داستان کوتاه

روایتی فانتزی از نوستالژی‌های نوجوانی یک دهه‌ی شصتی

, , بدون دیدگاه

در جمله‌ی تبلیغاتی (تگ‌لاین) فیلم بغض، ساخته‌ی رضا درمیشیان نوشته شده: «فیلمی برای دهه‌ی شصتی‌ها». این‌که المان دهه‌ی شصت واقعاً تا چه اندازه در پیرنگ و شخصیت‌پردازی فیلم جلوه داشته که سازندگان بغض را مجاب کرده تا تبلیغات فیلم را بر اساس این ایده بنا نهند، به دریافت و قضاوت مخاطبانش. اما همین موضوع برای من ِ دهه‌ی شصتی بهانه‌ای شد تا با دست‌مایه قرار دادن حال و احوال روزهای کودکی خود، و نیز تلفیق آن با بخشی از پیرنگ فیلم، داستان کوتاهی…

خواندن نوشته →

یادداشت هوشنگ گلمکانی بر کتاب «کابوس‌های فرامدرن»

, , ۱ دیدگاه

قصه پر از جزییاتی که هم می‌شود سر کلاس درباره‌شان بحث کرد (مثل همه قصه‌های دیگر کتاب) و هم از آن نوشته‌هایی است که دوست دارم کسی را بنشانم و آن را برایش بخوانم. شاید خیلی‌ها خود را در لابه‌لای این قصه‌ها و آدم‌هایش پیدا کنند.

خواندن نوشته →

داستانی از محمد مساعد

, , ۱۴ دیدگاه

این فیلم آخری را چند باری دیده‌ام. داستان بانکداری است که به اتهام قتل زنش زندانی شده. اسم زندان را یادم هست. گمانم اسمش شاوشنگ باشد، یا چیزی شبیه به‌ آن. از حسن انتخاب خودم متشکرم. سعی می‌کنم حواسم به فیلم باشد، اما دائما به آخرین نخ سیگاری که هفت شب پیش روی تراس کشیدم فکر می‌کنم . تصویر کلوزآپ مورگان فریمن در فیلم که سیگار را روی لبش گذاشته با تصویر تراس و آخرین نخ سیگار قاطی می‌شود .

خواندن نوشته →

داستانی از فرزانه رحمانی

, , ۳ دیدگاه

      لابد وقتی نامه به دستش می‌رسد، شوکه می‌شود. نمی‌تواند بفهمد، چه کسی برایش نامه نوشته است. حق هم دارد، روی پاکت‌ نامه هیچ نشانی از خودم ننوشته‌ام جز صندوق پستی‌ام. نامه را…

خواندن نوشته →

داستانی از هومن نیک فرد

, , ۲ دیدگاه

    مرد: هه…باورم نمی‌شه. راستشو بگو ببینم از کدوم یکی‌شون خوشت اومده؟ مرگ زورکی؟ شنا با مرگ؟…آههها! فهمیدم…از طرز داخل شدنت مشخص بود: «مرگ در نمی‌زند!»   مرگ: می‌دونستم، می‌دونستم تو با این اراجیفات…

خواندن نوشته →

گفتگو با تبسم غبیشی نویسنده مجموعه داستان «توپ­بازی»

, , ۲ دیدگاه

  تبسم غبیشی، فارغ­التحصیل گرافیک، دختر ۲۶ ساله سرزنده و شوخ­طبعی است که مجموعه­ی داستان­اش با عنوان «توپ­بازی» اواخر سال گذشته توسط انتشارات ققنوس به بازار کتاب عرضه شد. خواندن «توپ­بازی» شدیدا پیشنهاد می­شود. چند…

خواندن نوشته →

داستانی از مسعود ناسوتی

, , ۳ دیدگاه

    به پرویز دوایی که از دل‌نوشته‌های‌اش بسیار آموخته‌ام   روز اول که دیدم‌اش چیز خاصی اتفاق نیافتاد. توی کلاس نشسته بودم و مثل بقیه ی دانشجوها به استاد نگاه می‌کردم. صندلی‌ها را دور…

خواندن نوشته →

داستانی از روح ا… سلیمانی

, , ۲ دیدگاه

قالب تهی کرده بود.خون بی امان شتک می‌زد .هوا بوی خون می‌داد.بوی مرد مرده. فریاد می‌زنم،داریوش، داریوش قنداق اسلحه لگد می‌شود روی شقیقه ام،سنگین می‌شوم وسبک ،بی وزن می‌شوم مثل هوا، دستم می‌رود به سمت…

خواندن نوشته →