شعر

شعری از حسن شهابی

, , ۲ دیدگاه

  باران که می‌بارد شمالی می‌شوم در وهم جنگلی غمگین گم در سکوت دره‌ها   پیراهنم از خیسی دریا شور در آبگیر چشمم می‌نشیند اندوه بی آشیانی  درناها   باران که می‌بارد پاییز ِ  پرتقال‌ها…

خواندن نوشته →

شعری از آرمین ابراهیمی

, , ۲ دیدگاه

        در خاموشی‌ِ تب‌آلودِ واحدهایِ مسکونی در یکی از سلول‌های ظهر چشم‌های سُرخِ هُرابسته‌ی مردی به قفس باز می‌شود فهرستِ کارهای‌ روزانه تقویم‌ِ ملاقات‌های تکراری ترسیمِ‌ تحمل و تنهایی ترتیبِ‌ یخ‌زده‌ی ساعت‌های…

خواندن نوشته →

شعری از یاسمن بهار

, , ۵ دیدگاه

    تو ای زنانه ترین حس آسمانی من و مریمانه ترین روح جاودانی من تو آن بلندترین قله ای که می‌بینم و گمشده­است چرا باز هم نشانی من و عطر یاس بهارانۀ تو می‌پیچد…

خواندن نوشته →

شعری از رضا کاظمی

, , ۱ دیدگاه

    چشم‌های بادامی‌اش تلخ زهر مارند   یک نفر نیست یک لیوان آب دست من بدهد   پشت این دیوار زندگی‌ام را تقلید می‌کند   پسر بچه‌ای که سال‌هاست توی جیوه قایم شده  …

خواندن نوشته →

شعری از حسن شهابی

, , ۱ دیدگاه

 با احترام به بیژن نجدی و یوزپلنگهایی که با او دویده اند   به پدرم  پولک باران ستاره در آسمان نیمه شب این شهر گلوی هوبره و باران بیگاه بر باغچه کوچکش نومیدیش را بسیار…

خواندن نوشته →

دو غزل از امید میرزایی

, , ۴ دیدگاه

  برگها زردند و می‌ریزند وقتی نیستی   فصل‌ها پاییز ِ پاییزند وقتی نیستی   ابرها لج می‌کنند و با تمام بغض خود   قطره ای باران نمی‌ریزند وقتی نیستی   لحظه‌ها جایی برای فکر فردا نیستند…

خواندن نوشته →