وجود ندارد. خوش بینانه ترینشان بر این معتقد است  که غزل (کل قوالب کلاسیک ) امروزه تنها  یک سرگرمی و تفنن است. یادم می آید در نمایشگاه بین المللی کتاب سال ۸۳  یا ۸۴ ؟!!!(دقیق یادم نیست) جلسه ی شعر مدرن در یک چادر نسبتا ً بزرگ برگزار  شده بود و  آقایی به نام «شاه مولوی» خیلی محترمانه از ما خواست آن مکان را سریعا ً ترک کنیم چرا که غزل سرا بودیم و  شعرمان را بایستی چند قرن پیش می نوشتیم. اما اگر چند شعر از آن شاعران سپید سرا را می شنیدید به راحتی متوجه میشدید که این قوم یاجوج و ماجوج تنها از ترس وزن و قافیه و ردیف به نرده های شعر سپید چسبیده اند و در واقع اگر  ما غزل هایمان را از اریکه وزن پیدا می کردیم  بسیار شاهکار تر!!! و مدرن تر!!! از آنها بودیم و می شدیم. باری ، قرار است با شما  صحبتی را در باره ی مجموعه ی گریه روی شانه ی تخم مرغ داشته باشم.

خب در همان ابتدا که به دستم رسید طرح روی جلد رنگ زمینه اصلی آن و همچنین نام آمیخته با طنزی پست مدرنیستی نوید مجموعه ای واقعا ً متفاوت را می داد. شعر ها را خواندم. دوباره خواندم. خوب با دقت خواندم و بدبختانه یا خوشبختانه به این نتیجه رسیدم که شعر ها تا حدودی زیادی فتوکپی برابر اصل هم هستند. این شعرها نتوانسته بودند گلیم خود را از آب ادبیات  امروز در بیاورند و تنها در ادای همدیگر را در آوردن موفق عمل بودند و اصلا ً شاید همین مسئله باعث گرد آمدن این شعرا در یک مجموعه شده بود. خواه یا ناخواه باید بپذیریم که این مجموعه ی شعر  کارنامه ی کاری جناب آقای مهدی موسوی بوده و هست، شعر هایی از این مجموعه کاریکاتور غزل های مهدی موسوی بودند.

می دانیم که مهدی موسوی در  «فرشته ها خودکشی کردند» پیشنهادهایی به حق را برای غزل مطرح نمود. در آن مجموعه ما با مانیفست های غزل متفاوت روبرو هستیم که سعی در براندازی و ساختن مجدد و امروزی نمای غزل از لحاظ معنا ساختار و محتوا و زبان (در قالب یا غالب غزل) داشته است . و روایت هایی پیچ در پیچ  حضور کاراکتر های مختلف تک مصرع های مانیفست وار شکست های معنایی و زبانی دیگر اندیشی و سعی در جزئی نگری ها و خیلی خیلی خیلی المانهای دیگر مخاطب دگم اندیش  پایبند به ایدئولوژی چارچوب مدار را اذیت می کرد و می دیدیم که  غزل ها تلاشی در جهت زیر سوال بردن آن ایدئولوژی و پیشنهاداتی برای اندیشگی دوباره به دنیای او بود.

