چهار داستانک خواندنی

سرباز همیشه سرباز است

رضا قطب

 

اسم این داستان رو از یکی از دوستانم امانت گرفتم. سرباز بودن چیزی بدی نیست اما بودن سرباز خیلی سخت است. اصلا بد است. خب حالا برای شروع:

سربازان به خط – ایست – خبردار:

سرباز اولی (خودم هستم) داشت محوطه بین اشیزخانه و برجک شماره یک را جارو می کرد و از دست گروهبان که مرخصی نداده عصبانی شده بود. سرش را به آسمان بلند کرد و شروع به فحش دادن کرد: مادر…

سرباز دومی (‌دوستم است) ‌از روی برجک نگهبانی قهقهه ای بلند سر داد. گفت: چت شده باز قاطی کردی؟! مگه نمی بینی دارم برات نگهبانی می دم. کوری؟! داد و قار راه ننداز،‌ خودم ادبش میکنم.

سرباز سومی (باز دوستم است) از توی اشپزخانه بلند بلند داد می زند: نبود ۳۰ روز دیگه!

سرباز چهارمی (‌باز دوستم است)‌ توی آسایشگاه روی تخت سه طبقه ای فلزی دراز کشیده و دارد برای ۲۵ مین بار نامه ای را می خواند: سلام. من دیگه نمیتونم دوستت داشته باشم. من الان دارم… نامه را تاآخر نمی خواند.

سرباز پنجمی ‌آماده باش در یگان پاسداری نشسته است تا لحظه استراحتش برسد. از پشت پنجره بیرون را نگاه می کند. هم خدمتی با مسئولیتی برای من است. گاهی جای من می ماند و من می روم مرخصی.

سرباز دومی: من باید چی بگم به این مردک حرومزاده. بنگ. ازروی برجک می افتد پائین. نقش زمین می شود. گروهبان سراسیمه فریاد می زند: آمبولانس آمبولانس…

سرباز سومی: «تمام حرفت همین بود!» تلفن را می گذارد سر جایش و بعد می رود سمت اتاقک کوچک انتهای آشپزخانه و یک طناب برمی دارد و خودش را از چارچوب در حلق آویز می کند.

سرباز چهارمی: نامه را تا می کند و می گذارد زیر بالشش و از توی ساکش تیغی را بیرون می آورد و بعد همانطور که دراز کشیده رگ دستش را می زند و خون همه جا را پر می کند.

سرباز پنجمی مرا صدا می زند و می گوید: یه لحظه بیا کارت دارم. میتونی جای من امروز نگهبانی بدی؟! بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد دوباره شروع می کند و می گوید: دیشب خواهرم تلفن کرده بود. کمی مکث میکند که ادامه حرفش رو بگوید اما  یکدفعه سر نیزه اش را از توی غلافش که بسته به کمربندش در می آورد و فرو می کند توی شکمش… داد می زنم حسن حسن اما خون تمام لباسش را رنگی میکند. سراسیمه فریاد می زنم آمبولانس آمبولانس گروهبان گروهبان…

 

داستانکی از بهارک کاهه

 

نگاهش نمی کند. دستهایش می لرزد. روی سکو نشسته و نگاهش نمی کند.

دستهای کوچک دنبال انگشت سبابه ی زن می گردد.

«سرد باید باشه» زن فکر می کند… «گونه هاش حتما سرخه.»

انگشت زن را می گیرد. دست کوچک مشت می شود.

نگاهش نمی کند. چادر را پایین تر می کشد. لبه ی چادر فرق سرش را فشار می دهد. کسی رد نمی شود. آرام زمین می گذاردش. نگاهش نمی کند. دست کوچک انگشتش را ول نمی کند. انگشتش را آرام بیرون می کشد و… می رود…

 

داستانکی از سینا حشمدار

 

حی علی الصلوه حی علی الصلوه

همه داد می زنند. بلند شدم و داد زدم، کسی جوابم را نداد.

حی علی الفلاح حی علی الفلاح

آدم های اینجا برایم مثل عراقی های دشمن هستند، وقتی احسان شهید شد، خیالم راحت تر شد. اینجا دیگر نمی شود نفس کشید.

حی علی خیر العمل حی علی خیر العمل

فرمانده مان ۶ سال است که اینجاست. حالم از لحن صحبت هایش به هم می خورد. او که حرف هایش تمام شد، تمام بچه ها گریه می کردند. امیر و علی وصیت نامه هایشان را می نوشتند، چه خوب که احسان نیست…

قد قامه الصلاه  قد قامه الصلاه

همه چیز رنگ خاک شده، حتی جنازه ی احسان.امشب قرار است جهاد کنیم.

لا اله الا الله

- سوختم…سوختم…

مسعود تیر خورده بود… داشت ازش خون می رفت، من اسلحه ام تیر نداشت. دویدم به سمتش، اسلحه اش را برداشتم از سوراخ سنگر بیرون را نگاه کردم، کسی نبود. شلیک کردم. مسعود هنوز داشت داد می زد. اسلحه را پرت کردم و به سمتش رفتم… دستم را گرفت و فشار داد. با دست دیگرش به جیبش اشاره کرد، احساس کردم می خواهد چیزی بگوید، صدای شلیک و انفجار از همه سمت می آمد. دستش را گرفتم و زیر گوشش گفتم.

نگران نباش داداش، تنهات نمی ذارم، هیچکی قرار نیست جا بمونه

باز هم دستم را فشار داد، دیگر داد نمی زد. فقط توی صورتم نگاه می کرد. از چشم هایش فهمیدم که باید کاری برایش انجام دهم، سرش را کمی بلند کرد، گوشم را نزدیک لبان خونیش بردم.

