داستان کوتاه

فلفل سیاه

, , ۲ دیدگاه

 [دیشب اومدم خونه تون نبودی   راستشُ بگو کجا رفته بودی؟  یادته قول دادی قالم نذاری         هی واسم عذر و بهونه نیاری                   راستشو بگو کجا رفته بودی؟]    * اِ؟ نه بابا،چیه؟ زنت اون دور…

خواندن نوشته →

دوست جدیدم میمون

, , بدون دیدگاه

 : بابا یه چیزی بده به این دایناسور بپوشانم. سردشه. – عزیزم دایناسورها سردشون نمی شه. : چرا چون پوست دارن؟ – آره باباجون. : خب ما هم پوست داریم، پس چرا لباس می پوشیم…

خواندن نوشته →

گرگ ها

, , ۲ دیدگاه

اتوبوس حرکت می کند، دور و دورتر می شود؛ و مامان پشت شیشه ی بخار گرفته کوچک و کوچک تر می شود. سرم را روی شانه ی بابا می گذارم و می خوابم. نور آفتاب…

خواندن نوشته →