این سطر ها را نوشتم که خودم وشاعران آن مجموعه را به قرائتی دیگر در دنیای پنهان خود با غزل از گذشته ی غزل تا مهدی موسوی وادارم تا ببینیم کجا دچار کج فهمی و کژی شده ایم. در این مقال قصد ندارم از کسی و شعر کسی  نام ببرم . اما نمی توان نیز سرسری گذشت. تکلیف چیست؟ چگونه باید صحبت کنم که به پر قبای کسی بر نخورد؟ غزل قرن هاست که می داند چکار کند و چطور دلبری هایش را بنمایاند. چطور بخندد چگونه گریه کند و این ما هستیم که با خوانش های نا مرتبمان، کج فهمی هایمان، بی صبری ها و تنبلی ها و ندانم کاری هایمان باعث می شویم آدم هایی که  هنوز در «عین» عروض مانده اند بیایند و حکم به مرگ غزل دهند!! مجموعه ی «گریه روی شانه های تخم مرغ» دلم را به درد آورد و خوشحالم کرد. پرم کرد و خالی ام کرد. با آن خندیدم و گریه کردم. خواندم، خواندم و خواندم و باز هم با دقت خواندم. در بعضی از شعرها ضعف دستوری دیدم، ضعف تالیف، ساختار های ناقص و فر مهای  فلج شده ی غیر عمد، نوزاد هایی ناقص الخلقه که ای کاش می مردند و به دنیا نمی آمدند. در بسیاری از شعر ها دیدم فقط حرف خالی ست سوار بر وزن، شاعر آمده با پس و پیش کردن کلمه ها برایمان قافیه ساخته بود در بیت هایی تنها به علت آوردن قافیه، گوز را چسبانده بود به شقیقه!! در بند هایی از چارپاره ها سر و کار راوی افتاده بود به اسفار الکاتبین و روایت از سن فرانسیسکو کشیده شده بود به جایی که عرب نی انداخت . البته نه به عمد که نشان داده شده بود تا نشان داده شود ماکه بعد از عمری سر و کله زدن متوجه می شویم نارسایی های بعمد و غیر عمد چگونه است.

عدم حضور زبانی طنز آلود آنهم از نوع بهلولی یا حافظانه اش در کل آثار و بی توجهی شاعران به این مقوله باعث شده بود که غزل از داشتن یک ویژگی که همواره در طول تاریخ غزل جواب داده  محروم باشد. درتاریخ ادبیات این مملکت طنز عضو همواره ثابت حرکت های آوانگارد و رادیکالی بوده  است. البته صحبت من به این معنا نیست که اگر طنز نباشد آسمان به زمین می آید! نه! اگر حافظ را خوب خوانده باشیم متوجه می شویم که آوانگاردترین شاعر آن زمان چگونه از طنز به سود شعر خویش استفاده می برده است. اما در ابن مجموعه می بینیم طنز جز در چند شعر آنهم به صورت ناقص اتفاقی و در لایه های سطحی معنایی (نه لایه  های زیرین غزل) در سایر شعرها هیچ  رنگ و بویی نداشته است .

 

پیچیده گویی ها و سعی در مه آلود کردن فضا ها در جهت عمیق جلوه دادن شعر نیز یکی از معضلاتی بود که با آن روبرو بودیم . نیچه شاعران را اقیانوسی با عمق یک وجب  خوانده است که می بینم پر بیراه نگفته است. سیر در فضای سوررئال یک اثر را سوررئال نمی کند بلکه نگرش سورئالیستی موجه آن است. برخی شاعر ها با بکار گیری اسامی فلاسفه سعی در تعمیق شعر خود کرده بودند بی آنکه تفکر آنان را در اثر و در کارکتر ها پیاده کنند. البته قضیه دیگری نیز که به صورت رادیکالی در آثار مشاهده می شد ایجاد فضاهای سطحی و به شدت روزمره بود که با آن پرداختی که من دیدم با آن چیزی که من آن را ویژگی می دانم زمین تا آسمان فرق داشت. می دانیم که در غزل های روایی یا چیزی که من از بعضی دوستان غزل مدرن شنیده ام یک ماجرا مثل جدا شدن زن وشوهر، دعواهای خانگی و خانوادگی و یا قرار های عاشقانه معمولا ً با صرف چای و قهوه زیر یک باران و در انتها جدایی و یا وصال… در یک کافه (نه آن  قرار هایی که ما در کافه های قرن ۱۹ اروپا می بینیم) اتفاق می افتاد. چیزی شبیه به سریال های سوپ اپرا که در سال ۱۹۳۰(اگر اشتباه نکنم) به بعد در اروپا بر روی تلویزیون ظاهر می شد. اینها بیشتر جنبه ی شوخی و سر گر می داشتند تا اثری که مخاطب را به کنش وادارد. بین بعضی از شعر های این مجموعه شدیدا ً  سوپ اپرایی بودند و اشتباهات غزل روایی را مرتکب شده بودند. من بر این باورم که سطح همیشه لایه هایی از عمق را در خود دارد و ما با نگاه کردن به سطح خاک یک ناحیه و جنس آن پی به عمق آن می بریم . از روی گدازه ی بیرون افتاده از یک آتشفشان پی به تحرکات بعدی و درجه حرارت و ذوب  آن می بریم. اما  این باعث نمی شود ما بر اساس این نوع نگاه و برخورد جهان را سطحی و نه در سطح ببینیم. 