اسلحه ام تیر نداشت،اسلحه خودش را برداشتم.

اشهدت رو خوندی؟ اشهدت رو خوندی مسعود؟ بگو لا اله الا الله… بگو تا راحتت کنم… بگو مسعود…

توی محل هیچ کس باور نمی کرد. اما من دیگر خیلی راحت قبول می کردم. ما چهار نفر همیشه با هم بودیم. مسعود نفر آخری بود که خبرش رسید. می گفتند صورتش کاملا از بین رفته و پلاک هم همراهش نبوده و از روی جنازه امیر فهمیده اند که مسعود شهید شده.هیچ وقت نمی خواست کسی بفهمد که توی جنگ بوده، بعد از اینکه احسان شهید شد کم حرف شده بود، نامه هایش را با سیگار سوراخ سوراخ می کرد. دلم برایش سوخت، او دیگر برای خودش قبر داشت. کوچه را هم می خواستند به نامش کنند. تکیه محل برایش مراسم گرفته بود و نامه های سوراخ سوراخش را هم کنار عکسش گذاشته بودند. مسعود توی عکس می خندید.

لا الله الا الله… به حرمت شرف لا الله الا الله… بلند بگو لا الله الا الله…

 

داستانکی از سمانه سرچمی

 

یکی بود،‌یکی نبود. وقتی مامانم برام قصّه می‌گه از همون اول داستان، قهرمان داستان می‌شم و می‌رم که اسبم رو از تو اصطبل بیارم. بعد هم راه می‌ا‌فتم که هر چه زودتر به قصر پری برسم. پشت گلها منتظر می‌مونم که وقتش برسه. یه پروانه تو مردمک چشمم فرو می‌ره و همون‌جا با هر حرکت لب مامانم بال‌بال می‌زنه.  پری رو که بغل می‌کنم میاد بیرون و می‌شینه روی لبم. صبح‌ها که با مامانم می‌ریم بازار دستم به دستش نمی‌رسه و مجبورم چادرش رو بگیرم تا گم نشم. مامانم دست راستش رو می‌بره زیر چادر مشکی و یک مثلث کوچیک درست می‌کنه و اون رو می‌کشه جلوی لبش و اون یکی دستش هم که زیر چادر آویزونه موقع راه رفتن بالا و پایین و پایین و بالا می‌ره. مامانم دستهاش رو باز می‌کنه و از زمین کنده می‌شیم. همینطور که به گوشۀ چادرش محکم چسبیدم از روی مغازه‌ها رد می‌شیم و با صدای اذون طوری که کسی متوجهمون نشه از روی گلدسته‌ها سر می‌خوریم میایم کنار حوض. وقتی داره نماز می‌خونه مثل یه فرشتۀ توپولی می‌ره و می‌چسبه روی سقف. من هم با اسب چوبی‌ام می‌رم و نجاتش می‌دم.  فرشته توپولی‌های همسایه گاهی وقتها می‌یان تا با مامانم بازی کنن. چقدر خوبه که خدا همیشه مسافرته و نمی‌بینه که فرشته‌هاش شلوغ پلوغ می‌کنن. اما من از دستشون کلافه می‌شم و می‌رم و می‌شینم تو بغل مامانم و سرم رو می‌ذارم رو طاق سینه‌اش. لپام رو توی گلهای پیراهنش فرو می‌کنم و پروانه‌هه می‌یاد و می‌شینه روی موهام. پری یواشکی می‌یاد و من رو می‌بره تو اتاقش. صبح که از خواب پا می‌شم مثل دو تا فرشته توپولی به سقف چسبیدیم. بال‌بال می‌زنیم و میایم می‌شینیم رو تاقچه و پاهامون رو تکون تکون می‌دیم تا اسب چوبیم بیاد و منو ببره بازار.

صدای اذون از روی گلدسته سر می‌خوره و تو حوض می‌ریزه. توی مغازه‌ام نشسته‌ام که یه زن چادری میاد تو و گلهای زیر تاقچه رو می‌چینه. همچین که داره می‌ره یه پروانه دستم رو می‌گیره و می‌بره پیش پری. پری رو تاقچه نشسته و من می‌رم و پروانه رو از روی لبش بر می‌دارم. بعد هم اسب چوبی می‌شم و پاهای توپولش رو می‌ذارم روی شونه‌هام و با هم از زمین کنده می‌شیم. پری طاق سینه‌اش رو محکم می‌چسبونه به من. بعد هم مثل یک گل باز می‌شه تا پروانه‌هه بیاد بشینه رو لبش. مردمک‌هاش مثلث‌هاییند که روی سقف، بال‌بال می‌زنن. مثلث‌ها تو پیراهنمون فرو می‌رن. صدای خدا از روی گلدسته سر می‌خوره و سه‌تایی با هم پایین می‌یایم. خدا چمدونش رو پرت می‌کنه و داد می‌زنه پری!

 

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. سینا حشمدار — آذر ۲۹, ۱۳۸۷ #

    سلام
    ممنون از لطف.
    داستان بچه ها را خوانده بودم و با توجه به متفاوت بودن فضای هر اثر به صورت کلی می شود گفت که استفاده از المان های داستانی و حفظ روایت و همچنین به سمت ایجاز رفتن می تواند به قدرت آثار بیشتر کمک کند.
    لذت بردم و به امید بهترین ها.

دیدگاه خود را بنویسید