داستان دیگران

کور

, , بدون دیدگاه

  شوهرم، کریستوفر زمانی مدیر مالی بود.با این که هیچ وقت از پس جور کردن دخل وخرج مان بر نمی آمد، اما مشتریانش بفهمی نفهمی به او اطمینان می کردند

خواندن نوشته →

ساعتی که گذشت

, , ۱ دیدگاه

با آگاهی از ابتلا خانم مالارد به نوعی مشکل قلبی نهایت دقت به کارگرفته شد تا خبرمرگ شوهرش با ملایمت هر چه تمام تر به وی انتقال داده شود. خواهرش ، ژوزفین ، بود که…

خواندن نوشته →

شرط بندی

, , بدون دیدگاه

  آن ور خیابان یکی از شعبه های کی اف سی[۱] است. جوان های بسیاری را می بینم که کلاه ایمنی موتورسواری شان را به بغل زده اند و داخل مغازه می شوند. در شیشه…

خواندن نوشته →

الویس بودن

, , بدون دیدگاه

            این داستان درباره الویس پریسلی نیست.این داستان چاکی والاش و من و کارول، همسر چاکی یه . کارول باید زن من می بود ولی گاهی وقتها بعضی چیزها جوری…

خواندن نوشته →