 

برخورد های مکانیکی با کلمات یکی از ایرادات مشاهده شده در مجموعه  بود. هیچ کلمه ای بی روح نیست تنها بایستی به ذات ماندگاری آن پی ببریم. برای کارکرد کشیدن از کلمات بایستی با آن ها زندگی کنیم. با واج ها بواجیم  و تکنیک و تاکتیک و  طرز خودنمایی کلمه در جمله، بیت و سطر را بیاموزیم. بنده به شخصه کلمات بسیاری را می توانستم جایگزین کلمات دیگر کنم که از لحاظ معنایی و فرمی و حتی محتوایی در سطح بیت نسبت به کلمه  یا کلمات پیشین خود، خود نماتر و برخسته تر بود . ما تا راز کلمه را متوجه نشویم و تا به ظرفیت و پتانسیل زبان آگاهی نیابیم به اصطلاح نگیریم چه به چه است! کارکتر ها و راوی های شعرهایمان نمی توانند زبان را در جهت شعریت اثر به کار گیرند. آقا جان! نمی شود ساختار شکنی کرد و ساختار را نشناخت، دست در نحو زبان برد و نحو را نشناخت، تناسب گریزی کرد و تناسب را نشناخت.  نمی شود! ما شاعریم و اولین ابزاری که بایستی یا آن ور برویم کلمه است. یک مکانیک اگر از ماشین سر در نیاورد بهتر است برود غاز چرانی کند چرا که حتما ً گند بالا  خواهد آورد. مایی که ادعا بر پیشرو بودن و امر به خلاقیت در متن های خود داریم بایستی این را هم بدانیم که زبان خانه ی شاعر است. مبانی ادبیات خلاقه ی امروز بر پایه ی زبان استوار است.

سعی در جزیی نگری از جمله مسایلی ست که در مجموعه گریه روی شانه های تخم مرغ می توان مطرح کرد. شاعران بر اساس تئوری و فلسفه ی روز قصد بروز آن را داشت غافل از اینکه تنها با آوردن کلمه های دم دستی و  به روز کردن آن ها و حرف زدن از ژل موی سر و … نمی توان جزء نگر بود. بلکه بایستی اصل ذات آدم جزء نگر باشد شما تا در زندگی شخصی تان آدم شلخته ای نباشید نمی توانید نقش یک آدم شلخته (البته شاید بتواند به ادای او را در بیاورید) را بازی کنید. باید به جای آوردن کلمات دم دستی و ردیف کردن آنها در بر خورد با آنها جزء نگر بود جهان بینی تان را انگولک کنید! عیب از نوع نگاه کسالت  بار ماست وگرنه در پنجره ی روبرو همیشه اتفاق های تازه می افتد. پس جزء نگری در برخورد ما با کلمات اتفاق می افتد نه در خود کلمات. البته ما در غول های ادبیاتی مان نیز این اشکال را در شاعران برجسته ی دهه ی ۷۰ نیز می بینیم. می بینیم که علی عبدالرضایی و… بر خلاف تئوری هایشان باز هم کلی نگری می کردند. شاملو نیز بسیار کلان روایت نگر بود و این مسئله را به شخصه یک ویژگی می دانم تا یک معضل یا چیزی شبیه به آن. اما به هر حال غزلی که داعیه متفاوط بودن (به تعبیری پست مدرن بودن) دارد و دغدغه ی برخورد با مسائل امروزین و انسان امروزی را دارد به ناچار بایستی جزء نگر نیز باشد. اصلا ً جزء نگری وظیفه ی شاعر امروز است برای به چالش کشیدن بسیاری مسایل بنیادین که ریشه در معضلات به ظاهرکوچک دارد. 

