|
|
|
|
|
شعری از محمد حسینی مقدم بالشم رو بغل کردم نرم بود فشارش دادم گذاشتمش لای پام حتی بوسش کردم بالشم رو از تو بیشتر دوست دارم چون شبا همیشه پیش منه اما تو فقط بعضی روزا می آی تازه اون موقع هم همه اش درمورد ادبیات حرف می زنی!
چهار دسته شديم از گروه A تا B گروه B همه مُرديم بعد بي خوابي گروه «Aيك» من بودم و سه تا سرباز تماممان خفه گشتيم در اتاقك گاز شروع شد عمليات فوق جاسوسي نفوذ «Aدو» به اشكال فوق ناموسي و در نتيجه تلف گشتن تمامي مان پس از بروز مرض هاي فوق ويروسي گروه سوخته ي سه ميان كوره ي هفت به آتش هم مردن بدون حتي نفت عقب زديم جسدهاي نيمه سوخته را سوال كرده شديم از ميان دود «چرا؟» ■ و لاشه هاي برهنه ميان گودالي كه نيمه پر شده بود از تجسمي خالي
سه شعر کوتاه از رضا کاظمی ماشین نگه نداشت زن خسته بود آمد همین ور خیابان جایی که من کتاب می بردم...
دو دستش را بستند شكستند روي زخمش نشستند هنوز توي خوابش هستند
سه سالهاست تکیه کرده ام به عشق انگار سلیمان به عصا
|
شعری از وحید نجفی عدم حضور قافیه در یک بیت از سر عمد است مرد در پس زمینه می خوابد بک گراندش کتاب های سیاه
زن به شکل ِ گذشته می نگرد عشقبازی ِ گربه ای با ماه...
مرد در بسته های قرصش که زندگی زیر ِ / بار/ دارم کرد
زن به اعماق گریه می ریزد عشق تو بعدها چکارم کرد
مرد توی زباله دانی تخت در پی ِ آشغال های مهم
زن به دنبال ِ مرد می گردد وسط ِ آشغال های مهم
که دو تا دست می رسند به هم قصّه ازمن شروع شد یا تو؟
سیب کرمو به هر دو می خندد لطفا از خواب های من گمشو!
مرد می آید از خودش پایین دکمه هایی که در گریز «شدند»
می دود زن از آشپزخانه ظرف ها خود به خود تمیز شدند
مرد مشغول ِ ماهی ِ دودی زیر سیگاری ِ تمام شدم
زن به دنبال ِ جنس ِ دوم که قرن ها می شود حرام شدم
مرد پا می شود، قدم هایش: کاشکی زودتر به شب بزنم
سایه ی زن دراز میـ کــ ِ شـد نصفه های رژی که لب بزنم
مرد لبخند فلسفی / دارد↓ توی آیینه گربه می خندد
ظاهر ِ زن لباس می پوشد دستکش دکمه را که می بندد
مرد در پس زمینه ای بیدار نیمه ی دیگرم سیاه ِ شب است
زن ته ِ دستمال ِ کاغذی اش توی تاریک ِ نیمه راه ِ شب است
|
مستان سلامت می کنند
دو شعر از مازیار نیکفر یک: شتاب برای بوسیدن و مادر گوشه ای از خوابهایش فهمید «من!» این شعبده هر وقت آغاز می شود زمستان که مادرم می گفت «طعم بوسه های پدر می دهی» این عرق سگی تمام رختخواب را پر کرد تا دور بزنم برقصم گریه کنم و فردا از زندگی بفهمم عشق چیز خوبی است شب از قولهایم دراز شده خودم را آماده کردم که پسرم برای دوستش بگوید: پدر مست کرد مادر عاشق شد و زمستان هیچ کس سردش نبود و خاطزه که با رختخواب جمع شد
دو: کنار خودش خوابیده مردی که از لالایی گذشت سرفه های ساعت دیواری شب را کش می داد و مرد از هم آغوشی خودش بر می گشت *** دیروز هوای آفتابی اتاق حالم را به هم زد زنم که از اهالی استوا بود قهر کرد و من روی تلنگرهای سرم سردم شد تقصیر من نبود این چای رنگ پریده هم بهانه خوبیست برای مظلومیت زنها
|
|
استفاده از مطالب این سایت بدون ذکر منبع ممنوع می باشد |