حس و عاطفه ی ضعیف در این آثار نیز مرا بر آن داشت که به آن اشاره کنم. بر این باورم که ما می نویسیم که خوانده شویم پس مخاطب یک سوی قضیه می شود (هر چند خود به شخصه در لحظه ی سرایش به مخاطب بی توجهم ) حتی اگر  مثل من مخاطب را کنار بگذارید باز هم با خود به عنوان مخاطب روبرو هستید و حس زیبایی شناسی شما نظر خود را در ضعف و قدرت بیت ها و مصرع ها و احیانا ً جابجایی آنها به شما دیکته می کند و این می شود که شما خود به این درک می رسید که بله این بیت حسی  است و یا این بیت این نوع زیبایی را در خود نهفته است . در شعر خانم ها هم کمآبیش با حسی مردانه و جمعی روبرو هستیم که حاکی ازسرفرود آوردن در مقابل حاکمیت مردانه و پدرسالاری ست . بیشتر قصد شده بود بابرخوردی  تکنیکال به اثر عاطفه و حس بخشند.

 

عدم تصویر سازی های مناسب هم یکی از مسایلی بود که کتاب با آن در گیر بود . اگر رجوعی داشته باشیم به آثار موفق در این زمینه و بعضا ً شعر های آقای موسوی  می بینیم که تصاویر شدیدا ً در معاصریت ما به سر می برند و من مشترک در آن ها بیداد می کند . این تصویر سازی در آمیختگی با حس وعاطفه ی قوی شاعر و وزن متناسب با آن حال و هوا یک فضای نوستالژیک را خلق کرده است. به طور مثال از بیت هایی از جناب موسوی مثال می زنم که خارج از این مجموعه بوده است . توجه کنید :

 

از یک مسیح گم شده روی صلیب من / از دست های کوچک تو توی جیب من

ویا:

از چشم هات از قفس عاشقانه ام / از بوسه ی نداده ی تو توی خانه ام

و همچنین:

از روزهای مردم و مردم شبت شدن / در کوچه های خلوت لب بر لبت شدن

 

در بیت اول مصرع دومش می توانیم شدیدا ً با کاراکتر همزادپنداری کنیم. در بیت دوم مصرع اول هر چند مضمون تکراری ست اما با پرداخت خوب موفق عمل کرده و بار تصویری این بیت را بر دوش می کشد و هنوز ما از این تصویر سازی رهایی نیافته ایم در مصرع دوم با  تصویری شدیدا ً نوستالوژیک  همراه با طعم غلیظ من مشترک روبرو هستیم که بیداد میکند. در بیت مثالی سوم نیز در مصرع دوم به نحوی حامل تصویری ست که زبانم لال در جوانی و پیری ما بارها و بارها برای ما اتفاق افتاده است. در سه بیت اشاره شده رگه های اروتیک توانسته اند که خود را نه سانتی مانتال و نه اصلا ً زمخت به ما نشان دهند. به نظرمن جنس تصویر در غزل پست مدرن می بایست اینگونه باشد نه آن چه در غزل های سبک هندی روبروییم. به یقین در شعر های حافظ و سعدی می توانیم این برخورد های اروتیکال ِ در خدمت شعریت که منجر به ساخت تصاویر بکر و معاصر شده اند را ببینیم. البته در آثاری که خواندم تصویر های شاعرانه ای دیدم که تصاویر جنسی نبودند و الحق بسیار زیبا بودند. متاسفانه باید قولم را بشکنم و از مصرعی در شعر سرکار خانم اسد زاده مثال بزنم که:

صدای خوردن باران به شیشه را داری؟

ببینیم به چه راحتی و آب خوردنی بدون اینکه داد بزند من دارم تصویر می سازم یا دارم  می دیالوگم در قالب یک دیالوگ تصویر سازی می کند؟ البته این تصویر شدیدا ً تکراری ست و آنقدر در گذشته ی اخیر ما به وفور اتفاق افتاده که دل هر شاعر متفاوطی را به درد می آورد اما ببینید همین زبان روزمره و محاوره چه جادویی می کند.  همچنین ببینید  جای خالی فعلی مثل حس می کنی یا می بینی با رندی هر چه تمام تر از  کلمه ی محاوره ای داری چه کارکردی کشد!؟

اوزان بلند و استفاده از آن ها قاعده ی خاص خود را دارد که به مرور زمان و تجربه اندوزی و طبع آزمایی در آن ها می توان  بر آن ها مسلط شد. این اوزان در گریه روی شانه ی تخم مرغ بگونه ای باعث تغییر قالب  شعر شده اند . می بینیم که شاعر در وزن های متناوب به دلیل عدم توانایی به سرایش چارپاره روی آورده و یکهو شعری که می بایست غزل می شده چارپاره به دنیا می آید . من و شما می دانیم که ساختمان چهار پاره همزمان برای ما یاد آور سه قالب می تواند باشد.  می دانیم چارپاره از بند های چهار مصرعی  و یا دو بیت تشکیل می شود که می توان آن را هم مثنوی خواند و یا هر بند را دو بیت در اواسط یک غزل دید و یا هر بند را یک بیت از مطلع غزلی دانست پس ما در چار پاره همزمان با قالب هایی روبرو هستیم که می تواند پتانسیل بسیاری را برای یک اثر خوب  بودن درخود ذخیره داشته باشد. مضاف بر اینکه ما تصویر ساز قهاری باشیم اطناب و ایجاز را رعایت کنیم در موقع مناسب تناسب گریزی کنیم زبان را بشناسیم و  در وزن های بلند بتوانیم به قولی شعر را جمع و جور کنیم که می بینیم متاسفانه در بعضی آثار تنها به علت عوض شدن قافیه در آن مرتکب چارپاره شده اند. هر چندمی تواند به واسطه ی بلند بودن وزن مانور بیشتری در کل غزل بدهد ولی این را هم بایستی مورد توجه قرار دهیم که با استفاده  کردن از یک وزن بلند تار و پود های نامرئی نیز که از میان کلمه ها از ابتدای مصرع تا انتهای مصرع بعد که تشکیل بیت را می دهند بایستی چنان محکم و قرص باشند که کلمات مثل آب دهان مرده شل و ول نشوند به طور مثال شعریت در این اوزان را به طنابی محکم تشبیه می کنم که قرار است قالی کلمات را روی آن پهن کنیم. حال اگر طناب شعریت محکم و استوار نباشد کلمه های «قالی» به اصطلاح خودرا می اندازد و روی زمین سابیده می شود .

 

سخن کوتاه اینکه :

 

نکته ی اول :

تمام نوشته های بالا بهانه ای بیش نبوده و نیستند . و به یقین متوجه پریشان گویی در آن ها شده اید که علت آن معتقد نبودن ِ بنده به آن هاست چرا که اگر  متنی از عناصر اجرایی شعر سود نجسته باشد و جوهره ی شاعرانگی در آن موج  بزند من نام شعر بر آن می نهم .

 

نکته ی دوم :

این مجموعه به نظر من می توانست موجزتر باشد چرا که بسیاری از شعر ها  شانیت مجموعه را با ضعفهای پیش پا افتاده ی خود زیر سوال برده بودند (هر چند به دلایلی نظیر نوپا بودن و عمر کم این گونه سرایش و هم چنین شاعران آن  فعلا ً در حال آزمون و خطا بوده و تا ماتریس زیبایی خود را کشف کنند زمان می برد.)

 

نکته ی سوم :

به هر حال تلاش این شاعران که بدون هیچ پشتوانه و تریبونی بی هیچ چشم داشتی و از همه مهم تربدون توجه به کنگره ها و جشنواره های پر زرق و برق این روز گار در جهت اعتباری بیش ازپیش برای غزل قابل ستایش است .

 

مقدمه ی ماخر :

جناب آقای سید مهدی موسوی  با توجه به مجموعه  های چاپ شده ی شما شعرهای موجود در وبلاگ تان و همچنین مقالات نوشته شده در زمینه ی غزل پست مدرن آرزو می کنم با نظارت شما  از این پس شاهد مجموعه ی گردآوری شده ی قوی تری!!! باشیم بطوری که غزل دهه ی  ۸۰   آغازی باشد برای زندگی تازه ی غزل.

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید